#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۰۹
شوکران آبی؟
قبلا حتی اسمش را هم نشنیده بود. راجع به سم ها اطلاعاتی نداشت و مزه ی سوپ و حتی بویش آنقدر عجب و غیر معمول نبود که بخواهد قبل از خوردن حدس بزند.
چرا آسنا باید به او چنین چیزی بخوراند و چرا اکنون این لبخند رضایت بخش را بر چهره دارد؟
آسنا هرگز بدش را نمیخواهد مگر نه؟
« داری خودت رو زرنگ نشون میدی خانم درمانگر؟ چه جور شفادهنده ای هستی که از سم داخل ظرف اربابش خبر داره و بهش اطلاع نمیده که غذا رو نخوره؟ جلوی من وانمود میکنی خیلی میدونی؟»
پس این موضوع برای آسنا فقط یک بازی مسخره و کودکانه است. لج کرده بود و چون میخواست روی سهارا را کم کند ، در ظرف غذای ناویرا سم ریخته بود؟
دختر با خود فکر کرد هنوز حیواناتی که در جنگل بی خانمان هستند و ول میچرخند از او خیلی خوشبخت ترند.
صدای سهارا حتی از دستانش نیز گرم تر بود:
« دروغی برای گفتن ندارم. میدونستم سم داخل ظرف غذا هست. من سالها روی انواع سم های گیاهی و جانوری مطالعه کردم. دلیل اینکه به شاهدخت اخطاری ندادم فقط به خاطر آروم کردن خاطر شما بود.»
ناویرا احساس میکرد دستان سهارا بر روی کمرش داغ تر میشوند.
کمرش داشت آتش میگرفت و سوزش شدیدی در معده اش به راه افتاده بود.
« به توانایی های من شک داشتید. فکر میکردید اونقدر قدرتمند نیستم که بخوام شاهدخت رو از سم نجات بدم و به همین خاطر این برنامه رو ریختید. اشتباه میکنم؟»
نگاه دو زن جوری در هم گره خورده بود که انگار از اول دشمنان خونی یکدیگر بوده اند.
هر دو در ظاهر آرامش داشتند و هر دو به گونه ای لبخند میزدند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
سهارا دستانش را از روی کمر ناویرا برداشت و شانه هایش را گرفت تا رنگ رخساره اش را ببیند.
زمانی که چشمانش به قیافهی متعجب او افتاد ، فهمید کارش را درست انجام داده.
سعی کرد آسنا را نادیده بگیرد و نشان دهد چقدر برای این جوان به ظاهر شاهدخت ارزش قائل است.
« حالتون چطوره بانوی من؟»
ناویرا دیگر سرگیجه نداشت.
رنگ ها در جلوی دیدگانش معمولی به نظر میرسیدند و صدا ها به خوبی در گوش هایش میپیچیدند.
این اولین بار بود که فاصله ی بین بیماری و سالم بودن اینقدر از نظرش کم شده بود.
چگونه توانسته بود اینقدر سریع اثر سم را خنثی کند؟
هنوز در شگفت بود که آسنا از جایش برخاست و در حالی که دامنش را میتکاند با خونسردی گفت:
« مسوم کردن شاهدخت کاری نبود که دلم میخواست انجام بدم. حتی دوست نداشتم همه ی اعضای گروه رو با سم مریض حال کنم اما به نظرم لازمه قبل از گرفتن این سمت خاص یکم توانایی هات رو بسنجیم. اگه میخوای اینجا کار کنی باید بلد باشی چطور به همه ی مریض ها رسیدگی کنی.»
ناویرا با ناباوری از شفادهنده جدا شد و نگاهش را بالا آورد تا ببیند وضعیت چقدر وخیم است.
بعضی ها دست هایشان را بر روی قفسه ی سینه گذاشته بودند و به سختی نفس میکشیدند.
عده ای دیگر از حال رفته و افرادی که هوشیار بودند با وحشت ناله میکردند.
آسنا همه را مسموم کرده بود.
نگاهش را به سوی زن جوان کشید و با تعجب به او خیره شد.
باورش نمیشد شخصی چون او دست به چنین کاری بزند. دقیقا همانقدر که از شیطان انتظار نداشت کسی را به کار نیک فرا بخواند.
آسنا به تندی خم شد و دست او را گرفت.
ناویرا به ناچار از روی زمین بلند شد و کنارش ایستاد.
حالش داشت بهم میخورد اما این دفعه نه به خاطر سم بلکه چون داشت به آدمی نگاه میکرد که انگار برایش غریبه بود.
سهارا نیز همین کار را کرد.
شنل سیاهی را که به زور بر روی شانه انداخته بود رها کرد و از روی زمین خاکی برخاست.
زمزمه کرد:
« اهل خطر کردنی. اینطور نیست آسنا؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
همه دارن درباره ی کتابش حرف میزنن خب ما هم یه چیزی بگیم دیگه ...
در کل اگه راضی باشید کتابهای ترند رو یه نگاه بندازیم ببینیم ارزش خرید دارن یا الکی ترند شدن.
#معرفی_کتاب ✨
🖇 نام: بامداد خمار
🖇 نویسنده: فتانه حاجسیدجوادی
🖇 ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی
🖇 تعداد جلد: تکجلدی تقریبا ۳۵۰ صفحه
🖇 ردهی سنی: بزرگسال (۱۶ سال به بالا)
📚 توضیحات کتاب:
«بامداد خمار» یکی از ماندگارترین رمانهای عاشقانهی معاصر فارسی است.
داستان از زبان عمه ای روایت میشود که با حسرت و پشیمانی، سرگذشت عشق جوانیاش را برای برادرزاده اش بازگو میکند؛ عشقی میان دختری از طبقهی مرفه و پسری ساده و شاگرد نجار.
عشقی که در برابر نگاه جامعه، تفاوتهای طبقاتی و تصمیمهای شتابزده، به تراژدی تبدیل میشود.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
با همین اسم ، بله 😊✨
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