eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
POV:من وقتی یه آتیشی انداختم به زندگی شخصیت‌‌های رمان که هیچ‌جوره خاموش بشو نیست🤧😂
👁 🩸 پاهایش را بی هدف روی زمین کشید. چند قدمی به طرف چادر خودش برداشت و بعد احساس کرد که مسیرش عوض می شود. در زندگی اش همواره سعی کرده بود کنترل همه چیز را برعهده داشته باشد اما حتی با وجود موهبتی که به او عطا شده بود، بعضی چیز ها هرگز زیر بار کنترلش نمی رفتند. خوشبخانه آنقدر توانا شده بود که نگذارد خاطرات گذشته دوباره بر رویش تاثیر بگذارند اما تصاویر را نمی توانست محو کند. بد چیزی نبود. هرگاه که فکر می کرد از مسیر منحرف شده، خاطرات او را به جاده ی درست بازمی گرداندند. شاید هم کار آدم ها بود... تمام آنهایی که در گذشته اش نقش داشتند. سنگینی دست همه را بر روی شانه هایش احساس می کرد. او را به جلو هل می دادند و برای تشویق کردنش هوار می کشیدند. بالاخره از حرکت ایستاد و سرش را بالا آورد. چشمانش با تعجب بر روی موهای خرمایی چرخیدند که زیر نور آفتاب تقریبا به رنگ سرخ در آمده بود. ناویرا شلخته به نظر می رسید و حتی تلاشی برای از نو بافتن موهایی که پریشان و آشفته در هم تنیده شده بودند، نمی کرد. اخم غلیظی روی صورتش بود که انگار از جدیتش می آمد. شاید هم خشم باشد، یا ترکیبی از هر دو. آژمان نمی توانست درست فکر کند. خودش را دوباره به خاطرات سپرده و آدم های گذشته او را به این سو سوق داده بودند؟ فاصله اش را با دختر حفظ کرد. پشت نزدیک ترین چادر ایستاد و از گوشه ی چشم او را نگریست. ناویرا با حرص به لباسی که در لگن بزرگ انداخته بود چنگ می زد. هر از گاهی دستانش را عقب می کشید و نفسی تازه می کرد و بعد دوباره از نو فرایند شستن را در پیش می گرفت. مرد هر دفعه ناامید تر می شد. هیچ کجای این دختر به یک شاهدخت شباهت نداشت. نه غرور داشت و نه می دانست مقاومت کردن یعنی چه. ظرافت و پاکیزگی که از یک دختر انتظار می رفت را هم نداشت. او حتی موهبتش را هم دریافت نکرده بود. اگر به گفته های سایه سالار باشد، آژمان راه خیلی وحشتناکی را در پیش داشت. دلش نه برای دختر بلکه برای خودش می سوخت. حتی اگر ناویرا همان آسیلورا باشد، جز یک شاهدخت ضعیف و ترسو و بی بته چیزی بیشتر نمی شد. در هر صورت به درد بزرگترین گروه شورشی سرزمین نمی خورد. « لعنت بهش!» چشمان آژمان دوباره بر روی اجزای صورت دختر دقیق شد. ناویرا از روی زمین بلند شده و به تشت مسی، لگد پرانده بود. صورت درهمش نشاندهنده ی اعتراضی بود که در سینه پنهان می کرد. « حتی اگه بوی شیر هم بره این آشغال تا ظهر خشک نمی شه.» درباره ی لباس حرف می زد. لباس بلندی که مرد به او سپرده بود تا خشک و تمیز تا سر ظهر تحویلش دهد. دختر یک بار دیگر لگد زد و ایندفعه با موفقیت توانست تشت و آب درونش را چپه کند. لباس نیز بر روی زمین ولو شد. « دیگه برام مهم نیست. به جهنم! اون عوضی هر کاری که دلش بخواد می تونه بکنه. من اینو نمی شورم...» صدایش حاوی کینه ی عمیقی بود که از مرد به دل گرفته. چشمان آژمان درخشیدند. توانسته بود به معنای واقعی کلمه سرپیچی کردن او را ببیند. باید این را یک نکته ی مثبت در نظر می گرفت. اما لحظاتی نگذشته بود که ناویرا از کرده ی خود پشیمان شد. به طرف لباس رفت و درحالی که زیر لب برای خود حرف می زد، آن را دوباره در تشت انداخت. چون قبلا آب تشت را خالی کرده بود مجبور بود دوباره برود تا از چاه آب بکشد. درحالی که غر می زد، دسته ی فلزی سطل را می فشرد. مرد نفسش را آه مانند بیرون داد. وقتش را تلف کرده بود. این دختر درست نمی شد. حداقل نه به این زودی. خواست در جایش بچرخد که دستی روی شانه اش نشست. کسی به او دست نمی زد. صمیمانه شانه اش را نمی فشرد و در قدم اول اصلا نزدیکش نمی شد. تنها دو نفر از این قاعده مستثنا بودند. آسنا یکی از زیباترین لبخند هایش را تحویلش داد. لبخندی که احتمالا هر سری به روی کاوه می زد. کاوه کمی دورتر از آنها داشت با قیافه ای در هم نگاهشان می کرد. زنی که لبخند می زند و مردی که آن طرف تر به نظر شاکی می آید. چرا نزد او آمده اند؟ « هنوزم عادت داری عین روح جا به جا بشی؟ صدای قدم هات رو نمی شنوم.» آسنا دستش را برداشت و خندید. « آژمان عزیزم! داری پسرفت می کنی. به خاطر همینه. نمی خوام به این اشاره کنم که شاید یه نفر دیگه هوش و حواست رو با خودش برده.» زن غیر مستقیم به ناویرا اشاره کرده بود. آژمان سعی کرد نادیده بگیرد به همین دلیل سرش را خم کرد و از کاوه که آن طرف ایستاده بود، سوال پرسید: « دنبالم کردید. چیزی شده؟» مرد با ابروهایی در هم انگشتانش را روی زخم های صورتش می کشید. هر زمان که این کار را می کرد مضطرب و احتمالا عصبی بود. به تندی گفت:« آسنا اصرار داشت بهت بگیم داریم به غرب منتقل می شیم.» نیازی به گفتنش نبود. مرد خودش از قبل این را می دانست. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم این وضع رو درست کنیم 👀
یه سری از خاطرات رو به دست کارتن خاطرات بسپاریم ...
سلام.. ندا یه چیز خیلی بی ربطه ولی با دیدن این نقاشی دیجیتالیه یاد رابطه آژمان و ناویرا توی زادگان افتادم (فکر کن آژمان موشک فتاحه🗿✨)
پسره داره پولشو به رخ می‌کشه الان؟ 🗿 ایش البته مولتی میلیاردر پولشو به رخ نکشه کی بکشه دیگه؟
هر وقت خواستم عکس سمت راستی رو درست کنم، سریع به عکس سمت چپی تبدیل شده... 😂 ( از تخم مرغ عسلی بدم میاد ولی حس می کنم باکلاسه)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا