من در حال طی کردن یه مسیر تکراری برای اینکه امروز دو بار کلاس داشتم 🦆🍃
خورشیدووو
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۲۷
مشکلی با کار کردن اضافی نداشت. آژمان گفته بود که اگر به وظایفش نرسد مجبور است بیشتر از زمان استراحتش بزند.
پاهایش به سختی روی زمین کشیده میشدند و او در ذهنش در حال مرور کردن حروف الفبا بود.
فکر میکرد یک روز نه تنها فرار می کند بلکه به همه نشان میدهد چه اشتباهی کرده اند که او را دزدیده و اینگونه بازی اش داده اند. قصد چنین کاری را داشت اما در چه زمانی؟
زیر لب زمزمه کرد:
« ناویرا، نون ... الف ... واو ... مثل یه دایره که نصفه کشیده شده.»
بر روی زمین با پا خطوطی کج و معوج کشید و بعد در روشنایی روز، به آنها خیره شد. فکر میکرد تا حدودی درست باشند.
حتی اگر می خواست انتقام هم بگیرد و سرآخر از این گروه شورشی خارج شود، باید خواندن و نوشتن را یاد میگرفت. شاید بعداً میتوانست در روستای کوچک خودشان به عنوان یک معلم یا حتی طبیب مشغول به کار شود.
نفهمید دقیقا چه زمانی جلوی چادر خودش ایستاد. صدای دعا خواندن سهارا او را به خودش آورد و باعث شد که آستین لباسش را بالا بدهد.
در میان رودی از خون سرخ که از سمت مچ دستش به پایین میچکید، نشان تاریکی واضح تر و حتی برجسته تر از قبل ایستاده بود. مانند صخره ای ترسناک وسط دریایی تاریک.
خواست وارد چادر شود که سهارا قبل از او خارج شد.
چشمان زن مثل همیشه بسته بودند و موهای سفید و براقش، زیر یک پارچه ی ساده ی سیاه مخفی شده بود.
بدون اینکه ناویرا چیزی بگوید، سهارا لبخند زد و انگشتش را بر روی ساعد خونی دختر خم کرد. زخم به سرعت بسته زد و تنها نشانه ی وجودش شد همان خونی که روی پوست بی رنگ و بیمار گونه ی ناویرا مانده بود.
« این روزا زیاد غذا نمی خوری.»
سهارا یکی از برجسته ترین شفادهنده ها بود و این موهبت نه تنها به زخم و جراحت بیرونی و درونی، بلکه به ضعف و قدرت بدنی نیز مربوط میشد.
انگار که میتوانست در بدن یک نفر بدون اجازه گشت و گذار کرده و همه چیز را درباره ی او بفهمد.
ناویرا به آرامی خندید.
« چرا میخورم.»
با سهارا راحت نبود. نمیتوانست باشد. زن با آن موهای بلند سفید رنگ و لب های کبودی که همیشه به دعا باز میشدند، بیشتر شبیه به قدیسان بود تا یک فرد نشان دار.
هر چند هیچ کس تا به حال نشان روی دستش را ندیده بود.
« نه نمیخوری.»
ناویرا شانه بالا انداخت و آستین لباسش را پایین کشید.
چرا باید یک شفادهنده را قانع کند؟ گلویش را صاف کرد و لبخند از روی صورتش محو شد.
« اشتها ندارم.»
« یه شاهدخت مریض احوال نه به درد سلطنت میخوره نه به درد یه گروه شورشی.»
باد تندی که وزید، گرمای تن دختر را با خود برد.
ناویرا قرار نبود آنجا بایستد. به هر حال نمیخواست لباس هایش را عوض کند.
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
« ای کاش جای تو یه نفر دیگه زودتر فهمیده بود چقدر به درد نخورم!»
بعد از زدن این حرف در جایش چرخید و از سهارا دور شد.
زن با همان دو چشم بسته در جایش ایستاد و رفتنش را با چشم سومش نظارهگر شد.
دستش را روی تیرک چوبی چادر گذاشت و درحالی که به اهورامزدا ناراحتی اش را ابراز میکرد، خالصانه دعا کرد.
« راه رو نشونش بده. هنوز خیلی کم تجربه است.»
جملات به محض خارج شدن از دهانش گویا به سوی آسمان دویدند. زن کمی دیگر ایستاد و بعد به داخل برگشت. کلی دعای دیگر مانده بود که میبایست بخواند.
***
«جدی گفتی؟! اینکه اون نفر بعدیه؟»
« فکر میکنی دارم دروغ میبافم بهم؟»
« نه! دروغگو نیستی، شیرین عقلی! تا زمانی که خود سایه سالار حرفی درباره اش نزده، شایعه ها در حد شایعه باقی میمونه.»
ناویرا درحالی که ظرف های شسته شده را کنار یکدیگر میگذاشت، از گوشه ی چشم به جمع دختر ها نگاه کرد.
سه نفر که همراه او لب رودخانه ی بزرگ و خروشان نشسته و تلی از ظرف ها را با آب تمیز می کردند.
در چند روز اخیر هر سه نفرشان را دیده بود.
هر سه نه تنها پرحرف بلکه از کار هم فراری بودند. آرتیمه طبق معمول مچ شان را میگرفت و مجبورشان میکرد لب رودخانه آخر شب ها لباس و یا ظرف ها را تمیز کنند اما انگار به هیچ کدامشان بر نمیخورد.
مشعل به دست میگرفتند و تا نیمه شب با یکدیگر حرف میزدند. بیشتر مواقع درباره ی مرد ها.
با اینکه ناویرا دو بار با آنها تنبیه شده اما نتوانسته بود رابطه ی جالبی با هر سه نفرشان برقرار کند.
آنها زیاد حرف میزدند و او خیلی ساکت بود.
دختری که مشعل را در دست نگه داشته و بیکار بالای سر بقیه می چرخید، با خنده گفت:
« به ما چه اصلا! همه میدونن سربازای افتخاری دست نیافتنی ان.»
دختری که لب رودخانه نشسته و داشت به لباس ها چنگ میزد ناگهان متوقف شد و با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد:
« اینقدر ناامید نباش. هر مردی به یه زن نیاز داره. کاوه هم سرباز افتخاریه ولی آسنا رو داره.»
سومین نفر پوزخندی صدا دار زد.
«خودتو با آسنا مقایسه میکنی؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۲۸
دختر بدون اینکه دستش را در آب بزند، موج کوچکی از آن را بالا آورد و در صورت او کوبید.
« منظورت چیه؟ مگه من چیم کمتر از اونه؟»
دیگری درحالی که خیس شده بود با خنده لباسش را از بدنش فاصله داد و گفت:
« لازمه برات لیست کنم؟ اون خوشگل تره، هیکلی تره، تو دل برو تره، شجاعه و عضو سربازان افتخاری هم هست. همون چیزایی که تو دقیقا نیستی!»
ناویرا به طرف رودخانه برگشت تا ظرف های شسته شده ی بیشتری را درون گاری چوبی بگذارد.
بحث میان آن سه دختر داشت بالا میگرفت.
دختری که توانایی کنترل کردن آب را داشت، دست از شستن لباس ها کشید و پوزخندی کج به روی دوستش زد.
« همه فقط بزرگش میکنن. از نظر من اون فقط یه ف***ه و یه کنیزه که شانس بهش رو کرده. قبل از اینکه کاوه بیاد سراغش، یه بدبخت تمام عیار بود. برای همینه که میگم ما هم میتونیم...»
چشمانش به طرف ناویرا کشیده شد که کمی آن طرف تر داشت با ابروهایی در هم نگاهشان میکرد. حرفش نصفه نیمه ماند.
دختری که مشعل در دست داشت با تعجب ابرو بالا انداخت و پرسید:
« چرا ساکت شدی!؟»
« ف***ه؟!»
همگی به طرف ناویرا سر چرخاندند. مثل بقیه آنها نیز او را با لقب و نام شاهدخت آسیلورا میشناختند. سکوت برای لحظاتی میانشان وقفه انداخت و باد سردی که وزید به آنها یادآوری کرد تابستان رو به اتمام است.
دختری که آب را کنترل میکرد از جا برخاست و تن صدایش را پایین آورد.
« داستانش رو نمیدونی؟»
ناویرا ظرف ها را زمین گذاشت و دستانش را درهم فرو کرد.
« داستان پشتش هر چیزی هم که باشه فکر نمیکنم همچین لقبی برای زنی که مثل شما توی همین گروه شورشیه، چیز درستی باشه.»
