#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۵
« خیلی خب. تا سر ظهر خشک شده و تمیز می خوامش.»
در مقابل سری که پایین انداخته شده بود، لباس مشکی را بیرون کشید.
حالا جز یک پیراهن نازک خاکستری رنگ چیزی بر تن نداشت.
ناویرا حتی زمانی که نرمی لباس را روی سر و صورتش احساس کرد، واکنشی نشان نداد.
نباید این کار را می کرد.
آژمان بدون داد و فریاد قضیه را فیصله داده و با او لج نکرده بود. چنین فرصتی را باید غنیمت شمرد. می توانست خیلی بدتر از این رخ دهد.
با یک دست لباس را از روی صورتش به پایین آورد و زشتی کاری که مرد انجام داده بود را نادیده گرفت.
شاید اگر اکنون در روستای خودش بود و یک نفر اینگونه لباس را روی سرش آویزان می کرد، جیغ و داد به راه می انداخت.
زمانی که آژمان از کنارش گذشت به آرامی نفس حبس شده اش را بیرون داد و چشمانش را برای لحظاتی بست.
به اهورامزدا اعتقاد داشت ولی درباره ایزد و ایزدبانوان هرگز مطمئن نبود.
دوست داشت مستقیما با خدا صحبت کند پس زیر لب زمزمه کرد:
« اهورامزدا رو شکر. به خیر گذشت.»
« راستی...»
در دلش ناسزایی گفت و بدون فکر کردن در جایش چرخید.
آژمان واقعا نمی خواست از او بگذرد؟
« تو سواد خوندن نوشتن داری یا نه؟»
ابرو های ناویرا بالا پرید.
به خاطر نرم شدن لحن مرد بود یا به خاطر محتویات سوال... نمی دانست. به مغزش فشار آورد تا جواب را بیابد. همیشه دوست داشت خواندن و نوشتن را یاد بگیرد اما از چه کسی؟ آنها در روستایی کوچک زندگی می کردند.
هیچ آدم دانایی نبود که مکتب خانه داشته باشد و به بقیه درس بدهد. فقط یک کدخدای ناتوان داشتند که مرد ها گاها درباره ی بعضی از مسائل از او سوال می پرسیدند.
چند سالی می شد که در بستر افتاده و احتمالا به زودی هم می مرد.
به زن ها چیزی جز بچه داری و خانه داری و گاها کمک در کار های کشاوری یاد داده نمی شد.
تعداد مرد هایی که سواد داشتند هم از انگشتان دست هم کمتر بود.
ناویرا از بچگی هم می دانست که چنین خواسته ای برای یک دختر ساده مثل او زیادی است.
آرام گفت:
« نه. تو روستای ما هیچ کس...»
مرد میان حرفش پرید:
« برام مهم نیست تو روستای شما اوضاع چطوره. هر آدمی که عضو زادگان تاریکی میشه، چه خود خواسته و چه به زور، باید سواد خوندن و نوشتن داشته باشه. این مدت همه چیز خیلی درهم برهم بود برای همین فراموش کرده بودم که گوشزد کنم. از امروز به بعد یه زمان هایی رو از آرتیمه اجازه بگیر برو به چادری که به عنوان کلاس درس ازش استفاده میشه. از عقلت استفاده کن و زودتر یاد بگیر واگرنه مایه ی سرافکندگی گروه میشی.»
از واکنشی که می خواست بدهد مطمئن نبود.
همیشه دوست داشت متن ها را بخواند.
چیز هایی بنویسد و برای شیرین که بهترین دوستش بود نامه بفرستد اما یاد گرفتن در چنین شرایطی می توانست امید بخش باشد؟
به عنوان یک نشاندار معمولی در گروهی شورشی باید سواد داشته باشد.
« من فکر کنم بتونم انجامش بدم.»
بهانه اش برای فرار از دست آرتیمه و کار های سختی که به او محول می کرد، جور شده بود.
می توانست ذره ای خوشحال باشد؛ اما به محض کش آمدن لبخندش فهمید چه اشتباهی کرده.
« آخر شب ها باید بیشتر بیدار بمونی تا وظایفت رو به خوبی تکمیل کنی. اگه از آرتیمه یا هر کس دیگه ای بشنوم که داری کم کاری می کنی، اتفاقات جالبی نمیفته. بیشتر از هر چیزی از آدم های سوءاستفاده گر متنفرم.»
لبخند دختر بر روی صورتش ماسید. با یک دست سینی را نگه داشته و با دست دیگر لباس را.
تا زمانی که آژمان در میان چادر های مشکی گم شد، او را با چشم دنبال کرد و بعد به خودش آمد.
به طرف مطبخ حرکت کرد.
در ذهنش بار ها انتقام این کار ها را از آن مرد از خود راضی و روان پریش گرفته بود. به خاطر تک تک کلمات توهین آمیزی که در گوشش فرو کرده، به خاطر آن بینی سربالا و به خاطر آن عطر تیزی که همیشه بعد از خودش به جا می گذاشت.
از تمام وجود آن انسان بدش می آمد.
از اینکه مجبور بود در واقعیت از او بی چون و چرا پیروی کند و دم بر نیاورد، آنقدر خشمگین می شد که رنگ صورتش کامل به سرخی می گرایید. به محض رسیدن به مطبخ و دیدن دیگ های بزرگی که روی شعله های آتش سیاه شده بودند، قار و قور شکمش بلند شد.
دل و دماغ غذا خوردن را نداشت. حتی اگر اشتها هم داشته باشد، آنقدر کار بر گردنش انداخته بودند که فرصت نکند لقمه ای گاز بزند.
مشغول نگاه کردن به اطراف بود و به این می اندیشید که چرا یک دفعه محوطه انقدر خالی شده که دردی تیز زیر سرش احساس کرد.
نفسش بند آمد.
آنقدر یهویی موهایش را کشیده بودند که بی اختیار چند قدم به عقب برداشته و جیغ زده بود.
« می بینم که جدیدا پرحرف شدی. دقیقا وقتی که باید مشغول کار باشی یادت میفته از اون زبون درازت استفاده کنی؟»
سینی را بی اختیار انداخت تا دست آرتیمه را بگیرد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۶
دختر از کشیدن مو های ناویرا لذت میبرد.
با یک دست موهای بافته شده اش را می کشید و دست دیگرش را آماده نگه داشته بود تا با دیدن کوچکترین حرکتی به معنای دفاع، سریعا دست به کار شود.
« ولم کن!»
« بهم یه دلیل بده تا ولت کنم.»
داشت عقده اش را خالی می کرد. جملاتش پر از کینه و دردی بودند که گویا همچون زخمی باز عفونت کرده.
ناویرا چشمانش را از درد بست.
اگر کاری نمی کرد، احتمالا کمی دیگر کچل می شد.
آرتیمه نیت کرده بود تک تک موهایش را بکند.
« چکارت کردم مگه؟»
از شدت درد سرش را به هر طرفی که دختر می کشید، حرکت می داد. دست دیگرش را هم آزاد کرد.
در آن لحظه اهمیتی به اینکه لباس آژمان زیر دست و پا بیفتد، نمی داد. خواست به دست آرتیمه چنگ بیندازد که زن زودتر مچ اش را گرفت.
« به خودت جرات دادی بری با آژمان حرف بزنی ولی توانایی تحمل کردن عواقبش رو نداری؟»
« خودش اول باهام صحبت کرد!»
« جایگاهت رو فراموش کردی؟ نکنه هنوز فکر می کنی شاهزاده خانم این سرزمینی؟»
دستش را از روی موهایش برداشت و در یک حرکت ناگهانی او را به جلو هل داد.
همین برای ناویرا کافی بود تا روی زمین ولو شود.
دستانش را قبل از سقوط تکیه گاه بدنش کرده بود؛ به همین دلیل حالا احساس می کرد کف دستش پر از سنگ ریزه است.
ناله ای کرد و غرید:
« مشکلت چیه؟»
دردی که در نقطه نقطه ی سرش سوسو می زد او را به مرز جنون می رساند.
موهایی که همین امروز صبح با دقت بافته، حالا هر کدام دسته دسته دور صورتش فرو ریخته بودند.
برای یک لحظه فراموش کرد کیست و چه می کند.
از روی زمین برخاست و ناخن هایش را برای خراشیدن پوست صاف و بی نقص صورت آرتیمه آماده کرد.
داشت به سویش هجوم می برد که صدایی آشنا او را سر جایش نشاند.
« شما دخترا دارید چکار می کنید؟»
برای حدس زدن صدای کاوه نیاز به فکر کردن نداشت.
صورتش را چرخاند و درست مانند بچه ای که در نبود مادرش کتک خورده، بغض کرد.
« کاوه!»
دستش را به سوی موهای آشفته اش برد و خواست غر زدن هایش را از سر بگیرد که آرتیمه از او پیشی گرفت.
« چیزی نشده. این اتفاقا وقتی که یکی از زیر کار شونه خالی کنه پیش میاد.»
با اینکه لحنش بد بود اما به نظر می رسید برخلاف ناویرا او تفاوت جایگاه یک نشاندار معمولی را با یک سرباز افتخاری درک می کرد.
لبخندی معنادار زد و با تن صدای همیشگی اش گفت:
« متاسفم اگه چنین چیزی باعث تلخ شدن اوقاتتون شده. من دیگه میرم.»
دستی درون مو های مشکی لخت اش کشید و وانمود کرد به چشمان سرخ ناویرا و نگاه برنده اش اهمیت نمی دهد.
کاوه درحالی که یک بقچه ی نسبتا بزرگ را میان دستانش نگه داشته بود با کنجکاوی پرسید:
« معمولا همینقدر باهاش درگیری؟»
ناویرا خم شد تا لباس آژمان را از روی زمین بردارد.
با ابروهایی در هم لگدی به سینی زیر پایش زد و تند گفت:
« خودش همیشه شروع می کنه. موهام رو کشید. من حتی بهش دست هم نزدم!»
« مشخصه.»
مرد امروز بی حوصله تر از باقی روز ها بود.
تیردانش را روی شانه اش انداخته و کمان بلندش را نیز همینطور.
شنل سیاهی که داشت در باد به آرامی تکان می خورد.
« از بازار مستقیما اومدم اینجا. چند تا بازرگان از موشاین برگشته بودن و پارچه های اعلایی داشتن. می دونم گفته بودی دیگه نمی خوای چیزی بدوزی اما با خودم گفتم شاید این نظرت رو عوض کنه.»
در مدت زمان اندکی که خودش را در خانه به خیاطی مشغول می کرد، به خوبی با انواع پارچه و ارزش هر کدام آشنا شده بود.
حتی یک بار نوشاد او را به بازار پارچه در یکی از شهر های اطراف برده و اجازه داده بود تا از فروشنده درباره ی هر کدام سوال بپرسد.
با کنجکاوی جلو رفت و زمانی که کاوه پارچه های نفیس و زربافتی که روی هم چیده شده بودند را نشانش داد، نفسش گرفت.
تمام چیزی که تا چند ثانیه ی پیش بین خودش و آرتیمه رخ داده بود از ذهنش پر کشید.
حتی دیگری دردی را کف سرش احساس نمی کرد.
« این که پارچه ی دیباست!»
انگشتانش را با دقت و ظرافت روی خطوط طرح پارچه می کشید و ذوق می کرد.
دوست داشت اشتیاقش را پنهان کند اما در این کار ناشی بود.
لبخندش کش آمده و برق درون چشمانش او را لو می داد.
« ابریشمه! اینا خیلی گرونن! چطور خریدی شون؟»
ذهنش به هر طرف کشیده می شد و ناخواسته افکارش را بر زبان می آورد.
« باید باهاش یه پیراهن درست کنم. نه! حیفه! یه تیکه اش رو می اندازم روی سرم. خیلی نرمه! اینا رو دزدیدی؟»
برای پس گرفتن حرفش خیلی دیر شده بود و اینطور به نظر می رسید که کاوه با دلخوری اخم کرده است.
«ما دزد نیستیم.»
ناویرا دستش را جلو برد تا پارچه ها را بگیرد.
مرد مقاومتی نکرد و سرآخر تمام آن پارچه های خوش رنگ ابریشمی از آن دخترک شد.
با همان صورت بشاش گفت:
« می دونم می دونم!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اگه برادر بزرگتر داشته باشم:
اسم انیمه: لطفا برادرم را از من دور کنید.
روزایی که نهار درست می کنم در کل خوشحال ترم
( وی به شکمش بسیار اهمیت میدهد) 👀🍃
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
فصل اول این انیمه رو «سلول ها مشغول به کار» وقتی کلاس دهم بودم نگاه میکردم. 😭
خیلی خوب درباره ی بدن و وظایف هر یاخته توضیح میده.
الان فهمیدم یه ۸ قسمت دیگه هم ازش اومده. با ذوق رفتم نگاه بکنم.
دیدنش رو پیشنهاد میکنم به تمام اونایی که رشته ی تجربی می خونن.
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
فصل اول این انیمه رو «سلول ها مشغول به کار» وقتی کلاس دهم بودم نگاه میکردم. 😭 خیلی خوب درباره ی بد
یادمه وقتی میدیم اینگده گوگولی بودن دلم میخواست جیغ بکشمم