#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۸
« موافقت درباره ی چی؟»
صدایش در چادر پیچید و سه نفری که کنارش نشسته بودند، به طرز آشکاری ناامید شدند.
مردی که پوست طراحی شده ی حیوان را کمی پیش تر به طرف او هل داده بود، پاسخ داد:
« منتظریم تا نقشه توسط شما تایید بشه.»
آژمان به او نگاه نمی کرد.
نگاهش خیره به مرد چشم بادامی بود که کمی دور تر و سر پا گوشه ی چادر ایستاده و با آرامش لبخند میزد.
« این همه آدم عاقل و بالغ جمع شدن و برای خودشون تصمیم گرفتن... من چرا باید تایید کنم؟»
در ابتدا جمله اش بدون مفهوم خاصی در گوش های مرد پیچید و کمی طول کشید تا کنایه ی پشتش را بفهمد.
حتی با وجود اینکه میدانست یک طعنه از طرف آژمان دریافت کرده باید جوری رفتار میکرد که انگار نفهمیده.
« چون شما مورد تایید سایه سالار هستید. خواهش میکنم! ما چند روزه که معطلیم. دستور رونویسی رو بدید. این نقشه باید خیلی زود برسه به دست تمام نیرو های ما. بدون نقشه ی جدید فلج می شیم.»
« این همه اصرار برای عوض کردن نقشه رو درک نمیکنم درفش. درسته اطلاعات نقشه ای که با دقت طراحی کردید رو میپذیرم اما برای رونوشت کردن باید اشخاص قابل اعتماد زیادی داشته باشیم یا اینکه صرفا به یه نفر اعتماد کنیم.»
نگاهش را بالاخره از آن چهره و آن لبخند مضحک گرفت.
چشمانش در چشمان سبز رنگ درفش قفل شد. خودش را جلو کشید و پرسید:
« بحث سر اعتماده. اون آدمی که انتخاب میکنید تا رونوشت رو انجام بده باید توی کارش ماهر باشه.»
چشمان درفش درخشیدند. احساس میکرد بالاخره پس از مدت ها تلاش در مسیر پیشرفت قرار گرفته اند.
روز های قبل آژمان کاملا آنها را نادیده گرفته و دست رد به سینه شان زده بود و حالا داشت درباره ی آدم مورد اطمینان حرف میزد.
مرد آنقدر ساده لوح بود که اجازه داد ذوقش بر روی اجزای صورتش تاثیر بگذارد.
لبخندی زد و بلند تر از حد معمول گفت:
« بله! نگرانش نباشید. چن همین الانش هم شناخته شده و مورد اعتماد همه است. می دونید که اون ...»
آژمان تقریبا هر چیزی که لازم بود را درباره ی مردی با چشمان بادامی میدانست.
چن یانگ با اینکه چند سال از او کوچکتر بود اما از لحاظ قد و هیکل دست کمی از او نداشت.
مانند آنها لباس یکدست سیاه میپوشید و نشان تاریکی بر روی ساعد دستش داشت.
تاجایی که میدانست قدرتش کنترل کردن باد بود.
یک نشاندار ساده که تصمیم گرفته بود به عنوان یک معلم و در عین حال یک نقشهکش برای زادگان تاریکی کار کند.
اصالتا دورگه به حساب میآمد.
امکان نداشت شخصی خارج از نورایال زاده و اثری از هر گونه نشان بر روی دستش نمایان شود.
در این باره که مادرش اهل این سرزمین است یا پدرش، اطلاعاتی نداشت.
صدای بلند درفش باعث شد از افکار عمیقش بیرون بیاید.
« پدر چن چیزی رو که جدیدا داره در سرزمین موشاین تولید میشه، برای ما میفرسته. اسمش کاغذه. خیلی نازک تر از پوستیه که ما استفاده میکنیم و همچنین ...»
دست آژمان بالا آمد و باعث سکوت مرد شد.
چنین صحنه ای همیشه پیش میآمد. خیلی ها دیده بودنش و بعضی ها که تازه وارد بودند مانند ناویرا هنوز درکش نمیکردند.
آژمان یک کنترل گر بود و علاوه بر آن در استفاده از ابزار های سخت و تیز بسیار ماهر عمل میکرد؛ اما ترس و احترامی که بقیه به او داشتند به خاطر هیچ کدام از اینها نبود.
اغلب مردم اینجا این شایعه را که رهبر بعدی بخش مرکزی چه کسی است میدانستند.
« تا همینجا کافیه.»
سرش را به طرف یانگ چرخاند و سعی کرد با حالتی مهاجمانه نگاهش نکند.
« و شما بهتره بیشتر تمرکزتون رو روی دانش آموزانتون بذارید تا فضای خطرناک بیرون. ناو...»
کلمه ای که داشت از دهانش بیرون می زد را، اصلاح کرد:
«شاهدخت هم به زودی به چادر شما میاد تا کنار بقیه، سواد خوندن و نوشتن یاد بگیره. امیدوارم به طور ویژه ای باهاش برخورد کنید.»
زمانی که یانگ با همان لبخند قبلی سر تکان داد، آژمان از جایش برخاست.
درفش با بلند شدن او، از جا پرید و پشت سر هم کلمات را ردیف کرد:
«تموم شد؟! اما ما هنوز راجع به خیلی چیزا حرف نزد...»
مرد میان کلامش پرید:
« میخواستی دستور رونوشت نقشه رو بگیری؟ با سایه سالار در میون میذارم. حرف دیگه ای برای زدن نمونده.»
به سوی در چادر رفت و مرد لاغر اندامی که آنجا ایستاده بود را به سادگی از نظر گذراند.
برخلاف درفش هم یانگ و هم این مرد لاغرمردنی به نظر جدید میآمدند.
خوب چهره ی هردویشان را به خاطر سپرد و بعد کفش های حصیری اش را پوشید.
هوای خنک را درون ریه هایش داد و بدون اینکه به پشت سرش نگاه بیندازد، از چادر دور شد.
نمیدانست بعد از این باید کدام مسیر را در پیش بگیرد.
نه اینکه کاری برای انجام نداشته باشد اما سایه سالار اهداف او را تعیین میکرد و حالا که هدفش رسیدگی به شاهدخت تقلبی و آموزش دادنش بود، ترجیح میداد خودش را با هر چیز دیگری سرگرم کند.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
هدایت شده از ✎✐ مهردخت/رمان🇮🇷 ✐✎
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
POV:من وقتی یه آتیشی انداختم به زندگی شخصیتهای رمان که هیچجوره خاموش بشو نیست🤧😂
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۹
پاهایش را بی هدف روی زمین کشید. چند قدمی به طرف چادر خودش برداشت و بعد احساس کرد که مسیرش عوض می شود.
در زندگی اش همواره سعی کرده بود کنترل همه چیز را برعهده داشته باشد اما حتی با وجود موهبتی که به او عطا شده بود، بعضی چیز ها هرگز زیر بار کنترلش نمی رفتند.
خوشبخانه آنقدر توانا شده بود که نگذارد خاطرات گذشته دوباره بر رویش تاثیر بگذارند اما تصاویر را نمی توانست محو کند.
بد چیزی نبود.
هرگاه که فکر می کرد از مسیر منحرف شده، خاطرات او را به جاده ی درست بازمی گرداندند.
شاید هم کار آدم ها بود... تمام آنهایی که در گذشته اش نقش داشتند. سنگینی دست همه را بر روی شانه هایش احساس می کرد. او را به جلو هل می دادند و برای تشویق کردنش هوار می کشیدند.
بالاخره از حرکت ایستاد و سرش را بالا آورد.
چشمانش با تعجب بر روی موهای خرمایی چرخیدند که زیر نور آفتاب تقریبا به رنگ سرخ در آمده بود.
ناویرا شلخته به نظر می رسید و حتی تلاشی برای از نو بافتن موهایی که پریشان و آشفته در هم تنیده شده بودند، نمی کرد.
اخم غلیظی روی صورتش بود که انگار از جدیتش می آمد.
شاید هم خشم باشد، یا ترکیبی از هر دو. آژمان نمی توانست درست فکر کند. خودش را دوباره به خاطرات سپرده و آدم های گذشته او را به این سو سوق داده بودند؟
فاصله اش را با دختر حفظ کرد.
پشت نزدیک ترین چادر ایستاد و از گوشه ی چشم او را نگریست.
ناویرا با حرص به لباسی که در لگن بزرگ انداخته بود چنگ می زد.
هر از گاهی دستانش را عقب می کشید و نفسی تازه می کرد و بعد دوباره از نو فرایند شستن را در پیش می گرفت.
مرد هر دفعه ناامید تر می شد.
هیچ کجای این دختر به یک شاهدخت شباهت نداشت.
نه غرور داشت و نه می دانست مقاومت کردن یعنی چه.
ظرافت و پاکیزگی که از یک دختر انتظار می رفت را هم نداشت.
او حتی موهبتش را هم دریافت نکرده بود.
اگر به گفته های سایه سالار باشد، آژمان راه خیلی وحشتناکی را در پیش داشت.
دلش نه برای دختر بلکه برای خودش می سوخت.
حتی اگر ناویرا همان آسیلورا باشد، جز یک شاهدخت ضعیف و ترسو و بی بته چیزی بیشتر نمی شد.
در هر صورت به درد بزرگترین گروه شورشی سرزمین نمی خورد.
« لعنت بهش!»
چشمان آژمان دوباره بر روی اجزای صورت دختر دقیق شد.
ناویرا از روی زمین بلند شده و به تشت مسی، لگد پرانده بود. صورت درهمش نشاندهنده ی اعتراضی بود که در سینه پنهان می کرد.
« حتی اگه بوی شیر هم بره این آشغال تا ظهر خشک نمی شه.»
درباره ی لباس حرف می زد.
لباس بلندی که مرد به او سپرده بود تا خشک و تمیز تا سر ظهر تحویلش دهد.
دختر یک بار دیگر لگد زد و ایندفعه با موفقیت توانست تشت و آب درونش را چپه کند.
لباس نیز بر روی زمین ولو شد.
« دیگه برام مهم نیست. به جهنم! اون عوضی هر کاری که دلش بخواد می تونه بکنه. من اینو نمی شورم...»
صدایش حاوی کینه ی عمیقی بود که از مرد به دل گرفته.
چشمان آژمان درخشیدند. توانسته بود به معنای واقعی کلمه سرپیچی کردن او را ببیند. باید این را یک نکته ی مثبت در نظر می گرفت.
اما لحظاتی نگذشته بود که ناویرا از کرده ی خود پشیمان شد.
به طرف لباس رفت و درحالی که زیر لب برای خود حرف می زد، آن را دوباره در تشت انداخت. چون قبلا آب تشت را خالی کرده بود مجبور بود دوباره برود تا از چاه آب بکشد.
درحالی که غر می زد، دسته ی فلزی سطل را می فشرد.
مرد نفسش را آه مانند بیرون داد. وقتش را تلف کرده بود. این دختر درست نمی شد. حداقل نه به این زودی.
خواست در جایش بچرخد که دستی روی شانه اش نشست.
کسی به او دست نمی زد.
صمیمانه شانه اش را نمی فشرد و در قدم اول اصلا نزدیکش نمی شد.
تنها دو نفر از این قاعده مستثنا بودند.
آسنا یکی از زیباترین لبخند هایش را تحویلش داد.
لبخندی که احتمالا هر سری به روی کاوه می زد.
کاوه کمی دورتر از آنها داشت با قیافه ای در هم نگاهشان می کرد.
زنی که لبخند می زند و مردی که آن طرف تر به نظر شاکی می آید. چرا نزد او آمده اند؟
« هنوزم عادت داری عین روح جا به جا بشی؟ صدای قدم هات رو نمی شنوم.»
آسنا دستش را برداشت و خندید.
« آژمان عزیزم! داری پسرفت می کنی. به خاطر همینه. نمی خوام به این اشاره کنم که شاید یه نفر دیگه هوش و حواست رو با خودش برده.»
زن غیر مستقیم به ناویرا اشاره کرده بود.
آژمان سعی کرد نادیده بگیرد به همین دلیل سرش را خم کرد و از کاوه که آن طرف ایستاده بود، سوال پرسید:
« دنبالم کردید. چیزی شده؟»
مرد با ابروهایی در هم انگشتانش را روی زخم های صورتش می کشید.
هر زمان که این کار را می کرد مضطرب و احتمالا عصبی بود.
به تندی گفت:« آسنا اصرار داشت بهت بگیم داریم به غرب منتقل می شیم.»
نیازی به گفتنش نبود. مرد خودش از قبل این را می دانست.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)