#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۳
به سختی جمله اش را ادامه داد:
« اصلا فکر نکن این به دست پخت تو مربوطه.»
ولی مربوط بود و این را حتی دخترک هم میفهمید. دستان مشت شده ی ناویرا کنار بدنش بودند.
« نه اشکالی نداره. میدونستم افتضاح از آب در میاد.»
کاوه ضربه ی آرامی به کمر آسنا زد. حرکتی بیهوده اما دلگرم کننده. زن با این وجود نتوانست محتویات معده اش را بالا بیاورد. اگر شانس می آورد این اتفاق به خودی خودش می افتاد و اگر نه... مجبور میشد به خودش فشار بیاورد. تحمل شکم دردی که آخر شب گریبان گیرش میشد را نداشت.
لب هایش را روی هم فشرد و لبخند زد.
« چرا چیز دیگه ای رو امتحان نمیکنی؟ شاید بتونی سر زمین های کشاورزی به مردا کمک کنی.»
ناویرا هر از گاهی به نوشاد در کار ها کمک میکرد.
شیر گوسفندان و بز ها را میدوشید، تخم مرغ ها را با شیوه ای هوشمندانه از زیر مرغ های سمج بیرون میکشید و گاو ها را هنگام شخم زدن مزرعه هدایت میکرد؛ اما تمام این ها به سه،چهار سال پیش مربوط میشد.
دقیقا قبل از اینکه سر و کله ی آرشیدا پیدا شود. بعد از آمدن آن زن، هر کاری که خواهر و برادر را به یکدیگر نزدیک میکرد گویا برایش غدقن شده بود.
با اینکه خود آرشیدا هم از حجم کار ها مینالید و اغلب کمردرد میگرفت، باز هم ترجیح میداد ناویرا را سراغ کار های دیگر بفرستد. کار هایی که او را از خانه دور میکرد.
خرید ها را ناویرا انجام میداد. لباس ها را کنار رودخانه میشست و اگر فرصتش پیش میآمد در اتاق مینشست تا پارچه ها را به یکدیگر بدوزد. او عاشق خیاطی بود.
فراموش کرده بود چقدر این کار را دوست دارد.
سرش را پایین گرفت و چشمش را به انگشتانش دوخت. میتوانست سوزن را میان آنها ببیند. دوست داشت پارچه کوک بزند.
زمانی که سنگینی نگاه کاوه و آسنا را بر خودش حس کرد، سریع گفت:
« من قبلا یکم خیاطی میکردم.»
در این شرایط انجام دادن چنین کاری چه فایده ای داشت؟ لباس دوختن نیازمند عشق و انگیزه بود و او نمیتوانست برای افرادی که از آنها متنفر است لباس بدوزد.
آسنا با آستین لباس، باقی مانده ی سوپ روی لب هایش را پاک کرد.
یک بار روی زمین تف کرد تا مطمئن شود دیگر حتی قطره ای از آن مایع تلخ درون دهانش نمانده است.
« تو بلدی لباس بدوزی؟»
کاوه که تا آن لحظه سکوت کرده بود، ناگهان گفت:
« امروز که رفتیم بازار، براش یکم پارچه میخرم.»
ناویرا قرار نبود چیزی بدوزد.
نه برای شورشی هایی که مردم اشتباها دوست داشته و جنایت هایشان را به معنایی مثبت تفسیر میکردند.
برای لحظاتی سکوت کرد و سرآخر با صدای محکمی گفت:
« برای شورشی ها همچین کاری نمیکنم.»
رفتار شوالیه های عرش را با مردم دیده و متقابلاً آن روز شجاعتی که این گروه شورشی از خود نشان داده بود را نیز مشاهده کرده بود.
میخواست به آنها اعتماد کند. باور کند که کارشان درست است؛اما او آسیلورا نبود. حتی اگر به خودش میقبولاند که در مکان و زمان درست حضور دارد، نقشی جز یک کلفت نمیتوانست داشته باشد.
صدای آرتیمه مکالمه ی نه چندان جالب شان را از ذهنش دور کرد.
« چکار داری میکنی؟ میدونی از کی بهت گفتم این سینی های غذا رو ببری پخش کنی؟»
سرش را چرخاند تا با دختر رو به رو شود.
مثل دفعات پیش ابرو هایش در هم و صورتش از شدت خشم، سرخ شده بود.
آرتیمه در این چند روز به اندازه ی کافی بر روی اعصابش بود.
دوستان آرتیمه هم دست کمی از او نداشتند.
« باید برم. ممنون از اینکه بهم سر زدید.»
زمانی که ناویرا از آنها روی برگرداند و به طرف مطبخ برگشت، مو های بافته شده اش از دو طرف به آرامی تکان میخوردند.
کاوه دستی زیر چانه زد و بی هوا گفت:
« خودش حتما باید باشه تو انتخاب پارچه؟ چون گفتم میرم میخرم ناراحت شد؟»
آسنا سرش را به معنای نه، تکان داد و در پاسخ گفت:
« مشکلش فراتر از پارچه است. درحال حاضر اون کسی نیست که ما باید از ناامید بودنش بترسیم. یه نفر دیگه نباید ناامید بشه.»
« ولی به هر حال من امروز براش پارچه میخرم!»
« تو از این کار های زنونه چی سرت میشه؟»
آسنا دستی دور گردنش کشید و سرش را کج کرد.صدایش حالا با رگه هایی از تمسخر همراه بود.
« خیلی هنرمندی برو برای من عقیق یا سنگ فیروزه بخر. یکم با احساس رفتار کن با خانم ها.»
« خودت داری میگی با خانم ها! تو که ...»
مرد دردی خفیفی را در پهلویش حس کرد و نفسش گرفت. جمله ی ناتمامش در گلویش گیر کرد. خوشحال بود از این بابت که آسنا صرفا شوخی کرده و جدی ضربه نزده.
از چند سال پیش تا اکنون بعد از اتفاقی که در کنیزکخانه افتاده بود، حرکاتش را جدی میگرفت.
پوزخندی که گوشه ی لب های دختر بود، حالتی دیگر به خودش گرفت.
« کی میخوای بری؟»
« چرا میپرسی؟ میخوای همراهم بیای؟ تا این حد جذابم که نمیتونی ازم دور بمونی؟»
آرنج زن بالا آمد تا ضربه ی دوم را بزند.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۴
در هوا متوقف شد. آسنا واقعا نمیخواست به مردی که حداقل یک سر و گردن از او بلندتر و صد البته عضلانی تر بود، آسیب برساند.
« درباره ی بازار حرف نمیزنم. کی فرستاده میشی؟»
کاوه به آرامی نگاهش را از دست زن گرفت.
« معلوم نیست. یه دو، سه روز دیگه.»
« منم میام.»
« میدونی که مجبور نیستی.»
« به تو مربوط نیست.»
نگاهشان در هم قفل شد.
هر دو به خوبی میدانستند که اکنون زمان مناسبی نیست.
مرد شانه بالا انداخت تا بیخیالی اش را مثل همیشه اعلام کند.
« حق با توعه.»
« ولی نگرانشم! اینکه اون دو تا رو با هم تنها بذاریم کار درستیه؟ سهارا هم که جدیدا سرش تو کار خودشه. اون اصلا به اندازه ای که من به ناویرا اهمیت میدم، اهمیت نمیده! نمیتونم همه چیزو بسپرم بهش.»
« پس همینجا بمون. لازم نیست همراه من بیای.»
« خودت میدونی که تو هیچ شرایطی تنهات نمیذارم.»
« میدونی چقدر بده که آدم اینقدر یه دنده و لجباز باشه؟»
چشمانشان را از روی یکدیگر برنمیداشتند.
با اینکه کاوه از روی عادت باشلق را روی سر داشت، آسنا میتوانست همه ی حرکات صورتش را ببیند.
ابرو هایی که درهم رفته و لبخندی که بر روی لب هایش با سماجت نشسته بود.
زمانی که دست مرد به طرفش حرکت کرد، خودش را عقب کشید و بازوانش را در هم گره زد.
« با آژمان صحبت میکنی یا بکنم؟»
کاوه دستی که در هوا مانده بود را به سرعت عقب برد و کلاه شنلش را کنار زد. موهای بورش زیر نور خورشید میدرخشیدند.
نارضایتی را میشد از تمام اجزای صورتش خواند. دوست نداشت توسط هیچ کس پس زده شود و آسنا تنها کسی بود که او را در بهترین مواقع به بدترین شیوه پس میزد.
دلخوری را میشد در صدایش خواند.
« باهاش حرف میزنم.»
« ممنونم! لطف بزرگیه.»
« در عوضش ...»
آسنا ارتباط عمیقی که به وجود آمده بود را با برگرداندن سرش، قطع کرد.
خندید و درحالی که به طرف چادر خودش حرکت میکرد، گفت:
« در عوض برام فیروزه بخر. من عاشق اون سنگ خوش رنگم!»
کاوه با ناباوری ابرو هایش را بالا داد.
« من کسی ام که باید لطفش جبران بشه نه تو!»
« خیلی حرف میزنی!»
مرد نفسی عمیق کشید و سرش را تکان داد. هرگز نمیتوانست حریف این یکی باشد. فکر کردن در مورد معاشقه با چنین زنی تنها او را تا لب چشمه میبرد و تشنه برمیگرداند. سعی کرد روی چیز های دیگر تمرکز کند.
قبل از اینکه به جایی دیگر فرستاده شود باید آژمان را میدید و با او صحبت میکرد. دوست داشت درباره ی وضعیتی که درونش گیر کرده غر بزند اما مثل همیشه لبخندی پهن زد و خودش را به آن راه زد.
اجازه داد بادی که در میان موهایش میوزد خاطرات کهنه ی گذشته را با خودش ببرد.
***
«صبحونه آماده است.»
انتهای جمله اش را بیاختیار کشید. با دست پرده را کنار زد و سینی بزرگ را روی زمین گذاشت. مردانی که در چادر نشسته و با وسواس شمشیر هایشان را تیز میکردند، مودبانه برخاستند.
یکی از آنها حتی سرش را هم خم کرد.
« این افتخار بزرگیه که شاهدخت تا این اندازه به ما اهمیت میدن. اهورامزدا رو شاکریم.»
ناویرا نوچ نوچی کرد و سرش را از روی تاسف تکان داد. این چند روز آنقدر سخت بوده که برایش مثل چند سال گذشته بود.
کسانی که هنوز از اصل موضوع خبر نداشتند، او را شرمنده و گاها عصبانی میکردند.
با یک عده آدم خرافاتی طرف بود که او را مقدس و یا حتی در مقام ایزدبانوان میدانستند.
پرده را رها کرد و برگشت. هنوز همه ی سینی ها توزیع نشده بودند. تا نیم ساعت دیگر هم باید دوباره برمیگشت تا ظرف های کثیف را جمع کند.
از دیروز ظهر که با آسنا و کاوه هم کلام شده، با شخص به خصوص دیگری حرف نزده بود.
یک سینی دیگر که حاوی نان تازه و کاسه ای شیر بود را برداشت.
در جایش چرخید و خواست به طرف باقی چادر ها برود که به یک نفر برخورد کرد.
در آشپزی به اندازه ی کافی گند زده بود. میدانست در بقیه ی کار ها نیز این چنین میکند. خودش را برای یک معذرت خواهی دیگر آماده کرد.
سرش را بالا آورد و زمانی که با تیله های خالی طوسی رنگ برخورد کرد، خشکش زد.
آخرین باری که با آژمان برخورد کرده بود به همان روز نحسی مربوط میشد که فهمید هیچ قدرتی ندارد.
زبانش انگار به سقف دهانش چسبیده بود. میتوانست قطرات شیر را ببیند که از روی لباس مخصوص مرد به پایین میچکند.
خواست آب دهانش را قورت بدهد و صحبت کند اما به معنای واقعی خشکی کویر را زیر زبانش احساس میکرد.
آژمان شنل ننداخته و در یک دستش شمشیر غلاف شده اش را نگه داشته بود. انگار داشت با عجله به جایی میرفت.
« این لباس رو نیاز داشتم.»
« متاسفم.»
تاجایی که میتوانست سرش را پایین نگه داشت. در دلش احساس میکرد چیزی بالا و پایین میشود. دوست داشت بدون توجه به عواقبش، پا به فرار بگذارد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۵
« خیلی خب. تا سر ظهر خشک شده و تمیز می خوامش.»
در مقابل سری که پایین انداخته شده بود، لباس مشکی را بیرون کشید.
حالا جز یک پیراهن نازک خاکستری رنگ چیزی بر تن نداشت.
ناویرا حتی زمانی که نرمی لباس را روی سر و صورتش احساس کرد، واکنشی نشان نداد.
نباید این کار را می کرد.
آژمان بدون داد و فریاد قضیه را فیصله داده و با او لج نکرده بود. چنین فرصتی را باید غنیمت شمرد. می توانست خیلی بدتر از این رخ دهد.
با یک دست لباس را از روی صورتش به پایین آورد و زشتی کاری که مرد انجام داده بود را نادیده گرفت.
شاید اگر اکنون در روستای خودش بود و یک نفر اینگونه لباس را روی سرش آویزان می کرد، جیغ و داد به راه می انداخت.
زمانی که آژمان از کنارش گذشت به آرامی نفس حبس شده اش را بیرون داد و چشمانش را برای لحظاتی بست.
به اهورامزدا اعتقاد داشت ولی درباره ایزد و ایزدبانوان هرگز مطمئن نبود.
دوست داشت مستقیما با خدا صحبت کند پس زیر لب زمزمه کرد:
« اهورامزدا رو شکر. به خیر گذشت.»
« راستی...»
در دلش ناسزایی گفت و بدون فکر کردن در جایش چرخید.
آژمان واقعا نمی خواست از او بگذرد؟
« تو سواد خوندن نوشتن داری یا نه؟»
ابرو های ناویرا بالا پرید.
به خاطر نرم شدن لحن مرد بود یا به خاطر محتویات سوال... نمی دانست. به مغزش فشار آورد تا جواب را بیابد. همیشه دوست داشت خواندن و نوشتن را یاد بگیرد اما از چه کسی؟ آنها در روستایی کوچک زندگی می کردند.
هیچ آدم دانایی نبود که مکتب خانه داشته باشد و به بقیه درس بدهد. فقط یک کدخدای ناتوان داشتند که مرد ها گاها درباره ی بعضی از مسائل از او سوال می پرسیدند.
چند سالی می شد که در بستر افتاده و احتمالا به زودی هم می مرد.
به زن ها چیزی جز بچه داری و خانه داری و گاها کمک در کار های کشاوری یاد داده نمی شد.
تعداد مرد هایی که سواد داشتند هم از انگشتان دست هم کمتر بود.
ناویرا از بچگی هم می دانست که چنین خواسته ای برای یک دختر ساده مثل او زیادی است.
آرام گفت:
« نه. تو روستای ما هیچ کس...»
مرد میان حرفش پرید:
« برام مهم نیست تو روستای شما اوضاع چطوره. هر آدمی که عضو زادگان تاریکی میشه، چه خود خواسته و چه به زور، باید سواد خوندن و نوشتن داشته باشه. این مدت همه چیز خیلی درهم برهم بود برای همین فراموش کرده بودم که گوشزد کنم. از امروز به بعد یه زمان هایی رو از آرتیمه اجازه بگیر برو به چادری که به عنوان کلاس درس ازش استفاده میشه. از عقلت استفاده کن و زودتر یاد بگیر واگرنه مایه ی سرافکندگی گروه میشی.»
از واکنشی که می خواست بدهد مطمئن نبود.
همیشه دوست داشت متن ها را بخواند.
چیز هایی بنویسد و برای شیرین که بهترین دوستش بود نامه بفرستد اما یاد گرفتن در چنین شرایطی می توانست امید بخش باشد؟
به عنوان یک نشاندار معمولی در گروهی شورشی باید سواد داشته باشد.
« من فکر کنم بتونم انجامش بدم.»
بهانه اش برای فرار از دست آرتیمه و کار های سختی که به او محول می کرد، جور شده بود.
می توانست ذره ای خوشحال باشد؛ اما به محض کش آمدن لبخندش فهمید چه اشتباهی کرده.
