eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
✨ 🖇نام: جادوی زاویه ی دید 🖇نویسنده: آلیشیا راسلی 🖇ژانر: _ آموزشی 🖇تعداد صفحه: ۶۸۸ 🖇رده ی سنی: _ 📚توضیحات کتاب:  کتاب «جادوی زاویه دید » به مبحث اهمیت زاویه ی دید در داستان نویسی می پردازد. به نظر "آلیشیا راسلی" ، هر شخصیت دارای صدایی منحصر به فرد است . زاویه ی دید فقط یک عنصر داستان نویسی نیست ، وقتی با دقت و کار دائمی در یک اثر مسیر داستان مشخص می شود ، زاویه ی دید جزو پایه و اساس یک داستان جذاب است . این صدای کاراکتر است که به وضوح می توانید به عنوان صدای خودتان بشنوید . یک زاویه دید منحصر به فرد ، خوانندگان را به خود جذب می کند ، آنها را ترغیب می کند تا با شخصیت های شما همدلی کنند و در داستان آن ها سرمایه گذاری کنند . آلیشیا راسلی ابتدا اصول زاویه دید (POV) را به شما می آموزد ، مسائلی مانند این که چه کسی صحبت می کند ، چرا و چه گزینه هایی در کنوانسیون های ژانر انتخابی شما بهتر کار می کند . سپس ، او شما را بیشتر به عمق داستان می برد و توضیح می دهد که چگونه زاویه دید به عنوان یک قطعه مهم از داستان شما کار می کند ،زاویه ی دید چیزی است که در نهایت شخصیت ، نقشه و سایر مولفه های داستان شما را شکل و هدایت می کند. زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 ⎪ 雄 وضع خرابه که 😔🤝 ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
پلات توییست (Plot Twist) یعنی چی؟ به زبون ساده، پلات توییست همون پیچش یا غافلگیری توی داستانه؛ جایی که اتفاقی میفته یا حقیقتی آشکار میشه که خواننده اصلاً انتظارشو نداشته. ویژگی‌های یک پلات توییست خوب:🖋 1. غیرمنتظره باشه → خواننده فکر کنه همه‌چی واضحه، اما یهو مسیر داستان عوض بشه. 2. منطقی باشه → هرچند شوکه‌کننده‌ست، ولی وقتی خواننده برمی‌گرده، می‌بینه از قبل سرنخ‌هایی داده بودی. 3. تأثیر بزرگ بذاره → روند داستان یا سرنوشت شخصیت‌ها رو تغییر بده. 4. باعث هیجان و درگیری بیشتر بشه → خواننده بگه: «وااای! اصلاً فکرشو نمی‌کردم!» و ادامه بده. مثال‌های ساده📚🤷‍♀ در یک داستان عاشقانه: دختری فکر می‌کنه پسری که دوستش داره فقیره، آخر سر معلوم میشه وارث بزرگ‌ترین ثروت شهره. در یک داستان معمایی: کارآگاه دنبال قاتل می‌گرده، در پایان می‌فهمیم خودِ کسی که همیشه همراه کارآگاه بوده، قاتله. در یک داستان فانتزی: قهرمان برای کشتن دشمن تلاش می‌کنه، ولی بعد می‌فهمه اون دشمن در واقع پدرشه. زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
خیلی حرص داره این همه بخونی و بعد اون طور نشه که ‌می‌خواستی و انتظار داشتی 😊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه جعبه شیریی گیرمون اومده و داریم باهاش عشق می‌کنیم. همینقدر قانع و کم توقع ✨🐥
👁 🩸 هیچ چیز خاصی را نمی‌شد از درون صورت آرامش خواند. لبخند بر لب داشت اما لگدی که به سینه ی مرد زد و باعث شد درون رودخانه چند بار غلت بخورد ، به آن صورت آرام نمی‌خورد. سه شوالیه دیگر که تا قبل از این ، صدایشان را در سرشان انداخته و داد و بی داد می‌کردند حالا بسیار آرام و بی سر و صدا به نظر می‌رسیدند. قطعا یک نفر می‌توانست عامل چنین چیزی باشد. کاوه کمان چوبی اش را پایین آورد و تیری که در زه جاساز کرده بود را عقب کشید. لبخندی که بر لب داشت باعث می‌شد زخم خشن روی صورتش به نظر یک شوخی بچه گانه باشد. « فکر کنم آخریا همیشه نصیب آسنا می‌شن.» زن که همیشه در حال تحسین مهارت تیراندازی او بود به رویش یکی از آن لبخند هایی را زد که به ندرت بر لب می‌راند. هنوز کنار آژمان ایستاده و دقیقا رو به روی کاوه و مردمی بودند که با بهت و هاله ای از تعجب اطراف را می‌نگریستند. « تمام اونایی که بیرون از شهر کمین کرده بودن رو به لطف قدرت جا به جایی آرتیمه شکست دادیم اینطور نیست؟ نباید زیر بغل من هندونه بذاری.» آرتیمه ناگهان جلوی چشمانشان پدیدار شد. موهای مواجش در هوا تکان می‌خوردند و رنگ چشمانش به سفید گراییده بود که نشانده ی استفاده ی قدرتش بود. بدون شک همه‌ی افراد حاضر در گروه می‌دانستند قدرت هر فرد مختص به خودش است و ویژگی های فوق العاده ای که نصیبش شده نیز همینطور. آرتیمه می‌توانست با پلک زدن در مکان های جغرافیایی مختلف برای خود سیر کند همانطور که آژمان با توجه به موهبتش می‌توانست اعمال افراد را کنترل کرده و آنها را به هر سو که می‌خواهد بکشاند. این درحالی است که قدرت آرتیمه از همان اول ضعیف آفریده شده و محدودیت بسیار داد و آژمان از همان روز های اول با کمترین محدودیت کار خودش را انجام می‌داد. اشکان که یک گوشه بالای سر زخمی ها ایستاده یک شفادهنده بود. تقریبا تنها فرد گروه که هم نشان تاریکی را بر ساعد دارد و هم قدرتش مخرب نیست. دستش را روی بریدگی گلوی دختر لباس سرخی که پیش رویش بر روی زمین ولو شده بود ، گذاشته و می‌فشرد. از موهبتی که به او داده شده استفاده کرد و خونریزی را بند آورد حالا باید تمرکز می‌کرد تا بافت بریده شده را دوباره بهم دیگر بچسباند. با دست دیگری استخوان شکسته ی پسر بچه را ترمیم می‌کرد و هم زمان می‌توانست دوستانش را تشویق کند: « راستش رو بخواید اولین نفر که متوجه حضور پر شور و بی سابقه ی شوالیه ها شد ، آژمان بود پس کل تعاریف و تمجید هاتون رو برای اون نگه دارید.» آسنا دستانش را روی هم کوبید و درحالی که هنوز با دختر پیش رویش جور نشده و به رفتارش هایش عادت نکرده بود ، شانه بالا انداخت. « تعریف و تمجید باعث نمی‌شه کسی زیبا تر و باشکوه تر به نظر بیاد.» انگشتانش را در هم گره زد و با کنجکاوی به طرف ناویرا رفت که بر روی زمین دراز کشیده و بسیار آرام به نظر می‌رسید. « به نظرتون ممکنه متوجه شده باشن آسیلورا اینجاست؟» داشت به این احتمال فکر می کرد که ناویرا همان آسیلوراست و قدرتش آن شوالیه های سفید و درخشان را به اینجا کشانده. از درون رودخانه عبور کرد و خودش را به اشکان و ناویرا رساند. پسربچه که حالا شکستگی اش برطرف شده بود داشت با تعجب به آنها نگاه می‌کرد و از چیزی دم نمی‌زد. چشمان دختر بعد از درمان بریدگی روی گلویش به تندی باز شد. درواقع یک شفادهنده قدرت این را داشت که افراد را بیهوش و یا هوشیار کند. هنوز آسنا فرصت نکرده بود به تجدید دیدار فوق العاده شان عمق ببخشد که ناگهان صدای مردم بالا گرفت. « اونا زادگان تاریکی ان!» « خودشونن!» «تو هم دیدی چطور اون مرده با همون چند تا تیر بهشون حمله کرد؟» « هر سه تاشون رو زد! خطایی هم در کار نبود!» همهمه داشت بالا می‌گرفت و مردم مشتاقانه درباره ی نحوه کتک خوردن شوالیه های عرش صحبت می‌کردند. « خیلی خنده داره از یه زن کتک بخوری.» آسنا لبخندی به روی جمعیت هیجان زده زد و بعد صورتش را به طرف ناویرا چرخاند که هنوز گیج و منگ در میان بازوان اشکان افتاده بود. مشخص بود سعی دارد بفهمد چه اتفاقی افتاده و عملا داشت سرش را به تندی به این سو و آن سو می چرخاند. یک زن از میان مردم دستش را بالا آورد و دقیقا به او اشاره کرد. « اون دختره داشت براشون وقت می‌خرید. خیلی عالی نقشش رو بازی کرد.» ناویرا درحالی که هنوز مرگ را در یک قدمی اش احساس می‌کرد نفسی عمیق کشید تا مطمئن شود خبری از زخم روی گلویش نیست. بعد از آن دم و بازدم عمیق انگار که ذهنش نیز باز شده باشد با خود فکر کرد اصلا چنین قصدی نداشته. چرا باید برای افرادی که اسیرش کرده بودند ، وقت بخرد؟ اصلا مگر آنها از معرکه فرار نکرده بودند؟ پسربچه ای که کنارش نشسته بود و داشت با تحسین نگاهش می‌کرد باعث می‌شد بخواهد بداند چرا مردم چنین می‌کنند. چرا شوالیه ها شکست خورده بودند؟ نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)