#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۹۱
از نظر او شوالیه ها هرگز نباید شکست می خوردند.
مهم نیست افرادی که در مقابل آنها قرار میگیرند دقیقا چه کسانی با چه توانایی هایی باشند.
آسنا که جلویش ایستاده بود دستش را جلو برد و درحالی که لبخند میزد ، نگاه خیره اش را به چشمان متعجب دختر داد.
« معمولا بعد از پیروزی ، اجازه میدیم مردم تشویقمون کنن.»
شفادهنده ای که دخترک را گرفته بود از جا برخاست و از زیر بازوان او گرفت تا ناویرا را نیز بلند کرد.
نور سرخ خورشید راه خودش را از میان برگ های سبز درختان بالای سرشان پیدا میکرد.
کاوه در میان دختران جوان آنقدر محبوب بود که حتی شرایطی این چنین که باعث رعب و وحشت میشد نمیتوانست دختر ها را به عقب براند.
همه دور او حلقه زده بودند و اجازه نمیدادند ذره ای نیز از جایش جم بخورد.
صدایشان در سر ناویرا طنین میانداخت.
« فوق العاده بودی!»
« اون تیره ویشششش از کنار صورت من رد شد! باورم نمیشه!»
« میشه به کمون ات دست بزنم؟»
مرد با خونسردی میخندید به هر حال این بار اول نبود که اینگونه توسط زنان جوان احاطه میشد.
کمانش را پایین آورد و اجازه داد دختر ها به آن دست بزنند.
ناویرا به محض اینکه بر روی پاهایش ایستاد به جمعیت دور او زل زد.
چرا مردم داشتند افرادی را تشویق و یا تحسین میکردند که عملا یک خطر بزرگ برای پادشاهی به حساب میآمدند؟
مگر خبر نداشتند دفعات قبل ، گروه شورشی زادگان چه بلایی بر سرشان آورده؟
باورش نمیشد شاهد چنین صحنه ای است.
پسربچه ای که او برای نجاتش خودش را درگیر کرده بود حالا کنار او ایستاده و دستان کوچکش را روی دامن خیس و سرخش گذاشته بود.
« ممنونم خانم.»
مادر پسربچه نیز در حالی که با چشمان خیس و اشکی اش لبخند میزد ، تشکر کرد.
آسنا بازویش را میفشارد و کمک میکرد تا تلو تلو نخورد.
با اینکه سرش گیج میرفت اما میتوانست معنای تک تک این لبخند ها ، دست زدن ها ، ذوق کردن ها و تحسین کردن ها را از روی صورت مردم بخواند.
آنها بدون شک طرف زادگان تاریکی بودند.
قدیس آنها و الهه ی شان قطعا همان گروه شورشی جنایتکار بود.
چطور ممکن است؟
پس محبوبیت و اصالت شوالیه های عرش چه می شود؟
به همین سادگی قرار است به فراموشی سپرده شود؟
باد تندی که وزید بدنش را به لرزه انداخت.
غروب خورشید با آن نور سرخش بر تمام جهان سایه افکنده بود.
انگار که میخواست سقوط و پایان شگفت انگیزش را در چشم همه فرو کند.
باید بگوید چقدر بی عیب و نقص است.
حتی مرگی که دارد شرافتمندانه و پر از عزت است.
شرافت و عزت ... دو واژه ای که حالا دیگر نمیدانست باید به کدام گروه نسبت بدهد.
نفس عمیقی کشید تا افکار درون سرش را منظم کند.
نباید به خودش فشار میآورد.
آنقدر وقت داشت که خوب به این موضوع بیاندیشد و تصمیم درست را بگیرد.
چهره ای آشنا از میان جمعیت داشت به او خیره نگاه میکرد.
شک نداشت میتواند نگاه سنگینش را بر روی بدنش احساس کند.
در جایش چرخید و با او چشم در چشم شد.
دوباره لرزید.
هرگز به آن چشم ها عادت نمیکرد. شک نداشت همیشه قرار است با دیدنشان جا بخورد و ترس سراسر بدنش را فرا بگیرد.
آژمان نگاه سردش را بدون ذره ای دلسوزی و ترحم به او دوخته و دست از نگاه کردن برنمیداشت.
مردم هنوز با ذوق و شوق دورشان را احاطه کرده و جملات زیبا بر زبان میآوردند ، آسنا با مهربانی بازویش را می فشرد و او را استوار کنار خودش نگه میداشت.
کاوه در میان دختر ها میخندید و سعی میکرد راه فرار بیابد.
در این وضعیت آرتیمه چند قدم بلند برداشت و خودش را به آژمان رساند.
چیزی در گوش او گفت که ناویرا احساس کرد از اینکه آن جملات مرموز را نشنیده است قرار است بعدا بسیار پشیمان شود.
ابرو هایش را در هم کشید و سعی کرد ترسش را به صورتش راه ندهد.
صدای بلند مردی که پیش رویش بود ، فضا را پر کرد.
« کار ما اینجا تمومه. برمیگردیم.»
***
سر و صدایی که از بیرون نشات میگرفت نشاندهنده ی این بود که دیگر صبح شده و همگی باید زندگی خود را آغاز کنند.
ناویرا در جایش غلت خورد و پارچه ی کلفت و زبر را بیشتر بالا کشید.
صبح دیگر معنایش را برای او از دست داده بود. چند روز پس از اینکه همه از نشان روی دستش خبردار شده بودند گذشته و تمام آن روز ها را همینگونه درون چادری همراه با آسنا سپری کرده بود.
بیکار ، بی هدف و گیج.
قبل تر از آینده ای که در آن آژمان از نشان خبردار شده باشد ، می ترسید اما حالا که چند روز گذشته و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود دوست داشت سریع تر تکلیفش مشخص شود.
حتی اگر قرار باشد او را زجر بدهند و یا به خاطر نشانش بلایی سرش بیاورند ترجیح میداد سریع تر انجامش دهند.
بی خبری فقط برایش کلافگی و سردرگمی بیشتر میآورد.
صدای پای یک نفر در جلوی چادر گوش هایش را آزار می داد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
چرا نقطه ی شروع رمان مهمه؟🤔
شروع باید این کارها را انجام دهد:
•لحن و ژانر رو اعلام کنه.
•پرسش یا تنش مرکزی را یه نوکی بزنه!
•به خواننده بگو چرا باید همین حالا ادامه بده، نه فردا.
•حداقل یه چیز مشخص و بهیادماندنی بده به ذهن خواننده : یه تصویر، یه صدا، یه موقعیت.
#نکته #نویسندگی #آموزشی
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
📚۱) شروع وسط اتفاق!
کاربرد: وقتی ریتم و کشمکش مهم است.
تله: اگر خواننده نداند چه کسی کیست، خسته میشود.
نمونه:
«درِ قطار هنوز کامل باز نشده بود که کیف دستیام را بردند. دویدم، بند کفشم باز بود و اسم دزد را از دهان بچهای شنیدم:« سروش.» نفهمیدم چرا اسمش آشناست.
📚۲) شروع با صدای راوی
کاربرد: ادبیات شخصیتمحور، طنز، ادبیات بزرگسال.
تله: پرگویی یا فیلسوفبازی بیدلیل.
نمونه:
«میگویند آدم باید گذشتهاش را دور بریزد. من دور ریختم، ولی ماشین حمل زباله ما هفتهای یکبار میآید و گذشتهام بویش خانه را برداشته.»
📚۳) شروع تصویری قوی
کاربرد: فضاسازی، رئالیسم، تاریخی.
تله: زیادهگویی شاعرانه.
نمونه:
«آفتاب صبح آذر روی پشتبامهای قیرگرفته، مثل چسب گرم مینشست. از پنجره طبقه چهارم، حیاط مدرسه شطرنجی بود و من هنوز کلید اتاق مدیر را نداشتم.»
📚۴) شروع پرسشی/معمایی
کاربرد: معمایی، تریلر، داستانهای ایدهمحور.
تله: پرسش کلیشهای یا بیربط.
نمونه:
«چرا نامهای که بیست سال پیش باید میرسید، امروز برگشت خورد؟ تمبرش تازه بود، دستخطش نه.»
۵) شروع با کنش کوچکِ عجیب
کاربرد: رئال با چاشنی غریب.
تله: عجیبگویی زورکی.
نمونه:
«پدربزرگم از دیروز با رادیو قهر کرده. میگوید اخبار، اسم مادربزرگم را اشتباه میخواند.»
📚۶) شروع با دیالوگ
کاربرد: وقتی رابطهها موتور داستان است.
تله: دیالوگ بدون زمینه که مثل نمایشنامه بیدکور میافتد.
نمونه:
«گفت: تو که معلمی، چرا دروغ گفتی؟
گفتم: چون زنگ تفریح بود و به بچهها باید خوش میگذشت.»
#نکته #نویسندگی #آموزشی
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
📚۷) شروع با تهدید یا ضربه اول
کاربرد: تریلر، جنایی، فانتزی حماسی.
تله: شلوغی و اسامی زیاد.
نمونه:
«نامه تهدیدآمیز را توی پاکت نان گذاشته بودند.»
📚۸) شروع با قاعده جهان داستان
کاربرد: فانتزی، علمیتخیلی.
تله: اینفو دامپ.
نمونه:
«در شهر ما، هر کس دروغ بگوید، فردایش یک خاطره از ذهنش حذف میشود.»
📚۹) شروع با زمان غیرعادی
کاربرد: بازی با ساختار.
تله: گیجکنندگی.
نمونه:
«روز اول مرد، روز سوم عاشق شد. این روایت از تقویم رسمی پیروی نمیکند.»
📚۱۰) شروع با شیء امضادار
کاربرد: سمبلسازی، رئالیسم دقیق.
تله: شیء بدون نقش بعدی.
نمونه:
«ساعت زنگدار مادرم هرگز صبحها را دوست نداشت. همیشه یک دقیقه دیرتر میزد، و همین یک دقیقه زندگی مرا عوض کرد.»
📚۱۱) شروع با مکان شخصیتدار
کاربرد: شهری، تاریخی، اجتماعی.
تله: راهنمای سفر نشدن.
نمونه:
«تهران وقتی باران میبارد، یادش میرود پایتخت است. خیابان انقلاب تبدیل به رودی میشود که کتاب را با خودش میبرد.»
📚۱۲) شروع با اعتراف
کاربرد: روایت اولشخص، درام روانشناختی.
تله: اعتراف بدون هزینه.
نمونه:
«من آن روز دروغ نگفتم. فقط حقیقت را گذاشتم جایی که کسی نبیند.
#نکته #نویسندگی #آموزشی
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