eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
لاس به سبک سعدی:
ببینم حال دارم بنویسم ... تا قبل از اینکه استاد بیاد...
👁 🩸 دوست داشت با خودش بگوید حتما اشتباهی شده. این سنگ خراب است. امکان ندارد بعد از آن همه رنجی که کشیده بود ، به این سرانجام برسد. رنگ سفید سنگ در ذوقش می‌زد و حالش را خراب می‌کرد ؛ در کف دستان عرق کرده اش ، داغ شده بود. جوری رهایش کرد که انگار یک چیز خطرناک را نگه داشته. قبل از اینکه بر زمین بیفتد ، آژمان دستش را جلو برد و آن را در هوا قاپید. در صورت مرد هیچ چیز خاصی نمایان نبود. چهره اش مثل همیشه خونسرد و بی تفاوت بود. چشمش به سنگ سفید بود و انگار که اهمیتی برایش نداشته باشد ، نگاهش می‌کرد. « قدرتی نداری.» الکی به خودش دل خوشی داده بود؟ حالش از این وضعیت بهم می‌خورد و دوست داشت در زمین آب شود. ای کاش هرگز به مغزش اجازه نمی‌داد اینگونه بیهوده برای خودش فکر کند. « یعنی...» قرار بود به سوی خانواده اش برگردد؟ در این صورت باید دوباره زندگی کسل کننده ی قبلی اش را در پیش می گرفت؟ نمی‌دانست با خودش چند چند است. از طرفی می‌خواست در زاگرس بماند و لقب شاهدخت را نگه دارد و از طرف دیگر می‌خواست به خانه برگردد. تکلیفش حالا مشخص شده بود. حالا که دیگر اثبات شد شاهدخت آسیلورا نیست گردنبندش را پس می‌گرفت و با خیالی آسوده برمی‌گشت. نفسش را بیرون داد و دستان مرطوبش را به یکدیگر چسباند. آرام زمزمه کرد: « گردنبندم رو پس بده و منو برگردون خونه.» نگاهش را به پایین دوخته بود. درست به نوک انگشتان پایش که از صندل حصیری بیرون زده بودند. در کنار مردی مثل آژمان احساس راحتی نمی‌کرد و حتی فکر کردن به آن احساس مرموز کنترل شدن او را بیشتر می‌ترساند. زمانی که متوجه شد جلوی دیدگانش تار و سپس واضح می‌شود با بهت سرش را بالا گرفت. برای چه داشت می‌گریست؟ حرص چه چیزی را می‌خورد؟ اصلا مگر مهم بود که او آسیلورا نبوده؟ مگر قرار بود از اول شاهدخت باشد؟ پس چرا انگار در سرش پتک می‌کوبیدند؟ صدای مرد از دور در گوشش زنگ زد: « یه نشاندار معمولی هستی. از امشب به بعد کنار آرتیمه کار می‌کنی.اون بهت کمک می‌کنه یاد بگیری وظایفت چیا هستن.» کار می‌کرد؟ یک نشاندار معمولی؟ او حتی قدرت هم نداشت! عملا یک انسان عادی بود که یک نشان تقلبی بر روی ساعد داشت. دهان باز کرد اما کلمات از میان لب هایش بیرون نمی‌آمدند‌. آنقدر در چشمان عمیق آژمان خیره ماند که مرد سری از روی تاسف تکان داد و دور شد. داشت زیر لب چیز هایی می‌گفت که ناویرا نمی‌توانست بشنود اما به راحتی می‌فهمید که درباره ی اتلاف وقتش برای دختری بود که حتی قدرتی ندارد. لحظات به کندی جلو می‌رفتند و دختر لخ لخ کنان پا بر روی زمین می‌کشید. وزنش از کی تا به حال آنقدر زیاد شده بود که به این سختی می‌توانست جا به جا شود؟ پس آن همه خوابی که می‌دید همگی توهمی بیش نبودند؟ اگر امکان اشتباه سنگ وجود نداشته باشد پس حتما توهم زده است. بوی غذا همه جا را پر کرده بود. تمام افراد سیاه پوش درحالی که شنل های دراز خود را برای محافظت از نور خورشید بر سرشان کشیده بودند روی زمین گرد هم نشسته و از غذا تعریف و تمجید می‌کردند. ناویرا دستی به انتهای لباسش کشید و آن را مقداری پایین آورد. آب دهانش را قورت داد و جلو رفت. افکار درون ذهنش یخ بسته بودند. او باخته بود. بد هم باخته بود. سر آخر نه خرما را به دست آورده بود نه خدا را. مجبور بود تا آخر عمرش یک نشاندار معمولی باشد و لابد او می‌بایست شام امشب را برای این همه شکم گرسنه درست کند. درحالی که همچون مجسمه ایستاده و به دنبال شخصی آشنا می‌گشت ناگهان دستی بالا گرفته شد و نگاهش را به خودش جذب کرد. زنی که موهای کوتاه سیاهش را پشت گوش انداخته و به رویش لبخند می‌زد ، نمی‌توانست شخصی جز آسنا باشد. دقیق تر که نگاه کرد فهمید برایش جا گرفته اند. جایی بین آسنا و همان زنی که چشمانش را بسته نگه می‌داشت. چقدر عالی! اکنون باید باز هم نقش شاهدخت آسیلورا را اجرا کند؟ حالش از دورهمی ها بهم می‌خورد. درحالی که به سویشان می‌رفت موهایش را از بین انگشتانش رد کرد تا ظاهراً مرتبشان کند اما حقیقت این بود که از استرس باید یک چیزی را لمس می‌کرد و یا می‌کشید. بین آن دو که نشست احساس کرد همه دقیقا به او نگاه می‌کنند. یکی از دختران جوان که تقریبا هم سنش بود کاسه ی سوپ را پیش روی چشمانش گذاشت و یک قاشق چوبی را به همراه ذره ای نان تازه به دستش داد. زمانی که رفت ، آسنا نیم نگاهی به ظرف ناویرا انداخت و پوزخند زد. صدایش را آنقدر پایین آورد که تنها خود دختر بتواند بشوند و بعد پچ پچ کرد: « لازم نیست امروز نهار بخوری.» نگاه ناویرا به کاسه ی سوپ و سیب زمینی هایی بود که شناور به نظر می‌رسیدند ، گوشش دقیقا کنار لب های نرم و صورتی زن قرار داشت و ذهنش در دنیایی دیگر سیر می‌کرد. حتی بوی غذا هم نمی‌توانست فکرش را از موضوع جدید بیرون بکشد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
_ بدجوری پیشنهادش می‌کنم. اصلا به به ...🤌✨
✨ 🖇 نام: سه‌گانه‌ی کوئوت، شاه‌کُش (The Kingkiller Chronicle) 🖇 نویسنده: پاتریک راثفوس 🖇 ژانر: فانتزی، ماجراجویی، حماسی 🖇 تعداد جلد: ۳ (دو جلد منتشرشده: نام باد و ترس مرد خردمند، جلد سوم هنوز منتشر نشده) 🖇 رده‌ی سنی: جوان و نوجوان (۱۵ سال به بالا) 📚 توضیحات کتاب: داستان درباره‌ی پسرکی نابغه به نام کوئوت است که از نوازنده‌ای دوره‌گرد، به بزرگ‌ترین جادوگر، قهرمان و اسطوره‌ی سرزمینش تبدیل می‌شود. او در روایت زندگی‌اش از عشق، فقر، انتقام، موسیقی و جادو می‌گوید. نثر پاتریک راتفوس شاعرانه و عمیق است، و جهانی که ساخته، پر از رمز و راز، دانشگاه جادو، موجودات ناشناخته و پرسش‌های فلسفی درباره‌ی قدرت و حقیقت. اگر از دنیای هری پاتر، ارباب حلقه‌ها یا سرگذشت نارنیا خوشت آمده، شاه‌کُش تجربه‌ای پخته‌تر و احساسی‌تر از همان دنیای خیال است. 🔍 اقتباس سینمایی: قرار بود اقتباسی سینمایی و سریالی از این مجموعه ساخته بشه. شرکت لاینزگیت (Lionsgate) مدتی روی پروژه کار می‌کرد و حتی نام لین-مانوئل میرندا برای موسیقی آن مطرح شد، اما پروژه هنوز به مرحله‌ی تولید نرسیده است. زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
✨ 🖇 نام: پارسیان و من: کاخ اژدها 🖇 نویسنده: آرمان آرین 🖇 ژانر: فانتزی، اسطوره‌ای، ماجراجویی 🖇 تعداد جلد: سه‌گانه (کاخ اژدها، رؤیای تِمُجِن، اقیانوس نهایی) 🖇 رده‌ی سنی: نوجوان و جوان 📚 توضیحات کتاب: داستان درباره‌ی آرمان، نوجوانی ایرانی است که به دنیایی اسطوره‌ای و پر رمز و راز سفر می‌کند. در این سرزمین با اژدهاها، دیوان و خدایان باستانی روبه‌رو می‌شود و درگیر نبردی میان نور و تاریکی می‌گردد. رمان ترکیبی از فانتزی مدرن و اسطوره‌های ایرانی است و نثرش هم پرکشش و هم شاعرانه است. «پارسیان و من» از معدود آثار فانتزی ایرانی است که توانسته دنیایی مستقل و منسجم خلق کند و نوجوان‌ها را به مطالعه‌ی اسطوره‌های کهن علاقه‌مند سازد. 🔍 اقتباس سینمایی: فعلاً اقتباس رسمی از این مجموعه ساخته نشده، اما چند بار درباره‌ی ساخت انیمیشن یا سریال از آن صحبت شده است. 🪐 زحـــــــلــ ✿ 𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