eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
حسم وقتی گوشی دوستام میفته دستم: Run away! Rrrruuunnn... Away! 😂
بزرگ شدن رو اونجایی می‌فهمی که می‌بینی داری برای خوابگاهت عملا جهاز می‌خری!🤝😔
_ آرامگاه بوعلی
تولد دوستت شده و یه ماه ازت بزرگ تره 😊✨🤌
- دوره هلال احمر شرکت کردم برا دومین بار بعد از دوره دادرس... به به 🤝✨
ساعت ۲ نصفه شبه و چون خوابت نمی بره مجبور می کنی خودتو تا رمان ناتموم رو تموم کنی.... 😂 دلیل بی خوابی: خوابگاه 🤝
🍂🍊 با شنیدن صدای قدم هایت در زیر پنجره از جا می‌پرم. می‌دانستم کله شق هستی اما اینکه بعد از یک کتک مفصل باز هم سر و کله ات پیدا شود یک موضوع دیگر است. البته مسخره است که به شخصی چون تو خرده بگیرم زمانی که خودم مشتاقانه امشب هم پنجره ی اتاق را برات باز گذاشته و پرده ها را کشیده ام. صدای قدم هایت را می‌شنوم... حتی می‌توانم تلاشت را برای بالا آمدن از دیوار سخت و طویل یتیم خانه احساس کنم. صدای نفس نفس زدن هایت و حتی صدای سقوط و تلاشی که ناکام ماند. آنقدر با تو آشنا هستم که تمامش را از برم. می‌توانم حدس بزنم اکنون درحالی که زیر لب ناسزا می‌گویی مشغول بررسی کردن سر آرنج و سر زانوی لباس هایت هستی و می‌ترسی دوباره آنها را پاره کرده باشی. قلبم در سینه محکم تر می‌کوبد و خون زیر پوست صورتم جمع می‌شود. ای کاش می‌توانستم ذره ای از اشتیاق و علاقه ام به تو را کمتر کنم. ای کاش هرگز تو را لب ساحل ملاقات نمی‌کردم. سعی می‌کنم پتوی نازک را روی خودم بکشم و در خفا ، پنهانی به تلاش هایت گوش دهم. دوست دارم وانمود کنم هرگز نمی‌خواستم تو را دوباره ببینم و دوست داشتم بدانم واکنش تو در آن لحظه چه خواهد بود. بوی خاک نم خورده از بیرون پنجره بینی ام را قلقلک می‌دهد اما به اندازه ی بوی نای اتاق تاریک و قدیمی آزاردهنده نیست. تو نیز از این بو متنفری. همیشه همین را می‌گفتی. تا روزی که تو را به فرزند خواندگی گرفتند و پایت را از این کاشانه ی مخروبه بیرون گذاشتی ، دائما نق می‌زدی. یک بار دیگر تلاش می‌کنی و بعد دوباره سقوط چیزی است که نصیب ات می‌شود. خنده ام می‌گیرد اما حق ندارم بخندم. اگر کوچک ترین صدایی از خودم بیرون دهم لایلا کتکم خواهد زد. درست مثل همان شبی که تو را یافت و حسابی با آن ترکه ی قدیمی به جانت افتاد. یادت است چه می‌گفت؟ اینکه دیگر حق نداری پایت را به این یتیم خانه بگذاری و مرا ببینی. او تو را همچنان به عنوان پسری سرتق و بی‌عقل می‌بیند. البته که اگر از من بپرسی نیز همین خصوصیات را برایت ردیف می‌کنم اما فرق بین من و او در دوست داشتن دیوانه وار توست. نمی‌دانم هدفت برای دیدار های شبانه چیست. حتی مطمئن نیستم مرا دوست داری یا به این خاطر می‌آیی که فقط دلتنگ این ساختمان بی رنگ و رو شده ای! احتمال دارد فقط نسبت به من احساس ترحم داشته باشی؟ آنقدر در افکارم غرق شده ام که تنها با چشمانم و به کمک سایه ای که کف اتاق به لطف نور مهتاب نقش بسته بود ، متوجه ات می‌شوم. گوش هایم از کار افتاده بودند؟ کسی چه می‌داند در حضور تو دقیقا چه اتفاقی خواهد افتاد... گاهی ناشنوا می‌شوم ، گاهی نابینا و گاهی هم قدرت تکلمم را از دست می‌دهم. قلبم تند می‌زند و احساس می‌کنم نفسم بالا نمی‌آید. این معجزه ایست که من می‌خواهم آن را عشق بنامم. پتو را کامل کنار می‌زنم و سرم را به طرف پنجره می‌چرخانم. چهره ات تیره است و خوب نمی‌توانم اجزایش را ببینم. درست مانند غریبه و بیگانه ای هستی که به قصد دزدی و یا قتل به خانه ی دیگری تجاوز کرده. اما نگران نباش. اگر هیچ کس هم نتواند تو را تشخیص دهد ، من می‌توانم. تو بوی پرتقال های نارنجی را می‌دهی. صدایت آرام اما لبخندی که بر لب داری ، پر شور و شوق است. بدون اینکه برای سلام و احوال پرسی صبر کنی ، بی اجازه از روی لبه ی پنجره به درون اتاق قدم می‌گذاری و سر می‌چرخانی تا اطراف را دید بزنی. دستانت را در جیب کت گرم ات گذاشتی و چنان با اطمینان قدم بر‌می‌داری که انگار نه انگار در صدد بالا آمدن از این دیوار بار ها افتاده ای. « بازم که تورو جدا کرده گذاشته تو اتاق.» صدایت بلند تر از چیزی است که انتظار دارم و انگار بی باک تر از همیشه به لجاجت با صاحب یتیم خانه می پردازی. لبخند می‌زنم و درحالی که با خجالت بر روی لباس خواب بلند و سفیدم دست می‌کشم می‌گویم: « گفت باید به کار های بدم فکر کنم.» دمپایی های گرمم را می‌پوشم و از تخت جدا می‌شوم. « فکر می‌کردم قرار نیست بیای.» نور مهتاب بر روی چهره ی زیبایت سایه انداخته.آرزو می‌کردم بتوانم بیشتر از این ها شاهد آن چشمان عسلی رنگ فوق العاده ات باشم. تنها من می‌دانم ترکیب شان با نور مهتاب چه چیزی خواهد شد.لبخندی پهن می‌زنی و ردیف براق دندان هایت را به نمایش می‌گذاری. « خالی نبند. اگه می‌دونستی نمیام پس چرا پنجره ی اتاق رو باز گذاشته بودی؟» پاسخی ندارم بدهم و تو هم دیگر چیزی نمی‌گویی. می‌دانم گونه هایم گل انداخته اند و در دل از خدا می‌خواستم نفهمی که چقدر همه چیز ات را دوست دارم. دستی که در جیب فرو برده ای را بیرون می‌کشی و درست همان لحظه است که یک توپ نارنجی سر و کله اش پیدا می‌شود. فکر اینکه دوباره از باغ پدرخوانده ات برایم پرتقال چیده ای مرا به خنده می‌اندازد. همیشه بوی پرتقال می‌دهی و می‌دانی چقدر پرتقال دوست دارم. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)