#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۹۶
« دقیقا. همینجاست. شما اولین بانویی هستید که ...»
مکثی طولانی کرد و بعد انگار که چیزی را به یاد آورده باشد دستش را زیر چانه زد.
« قبل از خانم کوچولو ، با آسنا اومده بودم اینجا.»
یک خرگوش کاملا سفید از زیر پای اسب به طرفی دیگر جهید.
سفیدی خاصی داشت که زیر نور خورشید در چشمان دختر منعکس میشد.
ناویرا به تندی چند بار پلک زد و بعد ناخودآگاه به طرفین سرچرخاند. بیش از آن چیزی که انتظار داشت زیبا بود.
یک دشت که توسط درختان بلند اطراف احاطه شده. حیوانات کوچکی را در خود جا داده که هر از گاهی با شیطنت هایشان به چشم میآمدند.
بادی ملایم وزید و بوی سبزه ها را به بینی آن دو رساند.
مرد کششی به بدنش داد و زمزمه کرد:« ایندفعه زودتر از همیشه رسیدم. مسیر داره کوتاه تر میشه؟»
دست راستش را دور کمر دخترک حلقه کرد و زمانی که چشمان ناویرا گرد شده بود ، با خنده گفت:
« ممکنه به خاطر حضور خانم کوچولو باشه. زمان زودتر میگذره. اینطور نیست؟»
صدای جیرجیرک ها بلند شده بود و باد برگ درختان را پر سر و صدا تکان میداد.
دختر احساس می کرد قلبش در دهانش است.
میدانست کاوه ذاتا شخصی زن دوست و حتی دختر باز است اما حتی با او که سنی ندارد هم کار خواهد داشت؟
فقط هجده سالش بود. در این صورت ممکن نیست شخصی مانند این مرد از او خوشش بیاید.
تا بخواهد در ذهنش رفتار و گفتار کاوه را تفسیر کند متوجه شد ، نشیمنگاه اش از روی بدن اسب کنده شده و عملا در هوا معلق است.
معلق بودنش که بیشتر به سقوط شبیه بود زیاد طول نکشید.
فشار دو دست بزرگ را بر روی کمرش احساس کرد و بعد بر روی دو پایش فرود آمد.
با بهت تند پلک زد و سرش را به طرف بالا چرخاند.
مرد لبخندی دندان نما بر صورت داشت.
« لاغر تر از اون چیزی بودی که فکر میکردم. اینطوری ادامه بدی که پوست و استخون میشی.»
سپس نگاهش را از او گرفت و دستش را در یال بلند و مشکی باران فرو کرد.
« دختر خوشگل ، تا زمانی که ما تمرین میکنیم تو برو برای خودت این اطراف یه دلی از عزا در بیار.»
ناویرا که هنوز از پایین آمدن ناگهانی اش متعجب بود سریع دستی به لباس هایش کشید.
پارچه ی ضمخت پیراهن بلندش او را میآزرد اما کاری نمیتوانست انجام دهد.
گرد و غبار خیالی را تکاند و دستانش را در هم فرو برد.
برای فرار از آژمان قبول کرده بود با دوستش سوار اسب شده و به این دشت دراندشت بیاید.
قطعا منطقی است.
انگار که آنها نمیتوانند در این دشت کاری را که به ضررش تمام میشود انجام دهند.
«چه تمرینی مد نظرته؟»
یادش رفت قبل از صحبت کردن گلویش را صاف کند و به همین خاطر صوتی که از حنجره ی خسته و تنبلش بیرون زد ، از صدای کلاغ نیز خراشیده تر و زشت تر شد.
کاوه پوزخندی زد و در یک حرکت سریع از روی باران پایین پرید.
افسارش را رها کرد و با تکان دادن سر به او فهماند که آزاد است برود و برای خودش گشت و گزار کند.
کمان چوبی دست ساز را با جدیت گرفت و در همان حین که به نقوش پرندگان رویش دقیق شده بود گفت:
« همونطور که میدونی ، هر فرد نشان داری ، قدرت خاص خودش رو داره.»
برای دختر فرقی نمیکرد.
شخصی که نشان تاریکی را داشته باشد اصلا نباید به دنیا بیاید.
