eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
از اون گرازه وحشت دارم البته فکر کنم فیله ...
👁 🩸 خوردن یا نخوردن نهار در حال حاضر آخرین مسئله ای بود که می‌خواست به آن فکر کند. می‌توانست آن کاسه ی سوپ را نخورد فقط چون آسنا به او اخطار داده بود و دوست داشت یا شاید هم به نفعش بود که حرف های آسنا را جدی بگیرد. سرش را که بالا آورد متوجه شد تمام نگاه ها به سویش است و هیچ کس به غذایش دست نزده. این مردم همچنان فکر می‌کردند او آسیلوراست؟ چرا آژمان سر و کله اش پیدا نمی‌شد و در یک سخنرانی فوق العاده درباره ی اشتباه پیش آمده حرف نمی‌زد؟ از آن برقی که در نگاه بعضی ها بود خوشش نمی‌آمد. از انتظاراتی که آنها اکنون در سرشان داشتند ، متنفر بود. نفسش را تند بیرون داد و دوباره نگاهش را به کاسه ی سوپ انداخت. زمانی که جمله ی درون ذهنش را بیرون راند ، خودش هم تعجب کرد که چگونه توانسته بود آنقدر سرد حرف بزند. « این جمعیت منتظرن تا من اولین قاشق رو بذارم توی دهنم؟» سهارا که سمت دیگرش نشسته بود با همان وقاری که داشت به کاسه اش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. با احترامی که دختر احساس می‌کرد تمامش ساختگی است ، گفت: « البته که منتظر شما هستن بانوی من.» بانوی من! چگونه سخنان یک نفر می‌توانست بدون اینکه لطیفه باشد ، انقدر خنده دار به نظر برسد؟ احترامی که همه به او می‌گذاشتند و علاقه ای که بینشان اینجا شده بود جز توهم و اشتباهی فاحش نمی‌توانست چیز خاص دیگری باشد. دستش به طرف قاشق رفت و نیم نگاهی به صورت مشتاق آسنا انداخت. این غذا را آسنا به تنهایی درست نکرده بود اما بدون شک در طبخ و توزیع آن نقش شدیدی داشته است که همین باعث می‌شد ناویرا دلش نخواهد به این آسودگی آن را بخورد. تصویر آن سم هایی که این زن از مار ها و گیاهان جمع می‌کرد ، در جلوی چشمانش بود. به هر حال همگی منتظر بودند و او مجبور بود کاری را که بقیه انتظارش را داشتند ، انجام دهد حتی با این وجود که شاهدخت به حساب نمی‌آمد. اولین قاشق را در دهانش گذاشت و ذره ای صبر کرد تا مزه اش بر روی او اثر بگذارد. در کمال تعجب خوشمزه بود و چیز عجیب و غریبی در آن حس نمی‌شد. محتویات قاشق اول را که قورت داد برای دومین بار آن را در کاسه ی سوپ فرو برد. سر و صدایی که نتیجه ی برخورد قاشق های چوبی به کاسه ی های سفالی بودند ، همه جا را در عرض چند ثانیه پر کرد. حالا همه به تبعیت از او داشتند غذایشان را می‌خوردند. تنها کسانی که برای غذا ذره ای هم دست نبرده و همچون دو مجسمه به اطراف نگاه می‌کردند ، آسنا و سهارا بودند. شاید اگر بهتر آن دو را می‌شناخت می‌توانست نظرش را راجع به این همه رفتار مشکوک بیان کند اما هنوز در جایگاهی نبود که بخواهد نظر بدهد. تنها کاری که می‌توانست انجام دهد فرو فرستادن بغضش به همراه سوپ گرم به درون معده اش بود. اصلا مگر بغض هم فرو می‌رود؟ از افکارش خنده اش می‌گرفت و احساس می‌کرد خورشیدی که بالای سرش است ، بیش از اندازه نور دارد. چشمانش اذیت می‌شد. دست از خوردن کشید و سعی کرد با دستانش جلوی نور خورشید را بگیرد. نگاهی به بالا انداخت و زیر لب زمزمه کرد: « چقدر امروز سر حالی که اینقدر نور داری. خوش به حالت.» به آن دایره ی درخشان حسودی می‌کرد. در حال حاضر می‌توانست حتی به حیواناتی که در جنگل می‌دویدند هم حسودی کند. از همه ی آنها بدبخت تر بود! ای کاش هرگز با این گروه آشنا نشده بود. دلش می‌خواست اکنون بدون اینکه این اتفاقات برایش رخ داده باشند در همان خانه ی ساده و بی‌آلایش برادرش نشسته باشد و درباره ی دوشیدن شیر گاو ها نظرش را اعلام کند. ای کاش هرگز پایش به اینجا باز نشده بود. همه چیز در مقابل چشمانش به رنگ های مختلفی جز رنگ خودشان می‌گراییدند. خورشید آبی رنگ بود و خاک زیر پایش به رنگ بنفش در آمده بود. ابر ها صورتی بودند و مردمی که در حلقه ی بزرگی مشغول غذا خوردن بودند ، همگی زرد شده بودند. تار شدن همه چیز به عوض شدن رنگ ها اضافه شد و ناویرا تازه متوجه شد که کلاهی بر سرش رفته است. داشت از هوش می‌رفت. برای بار چندم؟ دقیقا به خاطر نداشت. دوباره قرار بود خواب آن زن اشراف زاده را ببیند؟ هنوز پلک هایش بر روی هم فرو نیفتاده بودند که دستی گرم بر روی کمرش نشست. سهارا با لحنی مطمئن پرسید: « احساس کسالت می‌کنید بانو؟» بیشتر احساس حقارت می‌کرد. آب دهانش را که قورت داد تازه متوجه شد مزه ی تلخی دارد و بعد سعی کرد سرش را به طرف زن بچرخاند. تعادلی نداشت و ناخواسته سرش بر روی شانه ی سهارا نشست. زن درحالی که هنوز دستش را از روی کمر دختر برنداشته بود لبخند زد و آرام گفت: « ظرف غذاتون حاوی سم بوده.» آنقدر آرام آن را بیان کرد که به گوش های ناویرا چون توهم می‌ماند. بدون اینکه منتظر کسی باشد ، ادامه داد: « سم شوکران آبی. تعجب می‌کنم چطور خودتون متوجه اش نشدید.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 شوکران آبی؟ قبلا حتی اسمش را هم نشنیده بود. راجع به سم ها اطلاعاتی نداشت و مزه ی سوپ و حتی بویش آنقدر عجب و غیر معمول نبود که بخواهد قبل از خوردن حدس بزند. چرا آسنا باید به او چنین چیزی بخوراند و چرا اکنون این لبخند رضایت بخش را بر چهره دارد؟ آسنا هرگز بدش را نمی‌خواهد مگر نه؟ « داری خودت رو زرنگ نشون میدی خانم درمانگر؟ چه جور شفادهنده ای هستی که از سم داخل ظرف اربابش خبر داره و بهش اطلاع نمی‌ده که غذا رو نخوره؟ جلوی من وانمود می‌کنی خیلی می‌دونی؟» پس این موضوع برای آسنا فقط یک بازی مسخره و کودکانه است. لج کرده بود و چون می‌خواست روی سهارا را کم کند ، در ظرف غذای ناویرا سم ریخته بود؟ دختر با خود فکر کرد هنوز حیواناتی که در جنگل بی خانمان هستند و ول می‌چرخند از او خیلی خوشبخت ترند. صدای سهارا حتی از دستانش نیز گرم تر بود: « دروغی برای گفتن ندارم. می‌دونستم سم داخل ظرف غذا هست. من سالها روی انواع سم های گیاهی و جانوری مطالعه کردم. دلیل اینکه به شاهدخت اخطاری ندادم فقط به خاطر آروم کردن خاطر شما بود.» ناویرا احساس می‌کرد دستان سهارا بر روی کمرش داغ تر می‌شوند. کمرش داشت آتش می‌گرفت و سوزش شدیدی در معده اش به راه افتاده بود. « به توانایی های من شک داشتید. فکر می‌کردید اونقدر قدرتمند نیستم که بخوام شاهدخت رو از سم نجات بدم و به همین خاطر این برنامه رو ریختید. اشتباه می‌کنم؟» نگاه دو زن جوری در هم گره خورده بود که انگار از اول دشمنان خونی یکدیگر بوده اند. هر دو در ظاهر آرامش داشتند و هر دو به گونه ای لبخند می‌زدند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. سهارا دستانش را از روی کمر ناویرا برداشت و شانه هایش را گرفت تا رنگ رخساره اش را ببیند. زمانی که چشمانش به قیافه‌ی متعجب او افتاد ، فهمید کارش را درست انجام داده. سعی کرد آسنا را نادیده بگیرد و نشان دهد چقدر برای این جوان به ظاهر شاهدخت ارزش قائل است. « حالتون چطوره بانوی من؟» ناویرا دیگر سرگیجه نداشت. رنگ ها در جلوی دیدگانش معمولی به نظر می‌رسیدند و صدا ها به خوبی در گوش هایش می‌پیچیدند. این اولین بار بود که فاصله ی بین بیماری و سالم بودن اینقدر از نظرش کم شده بود. چگونه توانسته بود اینقدر سریع اثر سم را خنثی کند؟ هنوز در شگفت بود که آسنا از جایش برخاست و در حالی که دامنش را می‌تکاند با خونسردی گفت: « مسوم کردن شاهدخت کاری نبود که دلم می‌خواست انجام بدم. حتی دوست نداشتم همه ی اعضای گروه رو با سم مریض حال کنم اما به نظرم لازمه قبل از گرفتن این سمت خاص یکم توانایی هات رو بسنجیم. اگه می‌خوای اینجا کار کنی باید بلد باشی چطور به همه ی مریض ها رسیدگی کنی.» ناویرا با ناباوری از شفادهنده جدا شد و نگاهش را بالا آورد تا ببیند وضعیت چقدر وخیم است. بعضی ها دست هایشان را بر روی قفسه ی سینه گذاشته بودند و به سختی نفس می‌کشیدند. عده ای دیگر از حال رفته و افرادی که هوشیار بودند با وحشت ناله می‌کردند. آسنا همه را مسموم کرده بود. نگاهش را به سوی زن جوان کشید و با تعجب به او خیره شد. باورش نمی‌شد شخصی چون او دست به چنین کاری بزند. دقیقا همان‌قدر که از شیطان انتظار نداشت کسی را به کار نیک فرا بخواند. آسنا به تندی خم شد و دست او را گرفت. ناویرا به ناچار از روی زمین بلند شد و کنارش ایستاد. حالش داشت بهم می‌خورد اما این دفعه نه به خاطر سم بلکه چون داشت به آدمی نگاه می‌کرد که انگار برایش غریبه بود. سهارا نیز همین کار را کرد. شنل سیاهی را که به زور بر روی شانه انداخته بود رها کرد و از روی زمین خاکی برخاست. زمزمه کرد: « اهل خطر کردنی. اینطور نیست آسنا؟» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
اعصابو روانم وقتی پیش دوستامم 😔