#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۰۵
در آن لحظه اهمیتی به کلماتی که از دهانش بیرون میآمد نمیداد.
نوشاد یادش داده بود مودبانه و همچون ایزدبانوان سخن بگوید اما اگر برادرش چنین روز هایی را میدید قطعا به او حق میداد چرت و پرت بپراند.
ابرو هایش را در هم فرو کرد و اخمو تر از همیشه جلوی چادر بزرگ ایستاد.
چند نفر از زنان با هم پچ پچ میکردند و صدایشان ناواضح به گوش ناویرا نیز میرسید.
« این یکی جدیده. اونقدر ماهره که راحت همه ی درد و بلا ها رو تشخیص میده. قبلا تو فرقه ی غربی بوده. به درخواست سایه سالار اومده اینجا.»
« شوخی میکنی؟ فرقه ی غربی؟ پس باید کاربلد باشه. خوش به حال ما!»
زمانی که دختر سر خم کرد تا چهره هایشان را ببیند مردی از پشت سر با لحنی طعنه وار گفت:
« صابون به دل هاتون نزنید. همه ی این کار ها به خاطر آسیلوراست!»
« جلوی دهنت رو بگیر. به شاهدخت توهین نکن!»
این صدا برای ناویرا بسیار آشنا میآمد. به محض دیدن چهره ی آژمان درست در فاصله ی چند قدمی خودش ، نفسش را حبس کرد.
مرد چهارشانه ای که تقریبا جملاتش را با داد بیان میکرد ناگهان صورتش را در هم کشید و غرید:
« چه توهینی؟ من فقط گفتم دلیل بالا رفتن سلاح ها و نیرو ها همه اش به خاطر شاهدخته. چیز خاص دیگه ای توی حرفام شنیدی؟»
با اینکه بدن هایشان به یکدیگر برخورد نداشت اما ناویرا احساس میکرد ضربان قلب مرد را دقیقا کنار پهلوی خودش میشنود.
چگونه بین جمعیتی که همگی سیاه پوش بودند ، پیدایش کرده بود؟
آژمان دستش را تهدید وارانه بالا آورد و انگشت اشاره اش به طرف صورت مرد گرفت.
« منو احمق فرض نکن. اگه دفعه ی بعد ببینم داری توطئه چیزی میکنی ، خاطراتت رو پاک می کنم.»
نگاه مرد ناگهان به سوی ناویرا کشیده شد. انگار که تا آن لحظه متوجه اش نشده باشد ، چشمانش گشاد شد.
با آن جثه ی درشت به تته پته افتاد و جمله اش را با کلماتی متقاطع کامل کرد:
« من نمیدونستم شاهدخت اینجا هستن ...»
سرش را در مقابل چشمان مبهوت دختر پایین انداخت و در جمعیت به طرفی دیگر حرکت کرد.
زن هایی که تا آن لحظه در گوش یکدیگر پچ پچ میکردند هم ناگهان متفرق شدند.
همه شان کلماتی همچون "نحس" یا "خاندان سلطنتی" را زیر لب زمزمه وار بیان میکردند.
درک نمیکرد چرا بقیه اینگونه رفتار میکردند و یا حتی چرا چهره اش را به خوبی میشناختند.
چرا توانایی تشخیص او را به عنوان آسیلورا داشتند؟
سرش را به تندی چرخاند و با چشمان طوسی توخالی آژمان برخورد کرد.
عجیب نبود. انتظار همین چشم ها را داشت.
آب دهانش را به سختی قورت داد و با همان اخمی که بر صورت داشت خیره نگاهش کرد.
« دنبالت میگشتم.»
صورت بی حس مرد برایش به عذاب تبدیل شده بود.
او نیز به نشانه ی اعتراض همان لحن را تقلید کرد و گفت:
« اومدم همون جایی که مردم جمع شدن. میخوام از اتفاقات اطرافم باخبر بشم.»
آژمان دهان باز کرد تا چیزی بگوید که ناگهان صدای زنانه ای در فضا پیچید و سکوت بر همه جا حاکم شد.
« درود بر فرزندان تاریکی. باشد ایزدان همواره شما را همراهی کنند.»
صورت دختر ناخواسته به طرفش کشیده شد.
زنی که جلوی چادر بر روی بلندی ایستاده بود کف دو دستش را بهم چسبانده و داشت لبخند میزد.
با دیدن ظاهر نامعقولی که داشت، فکر آژمان از ذهنش پرید و انگشت به دهان ماند.
زن مو هایش را زیر یک پارچه ی شیری رنگ پنهان کرده و با دست رنگ پریده اش ، دو طرف شنل تیره ای که بر روی شانه داشت را چنگ میزد.
مشخص بود لباس زیر شنل نیز سفید است و به زور آن رنگ مشکی را متحمل میشود.
چشمانش بسته بودند و سایه ی مژه های بلندش به لطف خورشید زیر چشمش را پوشانده بود.
ناویرا چند قدم به جلو برداشت و بر روی نوک انگشتانش ایستاد تا بهتر همه چیز را ببیند.
« از فرقه ی غربی به اینجا اومدم تا وظیفه ام رو به نحو احسنت انجام بدم. از امروز به بعد من شفادهنده ی این فرقه هستم.»
حرفش که تمام شد یک لبخند غیردوستانه ی دیگر تحویل شان داد و بعد درحالی که از مردم میخواست از سر راهش کنار بروند با همان چشمان بسته در مسیر سنگی به راه افتاد.
قدم هایش را با وقار و سنگین برمیداشت و همچنان با یک دست سعی میکرد شنل سیاه را نگه دارد.
زمانی که با همان حالت سرد و خشک جلوی ناویرا ایستاد ، سری تکان داد و مودبانه گفت:
« از دیدار با شما خرسندم بانو آسیلورا. امیدوارم روز های خوبی رو در کنار هم سپری کنیم.»
دختر خودش را عقب کشید.
زن رایحه ی سرد عجیبی داشت که باعث میشد بقیه به یاد بوی گیاهان دارویی بیفتند.
با همان چشمان بسته صورتش را به طرف آژمان چرخاند که پشت ناویرا ایستاده بود.
« ممنون میشم اگه چادر مشترک من و شاهدخت رو زودتر مشخص کنید تا وسایلم رو جا به جا کنم.»
دختر زیر لب زمزمه کرد:
« شاهدخت؟»
هنوز باور نمیکرد یک عده او را شاهدخت آسیلورا بنامند.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۰۶
« بله سهارا. یکی از دخترا رو میفرستم تا به چادر خودتون راهنمایی تون کنه.»
دستش را به طرف جمعیتی کشید که با تعجب و مبهوت به آنها زل زده بودند.
« یکی تون اتاق رو به خانم نشون بده.»
از میان دخترانی که همگی نشان دار بودند ، تنها یک نفر جلو آمد و از بخت بد ناویرا مجددا آرتیمه بود.
دختری که دیدنش هم باعث میشد حالت تهوع بگیرد.
« من شفادهنده ی جدید رو تا چادرشون همراهی میکنم.»
آژمان پلک زد و زمزمه کرد:
« عالیه.»
سهارا با ملایمت لبخند دیگری زد و بعد درحالی که شنلش را به سختی نگه داشته بود ، گفت:« بدرود.»
ناویرا دستانی که هنوز در هم قفل مانده بودند را بیرون کشید و مو هایش را به عقب راند.
انتظار اتفاقی جالب تر را داشت. مثلا دوست داشت سایه سالار خودش را نشان بدهد که بعد بتواند به طرفش بپرد و یقه اش را سفت بگیرد.
ای کاش میتوانست یک بار دیگر او را ببیند و آن وقت نشانش میداد اشتباهی او را آورده اند.
زمانی که آرتیمه و سهارا جمعیت را ترک کردند ، مردم نیز به راحتی پراکنده شدند.
کمی بعد صدای برخورد باد به تنه ی چادر ها و برگ ضعیف درختان به گوشش رسید.
سکوت دوباره همه جا را فرا گرفته و هر از گاهی فقط صدای دستورات مکرر افراد بالا تر اوضاع آرام را برهم میریخت.
« خب ، قبل از اینکه دوباره توی غار تنهایی ات فرو بری بهتره قدرت واقعی ات رو مشخص کنیم.»
با شنیدن صدای آژمان دوباره از جا پرید.
فایده نداشت چقدر در ذهنش به خود بقبولاند که از او ترس ندارد.
«قدرت واقعی؟»
آرزو کرد ای کاش از کنار آسنا جم نخورده بود.
در جایش چرخید تا بتواند به صورت مرد خیره شود.
« دستت رو بیار جلو. حدس میزدم اون دو نفر کلک سوار کرده باشن. تو قبلا هیچ وقت این سنگ رو لمس نکردی. کردی؟»
با دیدن تکه سنگ سفید مو های بدنش سیخ شد. همان تکه سنگی بود که قبلا در چشمه ی آب گرم قرار بود لمسش کند.
میدانست اگر قدرتی نداشته باشد تغییر رنگ نمیدهد ، اگر یک نشان دار معمولی باشد به رنگ خاکستری در میآید و اگر از خاندان سلطنتی یا افرادی باشد که ذاتا قدرتمند به دنیا آمده اند ، سنگ سیاه میشود و رگه های سرخ از آن سر در میآورند.
لبش را گزید و نامطمئن گفت:
« میدونستی لمسش نکردم؟»
نگاهش را از چشمان مرد گرفت و به سنگ درون دستش دوخت.
آژمان تند گفت:
« بگیرش توی دست هات. این سنگ فقط یه بار برای هر فرد کار میکنه. بهش دست بزن تا نتیجه ی واقعی رو بفهمیم. اینکه من اشتباه تورو به اینجا آوردم یا اشتباهی نکردم و تو واقعا آسیلورا هستی که داشتی تمام مدت انکارش میکردی.»
برای خود ناویرا هم سوال شده بود. حالا آنقدر کنجکاو شده بود که اهمیتی به اینکه قرار است بعدا چه بلایی بر سرش بیاید نمی داد.
دستش را جلو گرفت و سعی کرد از درون گونه اش را بگزد.
سنگ سرد کف دستش نشست.
دست دیگرش را بالا آورد و آن را محکم گرفت.
قلبش داشت تند میزد و ذهنش پریشان شده بود. این سنگ عملا سرنوشتش را مشخص میکرد.
اینکه قرار بود به خانه برگردد و باقی زندگی اش را نزد برادر و خانواده اش بگذراند و یا اینکه برای همیشه در اینجا به عنوان یک کلفت مشغول به کار شود.
دوست داشت به احتمال آخر هم فکر کند اما بعید میدانست چنین چیزی رخ بدهد.
اگر رنگ سنگ به سیاه می گرایید مشخص میشد واقعا آسیلوراست چه اتفاقی میافتاد؟
خون در رگ هایش دوید. احساس میکرد از هیجان زیاد صورتش سرخ سرخ شده و نفسش بالا نمیآید.
سنگ درون دستش بیش از اندازه سنگینی میکرد.حالا داشت با دو دستش سنگ را میفشرد و در عین حال لبش را میگزید.میتوانست حس کند این موضوع حتی برای آژمان نیز جذاب و هیجان انگیز است.
« کافیه. دستت رو بردار.»
صدای مرد در بین ضربان قلبش که در سرش تکرار میشد همچون پتک بود.دوست نداشت انگشتانش را کنار بزند. نفسی عمیق کشید و سرش را بالا آورد.
« اگه دستم رو بردارم چی میشه؟»
آژمان طوری به او نگریست که انگار به یک کودک سرکش و ترسو مینگرد.
« دستت رو بردار ناویرا.»
انگشتانش را محکم تر دور سنگ سرد فشرد.اگر واقعا آسیلورا بود چه؟اگر شاهدخت بود چه اتفاقی میافتاد؟
یعنی پس از زندگی خسته کننده ای که داشت بالاخره قرار بود سراشیبی زندگی سلطنتی را تجربه کند؟اصلا داستانی که پشت این قضایاست چه میتواند باشد؟
پس مادر و پدرش چه؟ برادرش؟ تمامی شان دروغی بیش نبودند؟
به یاد گردنبند طلایی رنگش افتاد و ناگهان گوزن در ذهنش درخشید.
اگر آن گردنبند واقعا برای آسیلورا باشد ، چه نکته ای درونش است؟
احساس میکرد دنیا دور سرش میچرخد ، پاهایش سست میشود و وزن سنگ آزارش میدهد.
صدای مرد از دور به گوشش میرسید:
« دستت رو باز کن!»
باید انگشتانش را کنار میزد و با حقیقت رو به رو میشد. هر چقدر هم که سخت باشد باید با آن کنار میآمد.به سختی گره انگشتانش را از هم باز کرد. توان بیرون دادن نفسش را نداشت.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
Never Let This Go (Sped Up).m4a
حجم:
2M
Don't be afraid you won't be alone