« آخر شب ها باید بیشتر بیدار بمونی تا وظایفت رو به خوبی تکمیل کنی. اگه از آرتیمه یا هر کس دیگه ای بشنوم که داری کم کاری می کنی، اتفاقات جالبی نمیفته. بیشتر از هر چیزی از آدم های سوءاستفاده گر متنفرم.»
لبخند دختر بر روی صورتش ماسید. با یک دست سینی را نگه داشته و با دست دیگر لباس را.
تا زمانی که آژمان در میان چادر های مشکی گم شد، او را با چشم دنبال کرد و بعد به خودش آمد.
به طرف مطبخ حرکت کرد.
در ذهنش بار ها انتقام این کار ها را از آن مرد از خود راضی و روان پریش گرفته بود. به خاطر تک تک کلمات توهین آمیزی که در گوشش فرو کرده، به خاطر آن بینی سربالا و به خاطر آن عطر تیزی که همیشه بعد از خودش به جا می گذاشت.
از تمام وجود آن انسان بدش می آمد.
از اینکه مجبور بود در واقعیت از او بی چون و چرا پیروی کند و دم بر نیاورد، آنقدر خشمگین می شد که رنگ صورتش کامل به سرخی می گرایید. به محض رسیدن به مطبخ و دیدن دیگ های بزرگی که روی شعله های آتش سیاه شده بودند، قار و قور شکمش بلند شد.
دل و دماغ غذا خوردن را نداشت. حتی اگر اشتها هم داشته باشد، آنقدر کار بر گردنش انداخته بودند که فرصت نکند لقمه ای گاز بزند.
مشغول نگاه کردن به اطراف بود و به این می اندیشید که چرا یک دفعه محوطه انقدر خالی شده که دردی تیز زیر سرش احساس کرد.
نفسش بند آمد.
آنقدر یهویی موهایش را کشیده بودند که بی اختیار چند قدم به عقب برداشته و جیغ زده بود.
« می بینم که جدیدا پرحرف شدی. دقیقا وقتی که باید مشغول کار باشی یادت میفته از اون زبون درازت استفاده کنی؟»
سینی را بی اختیار انداخت تا دست آرتیمه را بگیرد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۶
دختر از کشیدن مو های ناویرا لذت میبرد.
با یک دست موهای بافته شده اش را می کشید و دست دیگرش را آماده نگه داشته بود تا با دیدن کوچکترین حرکتی به معنای دفاع، سریعا دست به کار شود.
« ولم کن!»
« بهم یه دلیل بده تا ولت کنم.»
داشت عقده اش را خالی می کرد. جملاتش پر از کینه و دردی بودند که گویا همچون زخمی باز عفونت کرده.
ناویرا چشمانش را از درد بست.
اگر کاری نمی کرد، احتمالا کمی دیگر کچل می شد.
آرتیمه نیت کرده بود تک تک موهایش را بکند.
« چکارت کردم مگه؟»
از شدت درد سرش را به هر طرفی که دختر می کشید، حرکت می داد. دست دیگرش را هم آزاد کرد.
در آن لحظه اهمیتی به اینکه لباس آژمان زیر دست و پا بیفتد، نمی داد. خواست به دست آرتیمه چنگ بیندازد که زن زودتر مچ اش را گرفت.
« به خودت جرات دادی بری با آژمان حرف بزنی ولی توانایی تحمل کردن عواقبش رو نداری؟»
« خودش اول باهام صحبت کرد!»
« جایگاهت رو فراموش کردی؟ نکنه هنوز فکر می کنی شاهزاده خانم این سرزمینی؟»
دستش را از روی موهایش برداشت و در یک حرکت ناگهانی او را به جلو هل داد.
همین برای ناویرا کافی بود تا روی زمین ولو شود.
دستانش را قبل از سقوط تکیه گاه بدنش کرده بود؛ به همین دلیل حالا احساس می کرد کف دستش پر از سنگ ریزه است.
ناله ای کرد و غرید:
« مشکلت چیه؟»
دردی که در نقطه نقطه ی سرش سوسو می زد او را به مرز جنون می رساند.
موهایی که همین امروز صبح با دقت بافته، حالا هر کدام دسته دسته دور صورتش فرو ریخته بودند.
برای یک لحظه فراموش کرد کیست و چه می کند.
