eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی با دوستت هماهنگ کردی تا از گیم فیلم بگیری و ادیت بزنی اما تنها چیزی که دیده نمیشه هماهنگیه. «اسکل بازیه»
سلام یادم رفت
مادر ایرانیcore:
هر چی خواستید بپرسید با ویس جواب میدم تو کانال ناشناس
امشب یه پارت یا دو تا میدم باشه؟ ولی چند روز دیگه یهو چند تا باهم می ذارم 😊
👁 🩸 مرد با تعجبی مصنوعی ابرو بالا انداخت. « تو که هنوز داری حرف می‌زنی پس نفس می‌کشی. پس هنوز زنده ای. همه ی اینا به این معنی نیست که تیر بهت نخورده؟» ناویرا اخم غلیظی کرد و صورتش را برگرداند. « گفتم اگه...! فقط شانس باهام یار بوده که خطا نزدی. جون من اینقدر بی ارزشه؟» صدای خنده ی بلند مرد در فضا پیچید. اسب سیاهی که بر رویش نشسته بود ، سرش را به آرامی تکان داد و مو های بلند و پرپشتش را در هوا پخش کرد. با چشمان بزرگ و درشتش به چهره ی برافروخته ی ناویرا زل زد و بعد به راحتی سرش را چرخاند. « جون هیچ آدمی واقعا بی ارزش نیست. فقط همون‌طور که تو میگی من یه کوچولو خوش شانسم.» صدای برخورد شاخه ی درختان به یکدیگر گوش هایشان را نوازش می‌کرد. کم پیش می‌آمد زاگرس چنین بی سر و صدا و در عین حال شلوغ باشد. کاوه چنین فرصتی را غنیمت می‌شمرد اما برای دختر همه چیز عادی جلوه می‌کرد. خواست بدون اینکه چیزی بگوید راهش را بگیرد و حداقل به سوی آسنا برود که کاوه پیشنهادی جالب داد: « توی این هوای فوق العاده بانوی زیبایی مثل شما به بنده افتخار میده که همراهم سواری کنه؟» چشمان ناویرا گرد شد. چرا باید با او سواری می‌کرد؟ کاوه به کار های نامعقولش با خانم ها معروف بود پس چگونه و با چه اعتمادی می‌توانست سوار اسبش شود و با او تنها به دشت ها بتازد؟ قدمی به عقب برداشت و با نگاهی پر از تردید به او خیره شد. به اندازه ی کافی بد نگاهش کرده بود که شانه های مرد فرو افتادند. « بیا دیگه. می‌خواستم یه چیز جالب بهت نشون بدم.» این حرف حتی بدتر از قبل او را مشکوک نشان می‌داد. دختر دستی به درون موهایش کشید و سرش را چرخاند تا چرخش موهایش را به نشانه ی مخالفتش نشان دهد. در همان حین که داشت به طرف مخالف گام برمی‌داشت ، تیری که درون تیرک چوبی چادر فرو رفته بود را بیرون کشید. نیم نگاهی به آن انداخت و بعد زمزمه کرد: « این مدت به اندازه ی کافی چیز های عجیب غریب دیدم.» هنوز چند قدم برنداشته بود که در جایش ایستاد. دوباره سرش را چرخاند و به چشمان مرد زل زد. از این یکی برخلاف آژمان اصلا نمی‌ترسید. با اینکه می‌دانست کاوه مشخصا ناجور تر رفتار می‌کند اما کنار او انگار نیاز نبود نگران از دست دادن کنترلش باشد. اسب سواری در دشت های کوه پایه ی زاگرس واقعا وسوسه کننده بود. سرش را به تندی تکان داد و بلند گفت: « برو پی کارت!» « حیف شد. می‌خواستم یکم تمرین کنم و یه حریف می‌خواستم. فکر کردم شاید بتونیم مصالحت آمیز با هم یه گشتی این اطراف بزنیم و یکم با تیر و کمون ور بریم.» افسار اسبش را به طرفی دیگر کشید و تقریبا به راه افتاد. دختر با اکراه نگاهش را از اسب سیاه ترکمن گرفت و دستی به لباس هایش کشید. باید راه خودش را در پیش می‌گرفت و شاید دوباره در چادر بخوابد. باید بیخیال خوردن صبحانه می‌شد؟ هنوز از چادر چندان فاصله نگرفته بود که متوجه آژمان شد. دیگر او را از صد فرسنگ آن طرف تر هم تشخیص می‌داد. با اینکه تصمیم گرفته بود این دفعه هنگام روبه رو شدن با او محکم و استوار رفتار کند ، با ترس به عقب گام برداشت. چرا داشت فرار می‌کرد؟ یکی از دستانش را روی ساعد دست دیگرش گذاشت و نشان را همراه با پوست زیرش فشرد. مرد موهای مشکی اش را زیر شنل انداخته و درحالی که با عجله حرکت می‌کرد ، به فردی که کنارش راه می رفت دستور می‌داد. ناویرا به عقب چرخید و در دلش خدا خدا کرد کاوه خیلی دور نشده باشد. خوشبختانه اسب ترکمن فقط کمی دور تر و در بین درختان ایستاده بود. می‌توانست خودش را سریع به او برساند. می‌دانست رفتن با کاوه هم نمی‌تواند چندان تصمیم جالبی باشد. عملا داشت با یک مرد غریبه آن هم نه هر غریبه ای... با فردی از گروه شورشی زادگان تاریکی و اتفاقا خوش اشتها ترین شان به دشت می‌رفت. شاید امروز جنازه اش نیز برنگردد. نفس نفس زنان خودش را به اسب او رساند و بریده بریده گفت: « نظرم عوض شد. منم همراهت میام.» داشت به خودش دلگرمی می‌داد. این مرد نمی‌توانست آنقدر ها هم بد باشد. حداقل بدتر و ترسناک تر از آژمان که نمی‌شود. کاوه به رویش لبخند زد و جوری به او خیره شد که انگار از همان اول هم چنین اتفاقی را پیش بینی کرده بود. دستش را دراز کرد و پرسید: « خودت می‌تونی سوار بشی یا بیام پایین کمکت کنم؟» دختر نگاهی به زیر پایش انداخت. جوی کوچکی از آب به راه افتاده و خاک زیر پایش را عملا به گل تبدیل کرده بود. حالا جای پایش کنار جای سم اسب دیده می‌شد. ارتفاع آن جانور آنقدری بود که نتواند به تنهایی سوار شود. نفسش را حبس کرد و بعد تلاش کرد با پرویی خواسته اش را ادا کند: « این شما نبودید که ادعا می‌کردید من یه بانو هستم؟» ابرو های کاوه ذره ای در هم فرو رفتند و با تعجب به او زل زد. لحظه ای بعد که متوجه منظورش شد به آرامی خندید. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 «متاسفم خانم کوچولو.فراموش کردم.» پایش را آزاد کرد و بعد به راحتی پایین پرید. برخلاف دختر او بر روی سطح همواری فرود آمد که اندکی جلوتر بود‌. بدون اینکه چیزی بگوید تیر فلزی را از دستش قاپید و درون تیردان گذاشت بعد در مقابل اعتراض دخترک ، او را از قسمت کمرش گرفت و در هوا بالا برد. ناویرا چند بار بی فایده دست و پا زد و بعد توانست از یال اسب چنگ بیندازد. حیوان زبان بسته صدایی از خودش بیرون نداد و در جایش محکم ایستاد. یکی از پاهایش را بالا آورد و شک نداشت می‌تواند آن را به صورت کاوه بکوبد اما به چیز خاصی برخورد نکرد. با کمترین مشکل روی اسب نشست و از آن بالا به پایین نگریست. ارتفاع چندانی نداشت و تنها یادآور زمانی بود که سوار بر اسب آسنا ، که صاعقه نام داشت ، در بیابان سفر می‌کردند. هنوز فرصت نکرده بود از منظره پیش رویش لذت ببرد که مرد نیز بالا پرید و پشت سرش جا خوش کرد. حالا همه چیز برای یک سواری فوق العاده در هوایی فوق العاده تر ، آماده بود. مرد افسار اسب را تکان داد و پایش را به پهلوی اسب فشرد. همین کافی بود تا حیوان با عجله به راه بیفتد و ناویرا بی اختیار در آغوش کاوه فرو رود. خودش را مقداری جلو کشید و دستانش را دور گردن اسب حلقه کرد. این احساس و بادی که به تندی به صورتش می‌خورد همه چیز را بیش از اندازه غیر واقعی جلوه می‌داد. همانطور که از یک سرباز افتخاری انتظار می‌رفت این مرد نیز در سوار‌کاری ماهر و زبده شده بود. موهای مشکی اسب در صورت ناویرا می کوبیدند و دیدن را برایش ناممکن می‌کردند با این حال تا زمانی که کاوه او را از طرف یقه ی لباسش به عقب کشید تکان نخورد. « بهم دست نزن!» سعی کرده بود صدایش را بالا ببرد اما چه فایده ای داشت وقتی که باد تمام کلمات را با خودش به فراموشی می‌برد؟ دوباره خودش را جلو کشید اما نه آنقدر زیاد که موهای سیاه حیوان در چشمانش فرو رود. « اسمش بارونه.» صدای مرد واضح و محکم بود. آنقدر زیاد که با باد هم جا به جا نمی‌شد. « توی یه روز بارونی به دنیا اومد. اون زمان منم اونجا بودم. از همون بچگی باهام اخت گرفته.» باران! نام زیبا و باشکوهی است اما در حال حاضر شکوه اش برای ناویرا کوچکترین اهمیتی ندارد. با نگرانی پرسید: « چی رو می‌خواستی نشونم بدی؟» مرد با سر اشاره ای به جلو کرد و بلافاصله گفت: « به یه محوطه ی خلوت برسیم تمومه. کافیه این درخت ها رو رد کنیم.» نور از بین شاخه های درهم تنیده ی درختان بیرون می زد و بر کف مرطوب و لیز جنگل می تابید. صدای حشرات در فضا طنین انداخته و دختر می‌توانست هر از گاهی جنبش جانوران کوچکی را در زیر بوته ها ببیند. شاید خرگوش و یا حتی موش باشند. بوی هر چیزی را می‌شد در آن محوطه احساس کرد و از آنجایی که هر لحظه تغییر می‌کرد فایده نداشت چقدر ناویرا بخواهد اطراف را بو بکشد. زمانی که آخرین درخت را رد کردند دوباره تصمیم گرفت حرف بزند: « اینجا می‌خواستی تمرین کنی؟»