دختر ها به وضوح جا خوردند.
شاید به این خاطر که تا قبل از آن بیشتر مکالمه شان با شاهدخت در حد چند کلمه بوده است و یا شاید به این دلیل که انتظارش را نداشتند چنین واکنشی نشان دهد.
دختر مشعل به دست با ناباوری گفت:
« شورشی؟! تو خودتم عضو همین گروهی! چطور میتونی از این کلمه استفاده کنی؟ ما فقط میخوایم زنده بمونیم. این چیز زیادیه؟»
دختری که هنوز کنار رودخانه نشسته بود چشم غره ای رفت و با لحنی بد گفت:
« اون فقط یه شاهدخت بی مصرفه.»
دختر قبلی ادامه داد:
« فکر کردی چون بهت بها دادیم واقعا چیز خاصی هستی؟ ما زنده نگه ات داشتیم. اگه بیفتی دست شوالیه های عرش تیکه تیکه ات میکنن.»
ناویرا بدون تغییر حالت صورتش با خونسردی گفت:
« من شاهدخت نیستم. هیچ ترسی هم از شوالیه های عرش ندارم. هیچی هم بهتون بدهکار نیستم. متوجهی؟»
سپس سرش را به طرفین تکان داد و زمزمه کرد:
« هیچ وقت نمیفهمن...»
خواست به طرف ظرف هایی برود که زمین گذاشته بود اما با شنیدن صدای دختر در جایش خشک شد.
« بهتر از این نمیشه نه؟ به هر حال اون و آسنا معمولا کنار همن. از کجا معلوم اونم مثل خودش نباشه؟ یه ف***ه ی بیسر و پا که یهویی سر و کله اش اینجا پیدا شده. تاریخ تکرار میشه...»
تا به امروز بیش از اندازه تحمل کرده بود. بدرفتاری های آرتیمه و حرف های دختران هم سن و سال خودش. حتی تمسخر به دست کودکانی که با او خواندن و نوشتن را یاد میگرفتند.
طعنه و کنایه های بیش از اندازه ی آژمان.
همه چیز روی اعصابش بود و حالا که آسنا و کاوه نبودند تا دورش بگردند و سرگرمش کنند، اوضاع وحشتناک تر به نظر میرسید.
دیگر نمیخواست تحمل کند. عواقب بدش را به جان میخرید.
سرش را برگرداند تا صاحب صدا را بیابد و بعد وضعیت را در ذهن خود تحلیل کرد.
میتوانست به هر سه نفر درس درست و حسابی بدهد؟ درسی برای اینکه به پر و پایش نپیچند و شایعه پراکنی نکنند؟
سه نفر به یک نفر. سه فرد نشان دار که قدرت های خود را داشتند و شخصی که حتی نمی دانست کتک کاری به معنای واقعی یعنی چه.
عقل به او میگفت بیخیالش شود. راه درست همین بود.
نفسش را به آرامی بیرون داد.
صدای پچ پچ ها برای لحظه ای از پشت سرش بلند شد و بعد احساس کرد موجی از آب یخ تمام بدنش را فرا میگیرد.
قلبش ناگهان تصمیم گرفت تند تر بزند. حس می کرد گوشت تنش منجمد شده و استخوان هایش شکسته اند.
ذره ای طول کشید تا به یاد بیاورد نفس کشیدن و دم و بازدم یعنی چه. زمانی که ریه هایش به تندی پر و خالی شدند و دندان هایش از شدت سرما بر روی هم کوبیدند، چرخید و نگاه بهت زده اش را به طرف دختری گرفت که وسط آن دو نفر دیگر ایستاده بود.
داشت لبخند میزد.
« واقعا متاسفم. هنوز روی قدرتم تسلط زیادی ندارم.»
دهان ناویرا خشک شده بود.موهای خرمایی رنگش حالا سیاه به نظر می رسیدند و جلوی چشمانش را گرفته بودند.
همه چیز را نادیده گرفت. گام های بلندش را به طرف آنها برداشت و قبل از اینکه اجازه بدهد به دفاع از خودشان فکر کنند، با دست به وسط سینه ی دختر ضربه ای زد.
او را به عقب هل داد و گفت:
« متاسفم. دستم لیز خورد.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
814.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا