eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
دوستم اسم ویلیام رو گذاشت روش
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 ⎪ 雄 برا همه پیش میاد🤝 ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
👁 🩸 « مثبت بهش نگاه کنید اعلیحضرت! شما یه خواهر دلسوز دارید که همیشه هواتون رو داره.» کاریان درحالی که دستمال را به گردنش می‌کشید و سعی می‌کرد قطرات عرق را سریع خشک کند ، با تعجب به جای خالی ندیمه آذر زل زد. « ندیمه ات رو با خودت نیاوری سلسیانا. اتفاقی افتاده؟» زن چرخشی به مچ دستش داد و آن را جوری بالا گرفت که انگار می‌خواهد بگوید اصلا برایش اهمیت ندارد. « آذر زن خوش شانسیه که توجه شما رو به خودش جلب کرده.» مرد خیلی سریع متوجه اوضاع شد. قبلا نمی‌دانست و دستش نیامده بود اما پس از مدتی دیگر یاد گرفته بود چگونه با خواهرش رفتار کند. « نمی‌دونستم اسمش آذره. فقط می‌دونستم عادت داری یکی رو با خودت بیاری.» زن نگاهش را از آسمان بدون ابر گرفت و آهی کشید که نشان‌دهنده ی خستگی من در آوردی اش بود. « امیدوار بودم بتونم باهاتون یه ذره بازی کنم اما نمی‌خوام پدر تنبیه ام کنه. به هر حال شما ولیعهد...» « حرفشم نزن!» سلسیانا سرش را به طرفی دیگر گرفت تا پوزخندش نمایان نباشد. هر چه نباشد تمام وقتش را با این پر می‌کرد که بگردد و ببیند برادرش چگونه عاداتی دارد و چه چیز هایی خوشحالش می کند. چه چیز هایی غرورش را در هم می‌شکند و نقاط ضعفش دقیقا چه چیز هایی هستند. با سالها تلاش به این نقطه رسیده بود و خواهر کوچکترش فکر می کرد می‌تواند آن همه اطلاعات را به همین راحتی از طریق او به دست آورد. بادی گرم مجددا وزید و باعث شد جواهرات زن درحالی که به یکدیگر برخورد می‌کردند ، سر و صدا ایجاد کنند. صدای کاریان واضح و بلند بود: « آریمان شمشیرم رو بده.» شوالیه ی سفید پوش به آرامی به سویش گام برداشت. نشان طلایی رنگ روی ساعدش زیر نور خورشید می‌درخشید. نشان هر سه نفرشان می‌درخشید. نشان چشم گشوده و آگاه که مختص به انسان های پاک و خاص بود. سلسیانا صورتش را چرخاند و درحالی که از سر رضایت لبخند بر لب داشت ، زمزمه وار گفت: « پدر رو منتظر می ذاری برادر؟» کاریان دستی به پشت گردنش کشید. لباس سفیدش بدون آستین بود تا راحت تر بتواند بازوانش را بچرخاند. قطرات عرق هنوز بر روی بازو های تنومندش به چشم می‌آمدند. « پدر می‌تونه مراسم رو بدون من برگزار کنه.» در صدایش رگه هایی از خودخواهی و خودمحوری حس می‌شد. شاهدخت نیز این را می‌دانست. دستش را دراز کرد و در هوا نگه داشت. تور روی لباسش با هر وزش باد به این سو و آن سو کشیده می‌شد و آستین تنگ لباسش ذره ای بالا رفته بود تا نشانش را به نمایش بگذارد. شمشیری تیز و بلند در دستش نشست. لازم نبود همیشه اسلحه اش را همه جا با خودش حمل کند. قدرتش این امکان را به او می‌داد که همیشه همه چیز را بخشکاند و بعد دوباره ظاهرش کند. آریمان حالا به محدوده‌ی آن دو نزدیک تر شده بود. شمشیر بزرگ و پهن ولیعهد را با احترامی خاص بالا گرفت و تا زمانی که مطمئن شد شاهزاده آن را در دست گرفته ، رهایش نکرد. کاریان چرخشی به بازویش داد و درحالی که به چهره ی بشاش خواهر کوچکترش لبخند می‌زد ، گفت: « برای شروع بهت سخت نمی‌گیرم سلسیا» محوطه ی سنگی در میان باغ همیشه چشم اندازی فوق العاده داشت. بهترین جا برای کاریان که به تمرینات روزمره ی خود برسد. زمانی که سلسیانا برای مبارزه دعوتش می‌کرد نیز همیشه همین جا انتخابش بود. « اگه بهم آسون بگیری خودت پشیمون میشی ولیعهد.» نگاهش را بالا آورد و در میان درختان سبزی که با باد جا به جا می‌شدند ، چشمان بلورین و متفاوت شاهدخت اول را تماشا کرد. همیشه در آن چشم ها گم می‌شد. گاهی اوقات فراموش می‌کرد خواهرش تنها همبازی اوست. « هر طور راحتی.» « حالت خوبه؟» دوباره همان اتفاق افتاده بود. ایندفعه دیگر مطمئن مطمئن بود. خواب ندیده است. کاوه بالای سرش ایستاده و عملا سایه ای بزرگ بر روی صورت و بدنش انداخته بود. صدای تکان خوردن چمن های بلند در گوشش بود. احساس می‌کرد یک کرم خاکی بر روی زمین می‌خزد و کنار گوشش حرکت می‌کند. موهای خرمایی رنگش بر روی زمین پخش شده و دقیقا کنار خرگوش ها فرود آمده بود. نور خورشید آزاردهنده بود برای همین یکی از دستانش را بالا آورد تا محافظش باشد. « صدامو داری خانم کوچولو؟» هم صدایش را داشت و هم تصویرش را اما نمی‌دانست چگونه و به چه کسی باید درباره ی چیز هایی که می‌بیند بگوید. باور می‌کردند؟ « چرا یهویی ولو شدی؟» ولو شده بود؟ یک بار دیگر پلک زد و بعد تلاش کرد تا از جایش بلند شود. خیلی زود به یاد آورد که برای جمع کردن خرگوش ها به این سمت آمده و خم شده بود. نشست و با دقت به خرگوش هایی نگاه کرد که با تیر درون بدنشان کنارش افتاده بودند. دستش را روی سرش گذاشت و دلش را به دریا زد: « داشتم یه چیز عجیب می‌دیدم.» شاید فقط در همین حد کافی باشد. « هر چیزی که می دیدی رو فراموش کن. فعلا باید زودتر برگردیم. تا الان باید خبرهای جدید رو آوردن باشن.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 *** درحالی که خرگوش ها را در دست داشت به کمک کاوه از روی اسب سیاه پایین پرید. موهای شلخته اش در صورتش ریختند. متاسفانه دستش آزاد نبود که بتواند به راحتی کنارشان بزند پس بیخیال شد و به سوی ناکجا آباد به راه افتاد. اردوگاه شلوغ تر از زمانی بود که ترکش کرده بودند و مردم سیاه پوش اعم از پیر و جوان داشتند با هیجان یک مسیر معین به سوی بزرگترین چادر را طی می‌کردند. بزرگترین چادر! باید همه چیز از همانجا نشات بگیرد. ذهنش به سوی سایه سالار کشیده شد اما خیلی سریع افکارش را پس زد. آن پیرمرد خرفت دیوانه دفعه ی پیش اینقدر پر سر و صدا نبود. این اتفاقات به او نمی‌آمد. خواست مانند بقیه به طرف چادر برود که کاوه بازویش را گرفت و او را عقب کشید. با چشم به خرگوش هایی که در دستش نشسته بودند اشاره کرد و گفت: « اینا رو اول ببر تحویل بده. بعد فضولی کن.» ناویرا نگاهی به مسیر بین چادر ها انداخت. به خاطر ازدحام جمعیت از مسیر اصلی نمی‌توانست عبور کند بنابراین باید از پشت چادر ها خودش را به مطبخ می‌رساند. حوصله نداشت تا آنجا برود اما انگار تا زمانی که کاوه آنجا حضور داشته باشد ، حق ندارد از اوضاع خبردار شود. اعتراض کرد: « بهم بگو چه خبر شده. منم می‌خوام بدونم.» دست بزرگ مرد پشت کمرش نشست و او را به جلو هل داد. « برو. کمتر سوال بپرس خانم کوچولو.» از لفظ خانم کوچولو خوشش نمی آمد. از هیچ چیز این اردوگاه جز طبیعت فوق العاده اش خوشش نمی‌آمد‌. آهی کشید و زمزمه کرد: « دارم میرم.» خرگوش ها را در دستش جا به جا کرد و به طرف چادر های مشکی به راه افتاد. داشت دقیقا برخلاف چادر بزرگ حرکت می‌کرد و همین قضیه حرصش می‌داد. لب خود را گزید تا شرایط را تحمل کند... همان کاری که همیشه انجام می‌داد. تعداد دقیق قدم هایش را نشمارد فقط آنقدر سریع حرکت کرده بود که خرگوش ها را در کنار دیگ ها و ظروف مسی رها کرده و بعد به سمت بزرگترین چادر بدود. در کنار آتش مطبخ آسنا را دید که با خونسردی در حال نگاه کردن به داخل دیگ و آبی که هنوز جوش نیامده بود. برنامه اش به سرعت تغییر کرد و نرسیده به دیگ ایستاد. « آسنا! فکر کردم الان باید مثل بقیه توی چادر باشی.» از کی تا به حال یاد گرفته بود اینقدر راحت صدایش بزند؟ زن صورتش را برگرداند. موهای مشکی براقش می‌درخشیدند. « من به اون دورهمی نیازی ندارم. دارم سعی می‌کنم برای نهار یه چیزی درست کنم. مثلا سوپ ...» مکثی کوتاه کرد و ادامه داد: « سوپ گوشت چطوره؟» دختر جلوتر رفت و خرگوش ها را بر روی تخته سنگی که همان اطراف بود گذاشت. « کاوه گفت اینا رو بیارم بدم بهت.» سپس ذره ای دیگر ایستاد تا واکنشی را ببیند و بعد برود. زن شیشه ی کوچکی را از زیر شنل تیره ی خود بیرون کشید و به مایع زرد رنگ درونش خیره شد. بدون اینکه به طرف ناویرا سر بچرخاند ، پرسید: « پیش کاوه بودی؟ آژمان دنبالت می‌گشت. از اون کنج تنهایی بیرون زدی. تعجب کردم.» دختر در جایش ذره ای جا به جا شد و بعد درحالی که دستش را با حالتی وسواس طور بر روی لباسش می‌کشید پرسید: « آژمان؟» فکر می‌کرد دیگر قرار نیست خودش را با ساختن تصورات تاریک و ترسناک ، آزار دهد اما بدون اینکه خودش بخواهد همه چیز برخلاف آن چیزی که می‌خواست پیش می‌رفت. دستانش را در هم فرو کرد و سعی کرد ذهنش را به جایی دیگر سوق بدهد. « چرا همه جمع شدن دور اون چادر بزرگه؟» دوست داشت به جمله اش کلمه ی سایه سالار را نیز اضافه کند اما جلوی خودش را گرفت. در ذهنش عادت داشت کنار لقب آن پیرمرد، یک خرفت هم بچسباند و می‌ترسید ناخواسته خرفت را جلوی بقیه بازگو کند. آسنا یکی از دستانش را زیر چانه زد و به خرگوش های مرده ای نگاه کرد که روی تخته سنگ افتاده بودند. « کاوه دوباره داشت هنرنمایی می‌کرد؟» صدای همهمه ی مردم هنوز قطع نشده و همچنان با ذوق و شوق به سوی بزرگترین چادر حرکت می‌کردند. ناویرا علاقه ای به این موضوعات نداشت و ترجیح می‌داد مانند بقیه به همان طرف برود. « اگه کاری نداری من برم دیگه.» صدای زن تیر و برنده به گوشش خورد: « بدنت هنوز تحمل کوچکترین میزان سم رو نداره. محض اطمینان امروز اصلا از نهار نخور.» جملات عجیب و غریبش او را می‌ترساند اما حس کنجکاوی اش را نمی‌توانست برانگیزد. بدون اینکه واقعا اهمیتی به سخنان او داده باشد ، سر تکان داد و بعد درحالی که کف صندل هایش را بر روی خرده سنگ های روی زمین می‌کشید مانند بقیه از بین چادر ها حرکت کرد تا به بزرگترین شان برسد. در مقابل بادی که به تندی می‌وزید ، بازوانش را در هم گره کرده بود. تند پلک می‌زد تا گرد و خاکی که به سوی صورتش می‌آمد را دور کند‌. دختر بچه ای دوان دوان از کنارش گذشت و پایش را لگد کرد. آخ بلندی گفت و زیر لب ناسزایی زمزمه کرد که واقعا شایسته ی یک خانم جوان نبود. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
_ زادگان تاریکی