_شیبویا دست بردار نیست ...
وقتی باید به صورت مجازی درس خوراکی ها رو تدریس کنی تا بچه ها کمتر هله هوله بخورن ولی خودت قبلا همه ی خوراکی ها رو خوردی 🗿👍
(جنازه شون مونده)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۲۵
***
گرما را زیر پوستش احساس میکرد. خون دوباره درون صورتش دویده و شک نداشت گونه هایش حسابی گلگون شده اند.
« میتونید کلمه ی "سلطنت" رو بنویسید شاهدخت؟»
چشمان ناویرا بر روی انگشتانش قفل شده بود.
یک تکه سنگ تیز در دست داشت.
درست مانند تمام بچه های دیگری که به تازگی سواد می آموختند.
بچه... همه بچه بودند.
اطرافش را کودکان و خردسالانی شیرین عقل پر کرده و هر دفعه که چن یانگ از او سوال میپرسید با اشتیاق دورش جمع میشدند.
زمانی که یانگ یک بار دیگر خواسته اش را تکرار کرد، ناویرا سرآخر تصمیمش را گرفت.
اصلا برایش آسان نبود.
درحالی که زیر لب زمزمه وار با خود حرف میزد، با سنگ تیز خط ها را به یکدیگر وصل کرد.
« یکی سمت چپ، بعد بالا و سرآخر مثل یه کوه شیب دار میاد پایین.»
توانسته بود حرف "س" را روی زمین بنویسد و حالا نوبت بعدی بود.
صدای بچه ها هر لحظه بالاتر میرفت.
« تو میتونی!»
« آره! همینه!»
« شاهدخت خیلی پیشرفت کرده!»
اعصابش را بهم می ریختند. کلمه ی شاهدخت خودش به اندازه ی کافی زجر آور بود و اینکه آن را از زبان فسقلی هایی همچون آنها میشنید... درست مانند نمک بر روی زخم عمل میکرد.
حرف "ل" را بی نقص روی زمین کشید و بعد کلمه ی "سلطنت " را خیلی سریع تمام کرد.
با لبخندی بر گوشه ی لب سر بالا آورد. هنوز صورتش از خجالت قرمز بود اما میخواست پاسخ یانگ را بداند.
آن جوان موشاینی، چشم های بادامی قهوه ای داشت. موهایش لخت بود و باید آنها را کنار میزد تا جلوی چشمانش را نگیرند.
با قدم هایی بلند خودش را به دایره ی بچه ها رساند. دختر بچه و پسر بچه ها ناگهان خودشان را از سر راه کنار کشیدند و اجازه دادند تا معلم نگاهی به تکلیف بیندازد.
یانگ سری از روی رضایت تکان داد و لبخند زد. همان لبخندی که در اغلب مواقع رو به همه می زد.
« با اینکه فقط چند روزه اما خیلی پیشرفت کردین شاهدخت.»
« ناویرا کافیه.»
دختر این را بار ها گفته اما پسر بی اعتنایی کرده بود. نمی دانست یک نفرین است که گریبان گیرش شده یا نه. حالا که آسیلورا نبود او را دائما با همین نام صدا می زدند.
« شاهدخت آسیلورا، بنده صرفا یه معلم ساده ام. یه سری چیز ها یاد میدم. این باعث نمیشه ارزش من از شما بالاتر باشه.»
همیشه همان پاسخ تکراری.
ناویرا سرش را پایین نگه داشت. میخواست نگاهش کند، در چشمانش زل بزند و با بی پروایی حرف بزند اما احتمالا نمیتوانست.
بعد از غیب شدن ناگهانی کاوه و آسنا خودش را با هر چیزی که توانسته سرگرم کرده بود.
خواندن و نوشتن حروف او را به وجد می آورد و هر دفعه که یانگ او را تشویق میکرد برایش مانند یک معجزه می دانست. معجزه ی پیشرفت و حرکت رو به جلو.
« ربطی به مقام نداره. من با این اسم راحت ترم.»
چن یانگ خاک زیر پایشان را بهم ریخت و حروف خیلی سریع از جلوی دیدگانشان محو شدند.
« متاسفم شاهدخت. قبلا هم این رو گفتم.»
گلویش را با یک سرفه صاف کرد و در جایش چرخید تا دوباره راهش را از میان کودکانی که روی بالشتک های رنگی نشسته بودند به جلو باز کند.
« خب بچه ها! کسی می تونه چند تا جمله از متون مقدس رو بخونه؟»
یک دختربچه دستش را بالا گرفت و بلند گفت:
«من! من!»
یک نفر دیگر از آن طرف داد زد:
« چاپلوس خودشیرین.»
و دوباره شخصی دیگر...
«دهنتو ببند...»
دعوا میان کودکان همیشه چیز مسخره ای بود.
ناویرا دستش را زیر چانه زد. چهارزانو روی باشتک خودش نشسته و با سنگ تیزی چه در دست روی خاک سخت ضرب گرفته بود.
حروف را با خود تکرار می کرد. دوست داشت دوباره تمام شان را پشت سر هم بنویسد اما به جای اینکه سنگ را روی خاک بکشد، آن را روی ساعد دست چپش گذاشت.
در جایش جا به جا شد و با فکر کردن به اینکه دوباره دارد از روی عادت به نشان صدمه می زند، بر خود لرزید.
آخرین باری که پوست دستش را زخم کرده بود، به خاطر نمی آورد. احتمالا مربوط به قبل از آمدنش می شد.
چند قطره از خون روی نشان را گرفت و بعد از اطراف پایین افتاد.
نمیخواست این کار را بکند. می دانست بی فایده است و آن نشان هرگز اینگونه از بین نمی رود.
عادت های قدیمی هنوز هم آزارش می دادند.
او یک نشان داشت و تمام بچه هایی که اینجا بودند نیز همینطور. یانگ گفته بود نشان داشتن همیشه به این معنا نیست که قدرت فرد بروز هم می کند.
ناویرا نیز درست مثل بقیه ی افرادی که قدرتشان بروز نکرده، فعلا بیمصرف شناخته میشد.
اما چرا تا قبل از آن هیچ کس این را به او گوشزد نکرده بود؟ اینکه قدرت تا مقدار زیادی کسب کردنی است.
« اگه قدرتی نخوام، تا آخر عمر بدون قدرت می مونم؟»
بلند فکر کرده بود اما نه آنقدر بلند که همه متوجه بشنود. بچه هایی که اطرافش نشسته بودند با تعجب ابرو بالا انداختند ولی به نظر می رسید فرد دیگری نشنیده باشد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
تو ویس پایین توضیحش میدم. اگه دوست داشتید در کل کتاب خوبیه 👀👍
قیمتشم الان خوبه. چاپ جدید نخورده و قیمت هر کتاب تقریبا ۲۰۰ تومنه.
#معرفی_کتاب✨
🖇نام: هفت پادشاهی
🖇نویسنده: کریستین کاشور
🖇ژانر: فانتزی، ماجراجویی، عاشقانه
🖇تعداد جلدها: فعلا ۲ جلد (ولی ادامه دارد)
🖇ردهی سنی: بالای ۱۵ سال (نوجوان و بزرگسال)
📚توضیحات کتاب:
رمان «هفت پادشاهی ۱» نوشته کریستین کاشور، رمانی فانتزی است که داستانی پر از ماجراجویی، خودشناسی و عشق را در جهانی منحصربهفرد روایت میکند. این کتاب، اولین جلد از مجموعهای است که خواننده را به سرزمینی میبرد که در آن برخی افراد با مهارتهای خاص، که به آنها «قریحه» میگویند، متولد میشوند.
در این دنیای خیالانگیز، کاتسا، شخصیت اصلی داستان، خواهرزاده پادشاه است و قریحهای دارد که ظاهرا کشتن است.
او دختری سرسخت و مستقل است که از شرایط زندگیاش، که تحت سلطه پادشاه ظالم قرار دارد، رضایت ندارد، اما میداند که شورش علیه او تقریبا غیرممکن است.
بااینحال، تقدیر او را به سفری ماجراجویانه و عاشقانه میکشاند که مسیر زندگیاش را تغییر میدهد، و او تلاش میکند تا سرنوشت خودش را رقم بزند.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
در حال حاضر خیر.
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