حداقل این سبک تفکر مردم و سلطنت است.
دیگر چه اهمیتی دارد آدم هایی با نشان تاریکی ، چه قدرت خاصی میتوانند داشته باشند.
« مشتاق نبودی ببینی قدرت من چیه بنابراین منم لازم ندونستم بهت بگم.»
ناویرا صورتش را برگرداند. قلبش انگار در سینه او را میآزرد.
اصلا نمی توانست به آن چشم ها زل بزند انگار که زخم های روی صورتش خیلی خاص تر از چشمانش باشند.
«امروز این فرصت رو داری که از نزدیک حرکات من رو نظاره گر باشی بانو.»
نتوانست جلوی زبانش را بگیرد. سرفه ای کرد تا راه گلویش باز شود و بعد با رسا ترین صدایی که میتوانست داشته باشد گفت:
« از کلمات مودبانه استفاده میکنی تا کار های زشت و بی ادبانه ات رو بپوشونی؟»
صدای خنده ی کاوه گوش هایش را گویا نوازش میکرد.
درحالی که می خندید و از روی تاسف سر تکان میداد ، دستش را درون خورجین باران فرو برد و اسب زبان بسته را که داشت برای خودش با بیخیالی زمین را می جوید ، از آرامش محروم کرد.
دو سیب خوش رنگ و زرد را بیرون کشید.
با انتهای لباسش گرد و خاک رویش را گرفت و به گفته ی خودش قطعا آن را تمیز تمیز کرده بود.
مودبانه یکی از سیب ها را به طرف ناویرا گرفت و آرام گفت:
« بفرمایید بانو!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۹۷
ناویرا چشم غره ای رفت و بعد با حرص سیب را از دستش گرفت. صرفا به این خاطر که واقعا گرسنه بود. نخوردن صبحانه معده اش را تحت تاثیر قرار می داد.
« نمی خوای یه حدسی بزنی؟»
دختر بدون اینکه سرش را بچرخاند تند گفت:« یه تخریب گر...»
نمی دانست چیزی که اکنون گفت بر چه اساسی است. شاید چون بدن هیکلی و تنومند کاوه او را به اشتباه می انداخت و یا شاید هم به خاطر این بود که گزینه های معدودی در ذهنش می چرخیدند.
به هر حال ترجیح داد سر حرفش بماند حتی بعد از اینکه صدای خنده ی کاوه را برای بار دوم واضح شنید.
« نظرت لطفته اما متاسفانه اونقدر قدرتمند نیستم که چنین موهبتی نصیبم بشه. هیجان انگیز تر نیست قدرتم رو بهت نشون بدم به جای اینکه بذارم بیهوده حدسش بزنی؟»
ناویرا هنوز سیب را در دستش نگه داشته بود. با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت و دهانش را باز کرد تا از سیب خوشمزه ی پیش روی چشمانش گاز بزند که مرد میوه را از درون دستش قاپید.
« خواهشا به این زودی نخورش.»
سیب را در دست خود نگه داشت و زمانی که دختر با ابرو هایی در هم به او خیره شد ، لبخند زد.
« می تونی بی حرکت یه جا وایستی یا نه؟»
« میخوای بالاخره اون سیب رو بدی بخورم یا نه؟»
زیر لب کلمه ی "خسیس" را زمزمه کرد و بعد دستانش را در هم فرو برد.
معده اش داشت در هم می پیچید و حالا که سیب برایش یک میوه ی بهشتی به نظر میرسید کاوه میخواست شیطنت کند.
مرد سیب خوش رنگ را روی سر ناویرا و دقیقا بر روی فرقش گذاشت.
تکانی به شانه اش داد و کمانش را پایین گرفت.
درحالی که به طرف اسبش گام برمیداشت گفت:
« پس اگه واقعا تکون نمیخوری همونجا منتظر بمون.»
دختر با بهت داشت دور شدنش را نگاه میکرد.
دید چگونه از کنار باران گذشت و به طرف آن سوی دشت قدم زنان حرکت کرد.
مسخره اش کرده بود؟
فریاد زد:
« منظورت چیه؟ میخوای امتحان کنی ببینی چقدر تمرکز دارم؟»
چیز دیگری به ذهنش نمیرسید.چرا کاوه باید یک سیب را روی سرش بگذارد و از او بخواهد بی حرکت در جایش بماند؟
چرا داشت به آن طرف دشت حرکت میکرد؟ کجا میخواست برود؟
سرش را به آرامی چرخاند تا میوه از جایش تکان نخورد و بعد دهانش را باز کرد:
«هی! دارم با تو حرف میزنما!»
شاید آنقدر دور شده بود که صدایش به او نمیرسید.
در چند صدم ثانیه خودش را به آن سوی دشت و کنار درختان رسانده بود؟
حالا هر دو در طرفین ایستاده و داشتند به یکدیگر نگاه میکردند.
دختر اخم کرده بود و چهره اش داد میزد از این اوضاع ناراضی است ؛ این درحالی بود که کاوه همچنان آن لبخند مضحکش را بر صورت داشت.
«اخه چی توی سرت...»
چیزی نقره ای رنگ در مقابل چشمانش درخشید و صدایی فیش مانند در گوشش طنین انداخت.
فشار سیب از روی سرش برداشته شد و صدای برخورد فلز به تنه ی سخت درخت باعث شد با بهت در جایش بچرخد.
چه اتفاقی افتاد؟
دائم این سوال را از خودش میپرسید هرچند برای یافتن جواب فقط کافی بود به سیبی که در تیر فرو رفته و به درخت میخ شده است بنگرد.
آنقدر سریع نگاهش را به طرف مرد چرخاند که ماهیچه ی گردنش درد گرفت.
یک تیر دیگر در راه بود.
با اینکه در آن فاصله خیلی خوب نمیدید اما حس ششمش به او دروغ نمیگفت.
کاوه دفعه ی اول می خواهد سیب را بهانه کند و بگوید به قصد کشت دختر آن را پرتاب نکرده اما حالا چه برای گفتن داشت؟
ناویرا دیر به خودش آمد اما به لطف اهورامزدا توانسته بود سرش را ذره ای خم کند.
تیر با سرعت زیادی از پیش روی چشمانش گذشت و آن نیز مانند دیگری در درخت فرو رفت با این تفاوت که تیر دوم هدف خود را تکه پاره نکرده بود.
این دفعه ناخودآگاه بدنش زودتر از مغزش واکنش نشان داد.
دهان باز کرد و جیغ کشید:
« داری چکار می...»
دست مرد اصلا نمی ایستاد. تیر بعدی را از تیردان بیرون کشید و تنها یک چیز را فریاد زد:
« زیاد تکون نخور باشه؟ کار منو سخت تر میکنی.»
کارش را سخت تر میکرد؟
زمانی که یک تیر دیگر در کمان گذاشته شد و کاوه نفسش را برای پرتابی دقیق تر حبس کرد ، ناویرا بلند تر جیغ کشید.
صدایش در دشت پهناور پخش میشد اما دریغ از یک شنوده ی بدرد بخور!
« میخوای منو بکشی!»
قبل از اینکه تیر به بدنش اصابت کند و گوشتش را چاک دهد پشت یکی از درخت ها پناه گرفت.
پیکان فلزی رنگ به بدنه ی سخت آن برخورد کرد و همانجا متوقف شد.
دختر میتوانست صدای تپش قلبش را به راحتی بشنود.
چند قطره ی درشت عرق از روی پیشانی اش فرو افتادند و بعد تازه به یاد آورد که باید نفس بکشد.
انگشتان دستش میلرزید و دندان هایش به یکدیگر چفت شده بود.
یک تیر دیگر دقیقا کنار دستش فرود آمد.
ناخودآگاه جیغ بنفش دیگری کشید و خودش را پشت درخت جمع تر کرد.
صدای مرد لرزه بر اندامش انداخت:
« رفتی پشت درخت؟ اینطوری که نمیتونی بفهمی منظورم از موهبت چی بوده!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
793.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدا رو کم کنید ( اصطلاح جیغ بنفش درواقع زمانیه که طرف می خواد جیغ بکشه اما از شدت ترس نمی تونه و صدا تو گلوش گیر می کنه اما وقتی می گیم جیغ بنفش کشید کسی ... منظورمون یه جیغ تیزه. مثل این)
در کل در معنای اصلی خودش به کار نمی ره
*جیغ توی فیلم ترسناک ها
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۹۸
دختر نفسی عمیق وارد ریه هایش کرد و بعد مانند ماتم زده ها با زانو های خم شده پایین درخت نشست.
چکار کرده بود که او را لایق مرگ میدانستند؟
کاوه دقیقا داشت چکار میکرد؟ قصد داشت به کشتنش بدهد؟
نکند همه ی شان با یکدیگر نقشه کشیده بودند تا اینگونه کارش را تمام کنند؟
در این دشت بزرگ هیچ کس قرار نبود صدای ضجه زدن هایش هنگام جان دادن را بشنود.
تیری دیگر دقیقا کنار پایش فرود آمد.
خون داشت با شدت در رگ هایش پمپاز می شد و با این وجود نمی توانست کاری را از پیش ببرد.
نمی توانست حتی از پشت درخت بیرون بیاید.
« چرا اینقدر می ترسی؟ بیا بیرون از اون پشت. مطمئن باش تیر قرار نیست بهت بخوره. به من اعتماد نداری؟»
دوست داشت از خودش بپرسد چرا باید به آدمی همچون کاوه اعتماد داشته باشد؟
شاید آنها جانش را نجات داده باشند و همراه خودشان از بیابان عبور داده باشند اما تمام اینها به این خاطر نبود که فکر می کردند او آسیلوراست؟
هیچ آدمی با عقل سلیم حاضر نبود جان خودش را کف دستش بگذارد و به دیگری تقدیم کند.
تنها راه چاره ای که اکنون داشت به آن می اندیشید ، خواهش و تمنا برای زنده ماندن بود.
حتی اگر قرار نبود التماس کردن هایش جواب بدهند دوست داشت بداند برای چه دلیلی کشته می شود.
« خواهش می کنم تیر پرتاب نکن!»
تیری دیگر نزدیک تر از بقیه از کنارش گذشت.
نفسش را حبس و جیغی که قرار بود از گلویش بیرون بزند را خفه کرد. دستانش را درون هم جمع کرد و انگشتانش را فشرد.
باید جراتش را جمع می کرد. قایم کردن خودش تا ابد فایده نداشت مگر نه؟
شاید هم می بایست آنقدر منتظر بماند تا تیر های مرد به پایان برسند.
« مگه چکار کردم که باید بمیرم آخه؟»
به اندازه ی کافی صدایش را بالا برده بود.
داشت با داد و فریاد صحبت می کرد و یقین کرده بود کاوه هر چقدر هم که از او دور باشد ، کلماتش را درک خواهد کرد.
« قرار نیست بمیری.»
صدای مرد در گوشش می پیچید.
« فقط بهم اعتماد کن و بیا بیرون. اگه کوچک ترین خراشی برداشتی ، می تونی هر بلایی که خواستی سرم بیاری.»
دختر پاهایش را درون شکمش جمع کرد و نفس حبس شده اش را بیرون داد. خوشبختانه انگار کاوه تصمیم گرفته بود برای فکر کردن ذره ای به او فرصت بدهد.
دیگر تیری پرتاب نمی شد.
ناویرا کف دستان عرق کرده اش را بالا برد و تار های بهم ریخته ی موهایش را به عقب راند.
حالا که شرایط بهتر شده بود راحت تر می توانست فکر کند.
او را اینجا آورده بود تا موهبتش را نشانش دهد ... قرار بود با هم تمرین کنند پس شاید تمامی اینها جزوی از یک فعالیت تمرینی باشند. شاید داشت برای خودش تمرین می کرد تا به نزدیک ترین فاصله از دختر تیر های را پرتاب کند اما این به اندازه ی کافی خطرناک و ترسناک نبود؟
اگر دستش خطا می رفت چه؟
مرگ جلوی چشمان ناویرا رژه می رفت و برایش کری می خواند و از طرفی دیگر کاوه داشت سعی می کرد او را قانع کند از پناهگاه خود بیرون بیاید.
« فقط دو تا تیر باقی مونده. کاری ات ندارم. یه طور دیگه بهت قدرتم رو نشون میدم. خوبه؟»
صدای قدم هایش را می شنید. داشت به او نزدیک می شد.
اگر تیر را همین حالا در زه گذاشته و آماده ی شلیک باشد چه؟
اگر به محض اینکه بالای سرش برسد با یک تیر در نزدیک ترین فاصله خلاصش کند چه؟
آن موقع چه می شود؟
یکی از دستانش را روی سینه اش گذاشت تا قلبی که بی قراری می کرد را آرام کند.
باید آرامش خودش را حفظ کند.
در این چند روز کوتاه کاوه را شناخته بود. این مرد امکان نداشت اینقدر شرور باشد که بخواهد یک دختر بی سلاح را در چنین موقعیتی بکشد. حتما قصدش همان چیزی است که می گوید.
« چرا ساکت شدی؟ حالت خوبه؟»
سرش را که بالا آورد دوباره به جای اینکه نگاهش به آن چشمان مهربان بیفتد ، به دو زخم زرشکی رنگی برخورد کرد که روی صورتش نقش بسته بود.
دیگر به اینکه یک نفر ناگهان بالای سرش آشکار شود و یا فاصله ای طولانی را با چند گام بلند طی کند عادت کرده بود و وحشت نمی کرد.
خواست دهان باز کند و اعتراضش را به زبان بیاورد که مرد دستش را جلو آورد و یک سیب نصفه را پیش روی چشمانش گرفت.
« فکر نمی کردم اینقدر یهویی واکنش نشون بدی. ترسیدی؟»
دختر در دل خود نوشاد را نفرین کرد که یادش داده بود با بزرگتر از خودش همواره مودبانه برخورد کند.
هر چند اگر می خواست هم نمی توانست کاوه را کتک بزند.
می توانست؟
نفسش را با لرز بیرون داد و در حالی که هنوز خودش هم باورش نشده بود این روانی قصد کشتنش را نداشته غرید:
« داشتی منو می فرستادی اون دنیا! چرا به طرفم تیراندازی کردی؟ صدام رو نمی شنیدی؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۹۹
بادی دیگر چمن های زیر پایشان را تکان داد.
صدای باران از آن سوی دشت می آمد و مشخص بود دارد برای خودش عشق می کند و حداقل بهتر از انسان ها زندگی را می گذراند.
هنوز دانه های ریز و درشت عرق از روی صورت ناویرا پاک نشده بودند. حتی دیگر دوست نداشت برای این مرد ابرو در هم فرو کرده و یا اخم و تخم کند.
می ترسید از اینکه دوباره سیل تیر ها به سویش روانه شود.
« صدات رو می شنیدم اما بذار باهات صادق باشم...»
دستش را جلو آورد و با تکان دادنش به دختر فهماند که باید حتما سیب را از او بگیرد.
ناویرا دست لرزانش را جلو برد و نصفه سیب را از او گرفت.
تصمیم داشت بعدا آن را گاز بزند بنابراین نگاهش را از آن دو زخم باریک نگرفت و همانطور خیره ماند تا ادامه ی حرفش را بشنود.
کاوه شانه ای بالا انداخت و خم شد تا تیرهایی که در تنه ی درخت و کنار پای دخترک فرو رفته بودند را جمع کند.
« کنجکاو بودم واکنشت رو ببینم. بعد از اینکه فهمیدم نشان داری زیاد طول نکشید که متوجه بشم نمی تونی از قدرتت استفاده بکنی. خودم هم توی بچگی همین بودم اما توی یه واقعه ی دلخراش از تمام وجودم موهبت درونم رو صدا زدم. اینطوری شایعه شده که وقتی آدم توی شرایط سخت قرار می گیره برای زنده موندن از همه چیزش مایه می ذاره. احتمالا یا موقعیتی که برات ایجاد کردم زیاد تهدید آمیز نبوده یا اینکه خودت نمی خواستی نجات پیدا بکنی. حالا کدوم یکی درسته؟»
آخرین تیر را درون تیردانش گذاشت و دستانش را تکاند.
گرد و غبار در هوا بلند شد.
ناویرا لبش را گزید تا ساکت بماند. تمام آن پرتاب های خطرناک را صرفا به این خاطر انجام داده بود تا واکنشش را بسنجد؟
فکر می کرد با این کار ها او لابد توانایی این را پیدا می کرد تا نیروی مرده ی درونش را فرا بخواند؟ چشمانش با ناباوری گرد شد و پرسید:
« موقعیت خطرناک؟ سخت؟»
به سختی آب دهانش را قورت داد و ادامه ی حرفش را گفت:
« پس چرا از یه صخره پرتم نمی کنی پایین تا ببینی بلکه یهو بال درآوردم و خودم رو بالا کشیدم ها؟»
این را برای تمسخر بر زبان آورده بود اما شک نداشت اگر فرصتش پیش بیاید از این آدم و امثالش چنین رفتاری بعید نخواهد بود.
نگاه مرد برای لحظه ای در نگاهش قفل شد و بعد یکی از همان لبخند های معمولش را تحویلش داد.
« پیشنهاد خوبیه اما فقط اعضای خاندان سلطنتی بال دارن. درسته سایه سالار گفته تو آسیلورا هستی و با وجود اون نشان تاریکی روی دستت و ویژگی های ظاهری ات واقعا ممکنه خود آسیلورا باشی اما جونت برامون خیلی مهمه پس این کار خطرناک رو انجام نمی دیم. اگه واقعا از صخره پرت بشی پایین و بمیری چی؟»
ناویرا برای این یکی جوابی دندان شکن داشت.
« اگه یکی از اون تیر ها توی گردنم فرو می رفت و گلوم رو چاک می داد چی؟»
« همچین اتفاقی نمی افتاد.»
خونسردی اش اعصابش را بهم می ریخت و باعث می شد فکر کند کمی دیگر از دستش سکته می کند. تقریبا غرید:
« مگه همین الان نگفتی جون من براتون ارزشمنده پس چرا جونم رو به خطر انداختی؟ شاید تو مهارت تیراندازی تو شکی وجود نداشته باشه اما نمی ترسیدی اگه واقعا یه تیر روی بدنم فرود می اومد؟»
کاوه همچنان داشت لبخند می زد. یکی از دستانش را به کمر زده و صاف در مقابل دخترکی که در خودش زیر درخت جمع و مچاله شده ، قد علم کرده بود.
مو های قهوه ای اش زیر نور خورشید برق می زدند و پیکان های فلزی نقره ای فام نیز مانند ستاره هایی که در شب تاریک به دل آدم ها امیدواری می دهند ، چشمک می زدند.
« خب این همون موهبتیه که قرار شد درباره اش بهت بگم. حالا نمی تونی نیروی تاریک درونم رو حدس بزنی؟»
دختر گیج و متعجب به او زل زد. درباره ی کدام موهبت داشت سخنرانی می کرد؟
جز کله شقی و خود محور بودنش چیز دیگری درونش نمی دید.
چگونه باید حدس می زد چه نیرویی دارد؟
« تو ذاتا کله خرابی؟»
مکثی کرد و برای اینکه اثر جمله اش کم نشود سریع ادامه داد:
« قدرتت اینه که بقیه رو دست بندازی و بعد بهشون بخندی؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۰۰
صدای خنده ی مرد به هوا رفت. تیردانی چرمی ای که در دست داشت را روی شانه اش گذاشت و درحالی که به طرف درختان آن سوی دشت حرکت می کرد گفت:
« تو ذاتا توی حدس زدن افتضاح عمل می کنی؟»
خنده اش که تمام شد نفسی عمیق کشید و برای لحظاتی در جایش ایستاد تا با نگاه کردن به منظره ی پیش رویش روحش جلا پیدا کند.
از اینکه می دید حیوانات با بیخیالی این اطراف می پلکند خوشحال بود. داشت به نهار امروز فکر می کرد و درست متوجه نشد چه زمانی یک تیر را در کمان انداخته و زه را به عقب کشیده است.
تیر با فشار از کمان رها شد و محکم و دقیق در بدن خرگوش سفید نشست.
صدا گام های دختر از پشت سرش که بلند شد بالافاصله گفت:
« البته بهت حق میدم. موهبت من یه کوچولو خاص و متفاوته. درست مثل خاندان سلطنتی. قدرت خاص اونا اینه که بال داشته باشن. بال هایی که مثل فولاد محکمه و ازشون در مقابل هر چیزی محافظت می کنه و در عین حال مثل پر غو نرمه و می تونه خیلی خوشایند باشه. منم درست مثل اونا خاصم.»
ناویرا خودش را به او رساند.
تازه تپش قلبش درست و میزان شده و داشت سیب را به آرامی گاز می زد.
در دلش به حال کاوه خندید و با خود فکر کرد حتما یا دیوانه است که خودش را با خاندان سلطنتی مقایسه می کند یا مغرور.
هیچ یک از مردم حاضر در این مرز و بوم سرجمع قدرتشان به قدرت خاندان سلطنتی نه رسیده است ، نه می رسد و نه خواهد رسید.
« من شانس دارم.»
یک بار دیگر به سیبی که درون دستش نشسته بود گاز زد و بعد تکرار کرد:
« شانس؟»
درباره ی این کلمه قبلا از شیرین شنیده بود.
کم پیش می آمد گروه بازرگانان از روستایشان عبور کند اما در همان تعداد دفعات معدود که چنین اتفاقی افتاده بود شیرین با یک پیشگو ملاقات کرده و از او درباره ی آینده اش پرسیده بود.
قبلا به ناویرا گفته بود شانس چیزی است که جادوگر ها بر روی برگه های طلا یا نقره می نویستند و به این و آن می فروشند.
می گفت کارکردش درست مانند طلسم بدبیاری است با این تفاوت که این یکی می تواند انسان را خوشبخت کند و دیگری بدبخت.
« قبلا درباره اش شنیدم. شانس یه طلسم بدبیاری معکوسه درسته؟ یه جورایی یه طلسم خوشبختی به حساب میاد؟»
وقتی که مرد از پاسخش متعجب شد و چشمان گرد شده اش را به او دوخت متوجه شد بلند فکر کرده است.
« دقیقا! فکر نمی کردم آدمی مثل تو درباره ی جادوگر ها و انواع طلسم هاشون اطلاعات خوبی داشته باشه. تعریف شانس یه همچین چیزیه.»
ای کاش می توانست جوابش را بدهد و از او بپرسد دقیقا چگونه او را به چشم می بیند؟
آیا از نظر آنها ناویرا تنها یک دختر نادان و ابله است که خیر و صلاح خودش را نمی داند؟
انگار که نه انگار او نیز در این دنیا تا یک سنی زندگی کرده و بعضی چیز ها را تجربه و بعضی دیگر را شنیده است.
حیف که مشتاق بود بیشتر درباره ی موهبت کاوه بداند و دوست نداشت موضوع بحثشان زیاد تغییر کند.
« پس تو هم یه جادوگری؟»
جادوگران نیز دسته ای از افرادی با نشان تاریکی روی ساعدشان بودند. دختر یقینا تا آن زمان جادوگری که نشان روشنایی را بر دست داشته باشد به چشم ندیده است.
درست است که نیرو ها بین گروه خیر و شر و تاریک و روشنایی تقسیم نمی شدند و برای مثال فردی که نشان تاریکی داشت هم می توانست یک شفادهنده باشد اما ناویرا تا به حال هرگز یک جادوگر با نشان روشنایی را ندیده بود.
جادوگران همیشه زاده ی نشان تاریک و پلیدشان بودند.
صدای مرد او را از افکارش بیرون کشید:
« جادوگر نیستیم اما شانس منبع قدرت منه. توی همه چیز مقدر شده که من خوشبخت ترین باشم.»
در همان لحظه کمانش را بالا گرفت و تیر را درونش گذاشت.
بدون اینکه نشانه بگیرد رهایش کرد و اجازه داد تا پره های انتهایش گونه اش را به زیبایی نوازش کنند.
تیر با سرعت به دور خودش چرخید و سر آخر با تاثیری که از باد می گرفت به جایی برخورد کرد.
دختر با کنجکاوی گردنش را بالا کشید و خیلی سریع متوجه شد او توانسته یک خرگوش چاق و چله ی دیگر را شکار بکند.
« خب ... یعنی به همین خاطر مطمئن بودی امکان نداره تیرت خطا بره؟ »
دوست داشت طعنه ها و کنایه هایش را درباره ی خودشیفتگی او کنار بگذارد. بحث داشت برایش جالب می شد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)