#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۹۰
هیچ چیز خاصی را نمیشد از درون صورت آرامش خواند. لبخند بر لب داشت اما لگدی که به سینه ی مرد زد و باعث شد درون رودخانه چند بار غلت بخورد ، به آن صورت آرام نمیخورد.
سه شوالیه دیگر که تا قبل از این ، صدایشان را در سرشان انداخته و داد و بی داد میکردند حالا بسیار آرام و بی سر و صدا به نظر میرسیدند.
قطعا یک نفر میتوانست عامل چنین چیزی باشد.
کاوه کمان چوبی اش را پایین آورد و تیری که در زه جاساز کرده بود را عقب کشید. لبخندی که بر لب داشت باعث میشد زخم خشن روی صورتش به نظر یک شوخی بچه گانه باشد.
« فکر کنم آخریا همیشه نصیب آسنا میشن.»
زن که همیشه در حال تحسین مهارت تیراندازی او بود به رویش یکی از آن لبخند هایی را زد که به ندرت بر لب میراند.
هنوز کنار آژمان ایستاده و دقیقا رو به روی کاوه و مردمی بودند که با بهت و هاله ای از تعجب اطراف را مینگریستند.
« تمام اونایی که بیرون از شهر کمین کرده بودن رو به لطف قدرت جا به جایی آرتیمه شکست دادیم اینطور نیست؟ نباید زیر بغل من هندونه بذاری.»
آرتیمه ناگهان جلوی چشمانشان پدیدار شد. موهای مواجش در هوا تکان میخوردند و رنگ چشمانش به سفید گراییده بود که نشانده ی استفاده ی قدرتش بود.
بدون شک همهی افراد حاضر در گروه میدانستند قدرت هر فرد مختص به خودش است و ویژگی های فوق العاده ای که نصیبش شده نیز همینطور.
آرتیمه میتوانست با پلک زدن در مکان های جغرافیایی مختلف برای خود سیر کند همانطور که آژمان با توجه به موهبتش میتوانست اعمال افراد را کنترل کرده و آنها را به هر سو که میخواهد بکشاند.
این درحالی است که قدرت آرتیمه از همان اول ضعیف آفریده شده و محدودیت بسیار داد و آژمان از همان روز های اول با کمترین محدودیت کار خودش را انجام میداد.
اشکان که یک گوشه بالای سر زخمی ها ایستاده یک شفادهنده بود. تقریبا تنها فرد گروه که هم نشان تاریکی را بر ساعد دارد و هم قدرتش مخرب نیست.
دستش را روی بریدگی گلوی دختر لباس سرخی که پیش رویش بر روی زمین ولو شده بود ، گذاشته و میفشرد.
از موهبتی که به او داده شده استفاده کرد و خونریزی را بند آورد حالا باید تمرکز میکرد تا بافت بریده شده را دوباره بهم دیگر بچسباند.
با دست دیگری استخوان شکسته ی پسر بچه را ترمیم میکرد و هم زمان میتوانست دوستانش را تشویق کند:
« راستش رو بخواید اولین نفر که متوجه حضور پر شور و بی سابقه ی شوالیه ها شد ، آژمان بود پس کل تعاریف و تمجید هاتون رو برای اون نگه دارید.»
آسنا دستانش را روی هم کوبید و درحالی که هنوز با دختر پیش رویش جور نشده و به رفتارش هایش عادت نکرده بود ، شانه بالا انداخت.
« تعریف و تمجید باعث نمیشه کسی زیبا تر و باشکوه تر به نظر بیاد.»
انگشتانش را در هم گره زد و با کنجکاوی به طرف ناویرا رفت که بر روی زمین دراز کشیده و بسیار آرام به نظر میرسید.
« به نظرتون ممکنه متوجه شده باشن آسیلورا اینجاست؟»
داشت به این احتمال فکر می کرد که ناویرا همان آسیلوراست و قدرتش آن شوالیه های سفید و درخشان را به اینجا کشانده.
از درون رودخانه عبور کرد و خودش را به اشکان و ناویرا رساند.
پسربچه که حالا شکستگی اش برطرف شده بود داشت با تعجب به آنها نگاه میکرد و از چیزی دم نمیزد.
چشمان دختر بعد از درمان بریدگی روی گلویش به تندی باز شد. درواقع یک شفادهنده قدرت این را داشت که افراد را بیهوش و یا هوشیار کند.
هنوز آسنا فرصت نکرده بود به تجدید دیدار فوق العاده شان عمق ببخشد که ناگهان صدای مردم بالا گرفت.
« اونا زادگان تاریکی ان!»
« خودشونن!»
«تو هم دیدی چطور اون مرده با همون چند تا تیر بهشون حمله کرد؟»
« هر سه تاشون رو زد! خطایی هم در کار نبود!»
همهمه داشت بالا میگرفت و مردم مشتاقانه درباره ی نحوه کتک خوردن شوالیه های عرش صحبت میکردند.
« خیلی خنده داره از یه زن کتک بخوری.»
آسنا لبخندی به روی جمعیت هیجان زده زد و بعد صورتش را به طرف ناویرا چرخاند که هنوز گیج و منگ در میان بازوان اشکان افتاده بود.
مشخص بود سعی دارد بفهمد چه اتفاقی افتاده و عملا داشت سرش را به تندی به این سو و آن سو می چرخاند.
یک زن از میان مردم دستش را بالا آورد و دقیقا به او اشاره کرد.
« اون دختره داشت براشون وقت میخرید. خیلی عالی نقشش رو بازی کرد.»
ناویرا درحالی که هنوز مرگ را در یک قدمی اش احساس میکرد نفسی عمیق کشید تا مطمئن شود خبری از زخم روی گلویش نیست.
بعد از آن دم و بازدم عمیق انگار که ذهنش نیز باز شده باشد با خود فکر کرد اصلا چنین قصدی نداشته. چرا باید برای افرادی که اسیرش کرده بودند ، وقت بخرد؟ اصلا مگر آنها از معرکه فرار نکرده بودند؟
پسربچه ای که کنارش نشسته بود و داشت با تحسین نگاهش میکرد باعث میشد بخواهد بداند چرا مردم چنین میکنند.
چرا شوالیه ها شکست خورده بودند؟
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸 #پارت_۹۰ هیچ چیز خاصی را نمیشد از درون صورت آرامش خواند. لبخند بر لب داشت اما ل
پارت ۹۰ با یک هفته تاخیر خدمت شما. تشکر از اینکه درک میکنید امتحان دارم. 😊🤝 بعد امتحانات جبران میشه.
998.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
541.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا