eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👁 🩸 نیازی به گفتنش نبود. مرد خودش از قبل این را می دانست. چیزی رخ نمی داد و سایه سالار تصمیمی نمی گرفت مگر اینکه آژمان یا در آن دخیل باشد یا به طور کامل از آن اطلاع داشته باشد. الکی به او لقب رهبر بعدی را نداده بودند. « رهبر گروه غربی مرده. امیدوار بودم سایه سالار به جای شما، منو می فرستاد.» کاوه جوری نگاهش کرد که انگار گربه ای را در حال پرواز در آسمان می بیند. همانقدر متعجب و بهت زده. « تمام مدت اینو می دونستی و همینقدر خونسرد بودی؟ فکر می کردم زرمین رفیقت باشه. به خاطر مرگش ...» آژمان با لحن محکمی گفت:« زرمین عاشق خودنمایی بود. عادت داشت شوالیه های عرش رو دنبال خودش اینور و اونور بکشونه. قبلا بهش اخطار داده بودم.» کاوه برای لحظه ای ساکت شد. حساسیت هایش را درک می کرد. هیچ کس به اندازه ی او آژمان را نمی شناخت. آن دو حتی قبل از به دست آوردن موهبت هایشان نیز با یکدیگر دوست بودند. اگر کلمه ی دوست واژه ی درستی برای توصیف " بیا با یکدیگر زنده بمانیم" باشد. آسنا که جو میان آن را متشنج دید دوباره جلو آمد. « خیلی خب باشه دیگه حالا که خودت خبر داری، حرفی نمونده که ...» ناگهان مرد میان کلامش پرید: « منطقه ی غرب یکی از خطرناک ترین منطقه هاست. جایی که مردم با دست خالی، افرادی که نشان تاریکی دارن رو می کشن. کاخ سلطنتی اونجا توسط برادر شاه اداره میشه. بهتر از من از روحیات و خلق و خو اش خبر داری. این رفتن ممکنه دست خودمون باشه اما برگشتنمون نه.» اغراق می کرد. به خاطر خوش شانس بودنش همیشه به سادگی از هر مشکلی عبور می کرد. تقریبا نامیرا شده بود اما آسنا که خوش شانس نبود. حتی فکر از دست دادن زن هم او را به مرز جنون می رساند. « کنجکاوم بدونم اگه ما بمیریم ککت هم می گزه یا نه!» آسنا اخم ریزی کرد و بلند گفت: « کاوه!» کاوه برای اخرین بار نگاه غضبناکش را به چشمان سرد و بی روح آژمان دوخت و بعد سرش را چرخاند و به طرف اسب هایشان رفت که زین کرده و آماده انتظارشان را می کشیدند. زن دستش را مشت کرد و علیرغم میل باطنی اش، مثل همیشه مهربان برخورد کرد: « آژمان! وضعیت همیشه برای همه مون سخت بوده. درکت می کنم که نمی خوای به یه سری چیز ها اهمیت بدی اما ...» « اگه درک می کنی که دیگه نباید اصرار کنی. من از خیلی وقت پیش بهتون گفتم دوستتون نیستم.» آسنا لب های سرخش را روی هم فشرد و سر تکان داد. موهای کوتاهش به آرامی با بادی که می وزید، درون صورتش تکان می خوردند. « خیلی خب...» نگاهش را پایین آورد. « زیاد به خودت سخت نگیر. به اون دختر هم همینطور. بعد از رفتن ما ناویرا یه جورایی تک و تنها میشه. فقط تو براش می مونی پس اگه کمک خواست از خودت نرونش.» « یه دستوره؟» « یه توصیه است عزیزم. خودتم خوب می دونی اون دختر می تونه چه سودی برامون داشته باشه.» آژمان بدون اینکه تغییری در لحن یا حالت صورتش به وجود بیاورد، زمزمه کرد: « و یا چه ضرری...» زن نگاهی به ردیف چادر ها انداخت. ممکن بود کاوه او را جا بگذارد؟ حرف دیگری نداشت که بزند بنابراین به نشانه ی خداحافظی دستش را برای مرد بالا برد و بعد همان مسیری را طی کرد که کاوه رفته بود. آژمان با رفتنش نفسی راحت کشید و نگاهش را به زمین دوخت. از این دعوا ها قبلا هم زیاد داشته اند. او و کاوه در اغلب مواقع مانند سگ و گربه به جان یکدیگر می افتادند. این اولین بار نبود؛ اما برای اولین بار احساس می کرد قلبش درهم فشرده می شود. آسنا خودش را از روی صاعقه بالا کشید و درحالی که دستش را با مهربانی روی یال اسب می کشید، پرسید: « چیزی جا نمونده که برداریم؟» کاوه سعی داشت لبخند بزند اما چندان در کارش ماهر نبود. قبلا بیشتر انجامش می داد. نقاب خوشحالی و سرزنده بودنش را بر چهره می گذاشت و با بیخیالی گل می گفت و گل می شنید. بعد از آشنا شدن با آسنا هر روز که می گذشت این نقاب بیشتر از قبل در هم می شکست و خود واقعی اش رو می شد. باشلق شنل را روی سرش انداخت و گفت: « خوب فکراتو کردی؟ مطمئنی می خوای بیای؟ بریم اونجا من دوباره میشم گل سر سبد.میدونی که چقدر جذابم... دخترا عاشقم...» صاعقه سم هایش را روی زمین کوبید و به باران نزدیک شد. زمانی که اسب ها کنار یکدیگر قرار گرفتند زن خودش را جلو کشید و باشلق مرد را کنار زد. در یک حرکت سریع *** ای روی گونه اش کاشت و قبل از اینکه کاملا روی اسب خودش جا گیر شود، گفت: « نگران نباش عزیزم. مطمئنم همه چیز خوب پیش میره. اونقدرا هم که میگن ترسناک نیست. من که نمی ترسم.» « من تورو به این راه کشوندم.» نقاب بالاخره شکسته بود. درست مثل زمانی که جلوی آژمان شکست. آسنا همچنان لبخند بر لب داشت. « من خودم انتخاب کردم همراهت بیام. هیچ وقت پشیمون نشدم!» ابرو های کاوه در هم بود. « تو داشتی زندگی ات رو می کردی. اگه فقط ...» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 « من به کنیزی کردن نمی گم زندگی! من هر روز داشتم زجر می کشیدم. تو نجاتم دادی. بس کن. خوشحالم که اینجام و می دونی که قدرتمند تر از من کسی رو پیدا نمی کنی. اتفاقی نمیفته.» « نمی تونم ازت محافظت کنم.» زن به آرامی خندید و افسار اسب را کشید. این حقیقت داشت. موهبت کاوه برخلاف دیگران هرگز خاموش و یا متوقف نمی شد. او همیشه خوش شانس بود و این شانس همیشه صاحبش را اولویت قرار می داد بنابراین مستقیما نمی توانست از کسی محافظت کند. بدنش هرگز سپر نمی شد و زمانی که قرار باشد خودش را به خاطر کسی به خطر بندازد همه چیز به طرز خنده داری عجیب پیش می رفت. « چرته! من بدون تو تا اینجا دووم نمی آوردم. تو می تونی هر چیزی که می خوای رو نشون بگیری و از بین ببری.» پارچه را دور دهانش کشید و به آرامی ضربه ای به پهلوی اسب زد. صاعقه مودبانه سرش را به این سو و آن سو تکان داد و بعد به راه افتاد. کاوه باشلق را روی سرش کشید و طوری که زن نبیند، جای *** را با انگشتانش لمس کرد. قلبش گرم شد و اضطراب تا حدودی جای خودش را به همان سرخوشی همیشگی داد. دوباره باید به خودش می آمد و نقاب خوشحالی اش را می زد. باران را به راه انداخت تا به آسنا برسد. « خب پس! داشتی می گفتی... من ناجی قهرمان توام؟» *** پنج سال پیش آسنا درون موهای بلند و پرپشتش دست کشید. زیر نور خورشیدی که در حال غروب بود ، می درخشیدند. جدیدا احساس می کرد موهایش به طرز ناامید کننده ای ریزش داشته اند. نمی دانست به خاطر استرس است یا به خاطر غم از دست دادن خانواده اش. شاید هم به این خاطر که به عنوان یک کلفت به فروش رسیده. مشکلات زندگی اش آنقدر زیاد و متنوع بودند که نمی دانست باید کدام یک را مقصر حال اکنونش بداند. درحالی که با انگشتانش تعداد مشتری ها را می شمرد زیر لب زمزمه کرد: « برای امشب فقط دو تا مشتری دیگه مونده.» در این فکر بود که با چه روشی می تواند هر دو را بی سر و صدا سر به نیست کند. همیشه همین کار را می کرد. البته بستگی به ذات خود مشتری ها داشت. قوانین آسنا ساده و واضح بود. فقط دید بزن. دست زدن ممنوع. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸 #پارت_۱۲۱ « من به کنیزی کردن نمی گم زندگی! من هر روز داشتم زجر می کشیدم. تو نجا
دوستان اگه پارت های بعدی رو می خواید، بیاید پیوی بفرستم براتون اینجا @alone_writer این سه تا پارت رو فقط ارسال می کنم پیوی. دیگه شرمنده 😂 اگه قبلا براتون ارسال کردم هم که دیگه هیچی ...
وقتی باید به صورت مجازی درس خوراکی ها رو تدریس کنی تا بچه ها کمتر هله هوله بخورن ولی خودت قبلا همه ی خوراکی ها رو خوردی 🗿👍 (جنازه شون مونده)
👁 🩸 *** گرما را زیر پوستش احساس می‌کرد. خون دوباره درون صورتش دویده و شک نداشت گونه هایش حسابی گلگون شده اند. « می‌تونید کلمه ی "سلطنت" رو بنویسید شاهدخت؟» چشمان ناویرا بر روی انگشتانش قفل شده بود. یک تکه سنگ تیز در دست داشت. درست مانند تمام بچه های دیگری که به تازگی سواد می آموختند. بچه... همه بچه بودند. اطرافش را کودکان و خردسالانی شیرین عقل پر کرده و هر دفعه که چن یانگ از او سوال می‌پرسید با اشتیاق دورش جمع می‌شدند. زمانی که یانگ یک بار دیگر خواسته اش را تکرار کرد، ناویرا سرآخر تصمیمش را گرفت. اصلا برایش آسان نبود. درحالی که زیر لب زمزمه وار با خود حرف می‌زد، با سنگ تیز خط ها را به یکدیگر وصل کرد. « یکی سمت چپ، بعد بالا و سرآخر مثل یه کوه شیب دار میاد پایین.» توانسته بود حرف "س" را روی زمین بنویسد و حالا نوبت بعدی بود. صدای بچه ها هر لحظه بالاتر می‌رفت. « تو می‌تونی!» « آره! همینه!» « شاهدخت خیلی پیشرفت کرده!» اعصابش را بهم می ریختند. کلمه ی شاهدخت خودش به اندازه ی کافی زجر آور بود و اینکه آن را از زبان فسقلی هایی همچون آنها می‌شنید... درست مانند نمک بر روی زخم عمل می‌کرد. حرف "ل" را بی نقص روی زمین کشید و بعد کلمه ی "سلطنت " را خیلی سریع تمام کرد. با لبخندی بر گوشه ی لب سر بالا آورد. هنوز صورتش از خجالت قرمز بود اما می‌خواست پاسخ یانگ را بداند. آن جوان موشاینی، چشم های بادامی قهوه ای داشت. موهایش لخت بود و باید آنها را کنار می‌زد تا جلوی چشمانش را نگیرند. با قدم هایی بلند خودش را به دایره ی بچه ها رساند. دختر بچه و پسر بچه ها ناگهان خودشان را از سر راه کنار کشیدند و اجازه دادند تا معلم نگاهی به تکلیف بیندازد. یانگ سری از روی رضایت تکان داد و لبخند زد. همان لبخندی که در اغلب مواقع رو به همه می زد. « با اینکه فقط چند روزه اما خیلی پیشرفت کردین شاهدخت.» « ناویرا کافیه.» دختر این را بار ها گفته اما پسر بی اعتنایی کرده بود. نمی دانست یک نفرین است که گریبان گیرش شده یا نه. حالا که آسیلورا نبود او را دائما با همین نام صدا می زدند. « شاهدخت آسیلورا، بنده صرفا یه معلم ساده ام. یه سری چیز ها یاد میدم. این باعث نمیشه ارزش من از شما بالاتر باشه.» همیشه همان پاسخ تکراری. ناویرا سرش را پایین نگه داشت. می‌خواست نگاهش کند، در چشمانش زل بزند و با بی پروایی حرف بزند اما احتمالا نمی‌توانست. بعد از غیب شدن ناگهانی کاوه و آسنا خودش را با هر چیزی که توانسته سرگرم کرده بود. خواندن و نوشتن حروف او را به وجد می آورد و هر دفعه که یانگ او را تشویق می‌کرد برایش مانند یک معجزه می دانست. معجزه ی پیشرفت و حرکت رو به جلو. « ربطی به مقام نداره. من با این اسم راحت ترم.» چن یانگ خاک زیر پایشان را بهم ریخت و حروف خیلی سریع از جلوی دیدگانشان محو شدند. « متاسفم شاهدخت. قبلا هم این رو گفتم.» گلویش را با یک سرفه صاف کرد و در جایش چرخید تا دوباره راهش را از میان کودکانی که روی بالشتک های رنگی نشسته بودند به جلو باز کند. « خب بچه ها! کسی می تونه چند تا جمله از متون مقدس رو بخونه؟» یک دختربچه دستش را بالا گرفت و بلند گفت: «من! من!» یک نفر دیگر از آن طرف داد زد: « چاپلوس خودشیرین.» و دوباره شخصی دیگر... «دهنتو ببند...» دعوا میان کودکان همیشه چیز مسخره ای بود. ناویرا دستش را زیر چانه زد. چهارزانو روی باشتک خودش نشسته و با سنگ تیزی چه در دست روی خاک سخت ضرب گرفته بود. حروف را با خود تکرار می کرد. دوست داشت دوباره تمام شان را پشت سر هم بنویسد اما به جای اینکه سنگ را روی خاک بکشد، آن را روی ساعد دست چپش گذاشت. در جایش جا به جا شد و با فکر کردن به اینکه دوباره دارد از روی عادت به نشان صدمه می زند، بر خود لرزید. آخرین باری که پوست دستش را زخم کرده بود، به خاطر نمی آورد. احتمالا مربوط به قبل از آمدنش می شد. چند قطره از خون روی نشان را گرفت و بعد از اطراف پایین افتاد. نمی‌خواست این کار را بکند. می دانست بی فایده است و آن نشان هرگز اینگونه از بین نمی رود. عادت های قدیمی هنوز هم آزارش می دادند. او یک نشان داشت و تمام بچه هایی که اینجا بودند نیز همینطور. یانگ گفته بود نشان داشتن همیشه به این معنا نیست که قدرت فرد بروز هم می کند. ناویرا نیز درست مثل بقیه ی افرادی که قدرتشان بروز نکرده، فعلا بی‌مصرف شناخته می‌شد. اما چرا تا قبل از آن هیچ کس این را به او گوشزد نکرده بود؟ اینکه قدرت تا مقدار زیادی کسب کردنی است. « اگه قدرتی نخوام، تا آخر عمر بدون قدرت می مونم؟» بلند فکر کرده بود اما نه آنقدر بلند که همه متوجه بشنود. بچه هایی که اطرافش نشسته بودند با تعجب ابرو بالا انداختند ولی به نظر می رسید فرد دیگری نشنیده باشد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)