#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۰۲
برادرش با همان لباس های برازنده ی سفید وسط میدان تمرینی ایستاده و شمشیر بزرگش را در دست راستش نگه داشته بود.
هر کجا که باشد با جدیت برخورد می کند.
حالت صورتش حتی در زمین تمرینی هم با زمانی که وارد تالار اصلی کاخ می شود ، یکی است.
تنها تفاوتش بازو های برهنه اش هستند که عضلاتش را به نمایش می گذارند.
عرق بر روی پیشانی اش نشسته و هنوز وقت نکرده بود پاکش کند.
نفسی گرفت و شمشیر سنگینش را به دست نزدیک ترین انسانی که در آن حوالی می دید ، داد.
« برام نگه اش دار آریمان.»
شوالیه ی سفید پوش سریع جلو آمد و شمشیر را گرفت بعد هم چنان سریع عقب رفت و در میان ستون های بلند پنهان شد که انگار اصلا آنجا حضور نداشته است.
« بهت گفته بودم لازم نیست رسمی رفتار بکنی سلسیانا.»
زن با خونسردی جلو رفت و به صورت نمایشی دستانش را سایه بان چشمانش کرد تا آسمان را ببیند.
« ظهر شده اعلیحضرت. فکر می کردم قراره شما رو توی تالار اصلی ببینم. می دونید که پادشاه چقدر سر این مسائل حساس هستن.»
می دانست کاریان از اینکه او اینگونه جدی صحبت کند تنفر دارد اما دوست داشت هر از گاهی حرصش را دربیاورد. همانطور که جلو می رفت ، لباس سفید و روپوش توری اش بیشتر می درخشیدند و ظرافت بدنش را به نمایش می گذاشتند. دستمال را از روی یکی از کنده های چوبی برداشت و با حالتی مودبانه آن را بالا گرفت. می دانست برادرش سرش را پایین می آورد و اجازه می دهد عرق را از روی پیشانی اش پاک کند. از چند سال پیش یاد گرفته بود در این زمان به خصوص می تواند دل برادرش را ببرد.
همانطور که حدس زده بود کاریان سرش را با خستگی پایین آورد و اجازه داد خواهر کوچکترش دانه های عرق را با دستمال پاک کند. در همان حین گفت:
« اصلا چیزی از حرف هام می شنوی؟»
سلسیانا درحالی که همچنان لبخند فوق العاده اش را بر لب داشت دستمال را چند بار جلو و عقب برد و سرآخر آن را تا زد.
وانمود کرد تمام توجه اش به تا کردن دستمال است.
« ولیعهد عزیزم ، حرف پادشاه رو فراموش کردید؟ یادتون رفته احترام ...»
برادرش همزمان با او تکرار کرد:
« احترام پایه ی همه چیزه.»
نفس داغش را با کلافگی بیرون داد و آرام گفت:
« خودم خبر دارم خواهر.»
باد گرم تابستانی که وزید باعث شد مرد در جایش بلرزد.
نگاهش را بالا آورد و به آن سوی ستون های سنگی خیره شد.
جایی که باغ دراندشت کاخ را در پس زمینه ی خود داشت.
« اگه قرار نیست به این زودی ها پادشاه بشم ، لقب ولیعهد به چه دردی می خوره؟»
دستش را جلو آورد و بی هوا دستمال را از دست سلسیانا بیرون کشید.
« هنوز همون عادت قدیمی رو داری. باید همیشه سر و کله ات تو باغ های کاخ من پیدا بشه؟ »
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Pov:تا چه حد داری برای رمان پیش میری؟
Me: هیچی والا. برای ننوشتن می خوام باهاش چالش برم ( رمانم داداشیمه با هم تعارف نداریم)
۱_ بفرما گل https://eitaa.com/khateratmafghoodshode
۲_ ایده ی خوبیه! بیاید عملی اش کنیم ... 🤌
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_وقتی بانو با آوازی که میخونه میخکوبت می کنه ...✨☺️