از روی زمین برخاست و ناخن هایش را برای خراشیدن پوست صاف و بی نقص صورت آرتیمه آماده کرد.
داشت به سویش هجوم می برد که صدایی آشنا او را سر جایش نشاند.
« شما دخترا دارید چکار می کنید؟»
برای حدس زدن صدای کاوه نیاز به فکر کردن نداشت.
صورتش را چرخاند و درست مانند بچه ای که در نبود مادرش کتک خورده، بغض کرد.
« کاوه!»
دستش را به سوی موهای آشفته اش برد و خواست غر زدن هایش را از سر بگیرد که آرتیمه از او پیشی گرفت.
« چیزی نشده. این اتفاقا وقتی که یکی از زیر کار شونه خالی کنه پیش میاد.»
با اینکه لحنش بد بود اما به نظر می رسید برخلاف ناویرا او تفاوت جایگاه یک نشاندار معمولی را با یک سرباز افتخاری درک می کرد.
لبخندی معنادار زد و با تن صدای همیشگی اش گفت:
« متاسفم اگه چنین چیزی باعث تلخ شدن اوقاتتون شده. من دیگه میرم.»
دستی درون مو های مشکی لخت اش کشید و وانمود کرد به چشمان سرخ ناویرا و نگاه برنده اش اهمیت نمی دهد.
کاوه درحالی که یک بقچه ی نسبتا بزرگ را میان دستانش نگه داشته بود با کنجکاوی پرسید:
« معمولا همینقدر باهاش درگیری؟»
ناویرا خم شد تا لباس آژمان را از روی زمین بردارد.
با ابروهایی در هم لگدی به سینی زیر پایش زد و تند گفت:
« خودش همیشه شروع می کنه. موهام رو کشید. من حتی بهش دست هم نزدم!»
« مشخصه.»
مرد امروز بی حوصله تر از باقی روز ها بود.
تیردانش را روی شانه اش انداخته و کمان بلندش را نیز همینطور.
شنل سیاهی که داشت در باد به آرامی تکان می خورد.
« از بازار مستقیما اومدم اینجا. چند تا بازرگان از موشاین برگشته بودن و پارچه های اعلایی داشتن. می دونم گفته بودی دیگه نمی خوای چیزی بدوزی اما با خودم گفتم شاید این نظرت رو عوض کنه.»
در مدت زمان اندکی که خودش را در خانه به خیاطی مشغول می کرد، به خوبی با انواع پارچه و ارزش هر کدام آشنا شده بود.
حتی یک بار نوشاد او را به بازار پارچه در یکی از شهر های اطراف برده و اجازه داده بود تا از فروشنده درباره ی هر کدام سوال بپرسد.
با کنجکاوی جلو رفت و زمانی که کاوه پارچه های نفیس و زربافتی که روی هم چیده شده بودند را نشانش داد، نفسش گرفت.
تمام چیزی که تا چند ثانیه ی پیش بین خودش و آرتیمه رخ داده بود از ذهنش پر کشید.
حتی دیگری دردی را کف سرش احساس نمی کرد.
« این که پارچه ی دیباست!»
انگشتانش را با دقت و ظرافت روی خطوط طرح پارچه می کشید و ذوق می کرد.
دوست داشت اشتیاقش را پنهان کند اما در این کار ناشی بود.
لبخندش کش آمده و برق درون چشمانش او را لو می داد.
« ابریشمه! اینا خیلی گرونن! چطور خریدی شون؟»
ذهنش به هر طرف کشیده می شد و ناخواسته افکارش را بر زبان می آورد.
« باید باهاش یه پیراهن درست کنم. نه! حیفه! یه تیکه اش رو می اندازم روی سرم. خیلی نرمه! اینا رو دزدیدی؟»
برای پس گرفتن حرفش خیلی دیر شده بود و اینطور به نظر می رسید که کاوه با دلخوری اخم کرده است.
«ما دزد نیستیم.»
ناویرا دستش را جلو برد تا پارچه ها را بگیرد.
مرد مقاومتی نکرد و سرآخر تمام آن پارچه های خوش رنگ ابریشمی از آن دخترک شد.
با همان صورت بشاش گفت:
« می دونم می دونم!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)