#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۱
خودش را به هر بدبختی ای که بود از شاخه بالا کشید. جوری آن را گرفته بود که انگار هر لحظه ممکن است دوباره درون رودخانه ی خروشان زیر پایش فرو رود.
حالا که از آب بیرون آمده بود، درد را با تمام وجودش حس میکرد.
پهلویش خیس از خون بود و حتی بدون نگاه کردن هم میتوانست به راحتی حدس بزند که حسابی زخم و زیلی شده.
از خراش های کوچک و سطحی روی پوست و صورتش بگیر تا زخم عمیق روی پهلویش.
چند قطره خون از خودش بر روی شاخه ها به جا گذاشت و بعد تصمیم گرفت هرچه سریعتر به اردوگاه برگردد.
شاید معجزه رخ داده باشد و اهورامزدا واقعا در آن لحظه به او این قدرت را داده باشد تا شاخه ی درخت را بدون لمس کردن به سوی خودش بکشاند اما اگر یکم بیشتر اینجا میماند بی شک یخ میبست و جور دیگری تلف میشد.
چند بار ناخواسته سرفه کرد و آب باقی مانده درون گلو و حلقش را بیرون فرستاد.
به تنه ی درخت چسبید و از آن به پایین سر خورد. آنقدر درد داشت که فرو رفتن چند تکه ی چوب در بدنش، درد به حساب نیایند.
به محض اینکه پایش به زمین رسید، دوید. نمیترسید، میدانست که به موقع به اردوگاه میرسد. عجله داشت که هرچه زودتر انجامش دهد.
باید یانگ و یا آژمان را میدید. باید به آنها میگفت چه شده. برایشان تعریف میکرد.
بی خبر از اینکه بوی خونش، موجود دیگری را به سویش میکشد.
***
یانگ درون چادرش نشسته و قصد نداشت تا زمان تمام کردن قسمت خاصی از نقشه، چشم روی هم بگذارد.
از اینکه این وظیفه را به او محول کرده بودند، خوشحال بود. پر را درون جوهر زد و با دقتی که فقط از او برمیآمد روی کاغذ بزرگ دنباله ی خطوطی که از قبل کشیده بود را گرفت.
در آن لحظه کاملا روی نقشه خم شده و صد در صد تمرکزش را گذاشته بود.
جوهر نباید پخش میشد، نقشه هر دفعه بررسی میشد. نباید کوچکترین اشتباهی در کشیدن آن رخ میداد زیرا اعضای زادگان قرار بود از این نقشه استفاده کنند.
یک موقعیت جغرافیایی اشتباه میتوانست به معنای مرگ چندین نفر باشد.
یانگ به خوبی از این مسائل خبر داشت.
آنقدر مشغول کار بود که متوجه نشد یک نفر بیمحابا وارد چادرش شده است.
این را زمانی فهمید که صدای لرزان دختر را شنید.
« چن یانگ!»
سرش را سریع بالا آورد و زیر نور شمع، متوجه قطرات خونی شد که از جای زخم های ریز و درشت صورت ناویرا به پایین میچکیدند.
نمیدانست چه اتفاقی افتاده پس بلافاصله از جایش بلند شد.
در هر صورت باید احترام او را نگه دارد.
« شاهدخت، این وقت شب به اینجا سر زدید. اتفاقی افتاده.»
دختر پریشان بود و خیس از آب. خیلی واضح در جایش میلرزید و زمانی که تلاش کرد حرف بزند، دندان هایش روی هم کوبیدند.
« امروز ظهر بهم گفتی من قدردان نیستم؛ به خاطر همینه که موهبتم هنوز فعال نشده.»
بی توجه به اینکه ممکن است کاغذ هایی که روی زمین ولو شده اند را خیس و یا حتی خونی کند، قدمی به جلو برداشت.
« خب اگه من بخوامش چیه؟ اگه قدردان باشم اتفاق میفته؟ اگه از اهورامزدا بخوام ...»
« شاهدخت شما دارید میلرزید.»
یانگ سعی میکرد در کمال آرامش با او صحبت کند.
نمیخواست در حضور خود ناویرا با وسواس کاغذ ها و نقشه ای که اهمیت به سزایی داشت را کنار بزند.
نمیدانست چه اتفاقی افتاده ولی حالا که شاهدخت به سوی او آمده بود با کمال میل قبول میکرد تا از او مراقبت کند.
شنل ضخیم خودش را که گوشه ای مرتب تا شده بود، برداشت و به دختر تعارف کرد.
« فکر کنم قبل از حرف زدن بهتره یه سر به سهارا بزنید. هم دمای بدنتون تنظیم میشه و هم ...»
ناویرا با دست شنل را پس زد و سرش را محکم به طرفین تکان داد.
« نه! بهم گوش کن! ازت میخوام که گوش بدی!»
وقتی دید حرفش بر مرد اثر کرده و یانگ منتظر لب هایش را روی هم دوخته است، ادامه داد:
« افتادم توی رودخونه. فکر کردم قراره بمیرم. دستم به هیچی نمیرسید و برای همین اون لحظه از اهورامزدا خواستم دستم به همه چیز برسه.»
مانند دیوانه ها داشت در جایش تکان میخورد. شاید اگر به جای یانگ، آسنا اینجا ایستاده بود حتی در طول چادر می دوید و حرف میزد.
« بعد وقتی که برای گرفتن شاخه ی درخت تلاش میکردم دیدم که اومد به سمتم. شاخه به طرفم کشیده شد و تونستم خودم رو بکشم بالا.»
در مقابل چشمان آرام مرد، دستانش را در هوا تکان داد و بدون فکر کردن گفت:
« حالا من میتونم درختا و گیاهان رو کنترل کنم؟ مثل اون دختری که آب رو کنترل میکرد؟ مثل تو که باد رو کنترل میکن...»
« شاهدخت!»
تا همین حالا هم چند قطره خون روی کاغذ ها ریخته و ناویرا حتی متوجه اش نشده بود؛ اما این دلیلی نبود که داد چن یانگ را درآورد.
« شما خونریزی دارید و من فقط یه دبیر ساده ام. بهتر نیست این مسائل رو با آژمان در میون بذارید؟ اون مسئول آموزش تمام کسانیه که موهبت دارن.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۲
چشمان دختر با حالتی مردد در طول چادر چرخید. صرفا به این خاطر که احساس میکرد دیگر نمیتواند مستقیما در چشمان یانگ نگاه کند.
اما به گفته و باور آنها او هنوز هم شاهدخت آسیلورا بود. احترام و لقب به چه دردش میخورد اگر قرار است هیچ کس فرمانبردارش نباشد؟
خواست دوباره چیزی بگوید که یانگ جلوتر از او شنل را دورش پیچید.
با اینکه یک شنل ساده نمیتوانست چندان موثر باشد اما دختر احساس کرد بیش از اندازه گرمش شده.
شاید به خاطر هیجان بود.
احساسی عجیب درون دلش رشد میکرد که هر لحظه با درد پهلویش بیشتر به عقب رانده میشد.
لب هایش را از هم باز کرد و بالاخره توانست حرف هایش را ادامه دهد.
« وقتی اومدم پیش تو یعنی میخوام این موضوع رو با تو در میون بذارم. نمیتونستم برم سراغ آژمان ... اون خیلی ... اون...»
درواقع نتوانسته بود سراغ مرد برود چون تصویر فرشته ی مرگ هنوز پیش روی چشمانش رژه میرفت.
آژمان به او گفته بود که میتواند به درک واصل شود و یانگ برخلاف او تشویقش کرده بود.
با اینکه این صحنه ها می توانست توهم قبل از مرگ باشد اما قطعا بدون تاثیر نبود.
« بیرحمه؟!»
ناویرا چشمان متعجبش را بالا آورد. به دنبال این کلمه نمیگشت اما دقیقا همان توصیفی بود که همیشه میخواست از آن استفاده کند. از این متعجب بود که بقیه نیز همین فکر را درباره ی آژمان میکنند.
دستان یانگ به آرامی روی شانه های دختر نشست و او را جا به جا کرد.
« خب پس اگه تصمیمتون اینه، میتونید همینجا بشینید و حرف بزنید. ایرادی نداره که من در عین حال به کار هام برسم؟»
کاغذ ها را روی زمین به سمت خودش کشید تا جا برای ناویرا باز شود.
زمانی که دختر پیچیده در شنل رو به رویش نشست، از نو پر را درون جوهر زد و روی کاغذ کارش را ادامه داد.
« نادیده تون نمیگیرم. ادامه بدید.»
ناویرا احساس خوبی داشت.
انگار که در های آسمان باز شده و اهورامزدا امشب نعمت هایش را بر سرشان ریخته است.
یانگ همان آدمی بود که در این جمع غیردوستانه، صمیمی رفتار میکرد.
دختر گلویش را صاف کرد.
« خب من داشتم چند تا احتمال رو بررسی میکردم. ممکنه دوباره توهم زده باشم؟ آخه همه چیز رو همون لحظه احساس میکردم...»
ناویرا تمام آن شب را تا پاسی از صبح حرف زد. یانگ شنونده ی خوبی بود و هر از گاهی سر بالا میآورد تا به چشمانش خیره شود و برایش سر تکان دهد.
جواب سوالاتش را دانه به دانه میداد و در مقابل خیال پردازی های عجولانه اش برای موهبتی که هنوز مشخص نبود دقیقا چیست، میخندید.
این روند تا زمانی ادامه پیدا کرد که دختر بی توجه به زخم ها و کبودی هایش همانجا کنار تلی از کاغذ ها و ظرف های کوچک جوهر به خواب فرو رفت.
یانگ به آرامی کاغذ ها را روی هم میگذاشت و درحالی که نقشه ی اصلی را لوله میکرد تا مانند یک گنجینه ی ارزشمند در صندوقش بگذارد، زیرچشمی به چهره ی آرام ناویرا نگاه انداخت.
زمانی که میخوابید درست مانند بچه ها دستانش را جمع و مشت میکرد. مرد لبخندی زد و از افکار درون سرش، خنده اش گرفت. می بایست به سهارا سر بزند و او را بیدار کند. به زودی آژمان را نیز از موهبت جدید شاهدخت شان باخبر میکرد.
هرگز قول نداده بود چنین چیزی را مانند راز در سینه اش نگه دارد و مطمئن بود که خود ناویرا هم نمیتواند چنین چیزی را برای مدتی طولانی پنهان کند پس زمانی که دختر خواب هفت پادشاه را میدید، یانگ از جا برخاست و به سوی چادری حرکت کرد که میدانست سهارا در آن خوابیده است.
***
هر چقدر بیشتر به سمت کوهستان های مرتفع غرب حرکت میکردند، هوا سرد تر میشد و راه ناهموار تر.
هزاران سنگ ریز و درشت زیر سم اسب هایشان قل میخورد و اگر اسب ها آموزش دیده نبودند قطعا حفظ تعادل را سخت و دشوار میکرد.
آسنا دستش را بالا گرفت تا از چشمانش در مقابل اشعه ی خورشید محافظت کند.
با اینکه شنل های سیاهشان را در آورده بودند اما هنوز هم به چشم مردم شبیه به دزد و راهزن جلوه میکردند. مقصر میتوانست کاوه باشد که کمانش را دائما میگرفت و زه اش را دست کاری میکرد اما بی شک تنها دلیل نبود.
اینکه یک زن بخواهد اینگونه آزادانه بر اسب بنشیند و موهای مشکی درخشانش را در معرض دید قرار بدهد نیز به خوبی جلب توجه میکرد.
به خاطر همین موضوعات و نگاه وحشتناک مردم بود که تصمیم گرفته بودند به جای عبور از دل شهر و روستا ها به آرامی دور شان بزنند.
مرد نالید:
« بدنم درد میکنه.»
آسنا بلافاصله جواب داد:«نه!»
کاوه خمیازه ای کشید و دوباره با همان لحن گفت:
« خوابم میاد.»
زن بر روی اسب مقداری چرخید. نگاه تندش را به مرد دوخت و محکم گفت:
« هیچ کدوم از این حرفا و بهونه ها باعث نمیشه نظرم تغییر کنه. ما نباید از داخل شهر عبور کنیم.»
«عزیزم خیلی داری سخت میگیری. اتفاقی نمیفته که! چی میخواد بشه؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
236.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هر وقت حوصله ام سر میره اینا رو در میارم با یه چینش جدید میذارم تو کمد 🌝
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
البته جای شکر داره که دیگه قفسه ها از اینا پر نیستن 👽
اگه نمیدونستین میخواستم بگم رمانم داره در زمان ساسانیان میره جلو. 👀🥷
( خیلی دارم تلاش میکنم تطابق بدم همه چیزو با اون دوران ولی باز یه سری چیزا رو مجبورم عوض کنم)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۳
« چی میخواد بشه؟»
آسنا مات و مبهوت پوزخندی زد و شانه بالا انداخت. جواب سوال را خودش کنایه وار داد:
« جنابعالی میخوای رنگ و روی چند تا دختر دیگه رو ببینی مگه نه؟ ما کلی شهر رو رد کردیم. چرا به این یکی گیر دادی؟»
مرد به آرامی به پهلوی باران زد و حیوان با شیهه ای که کشید، جوابش را داد. سم هایش را به زمین کوبید و مستقیما از تپه ای که مدتی آنجا متوقف شده بودند، به پایین حرکت کرد.
« هر کس زودتر برسه، اون یکی رو نهار مهمون میکنه.»
زن زیر لب ناسزایی گفت و بدنش را روی اسب جا به جا کرد. صاعقه نیز از اضطراب او خبر داشت.
میدانست صاحبش ناراحت و ناراضی است. سرش را کج کرد و موهای سیاهش را در هوا تاب داد.
آسنا دستی درون یال حیوان کشید و زمزمه کرد:
« چرا دوباره داره مثل قبل رفتار میکنه؟»
در دلش جواب را میدانست اما وانمود میکرد نمیداند. درست مانند کاوه که از درون پوسیده بود و همیشه ظاهرش را خوب و خندان نگه میداشت.
« بریم پسر ...»
صاعقه به دنبال باران دوید و طولی نکشید که در ورودی شهر از او جلو زد.
اسب ها پا به پای یکدیگر از دروازه ی بزرگ عبور کردند و کاوه که از باخت ناگهانی اش شوکه شده بود با تعجب ابرو بالا انداخت.
« تلاشت ستودنیه! تا این حد خسیسی؟!»
زن بیخیال نگاه عجیب و غریب مردم بر روی خودش شد. عوام فکر میکردند آنها شبیه به راهزنان هستند حتی با اینکه شنل بر دوش نداشتند.
« من پول ندارم و تو کلی ازش داری. دلت میاد لقب خسیس بذاری روم؟»
کاوه که با ورود به شهر رنگ و رویش باز شده بود، با عجله سرش را به دنبال کاروانسرا به طرفین چرخاند.
باید هرچه زودتر خودشان را به گروه زادگان میرساندند پس هرگز شب ها کاملا استراحت نمیکردند. درعوض ساعات مشخصی از روز را در نظر گرفته و زیر سایه ی درخت یا بوته ای دراز میکشیدند.
باورش نمیشد بالاخره یک جای گرم و نرم گیرش میآید. با دیدن ستون های بلند کاروان سرا و سقف گنبدی شکل اش، خندید.
« خب مکانمون هم مشخص شد. یکم استراحت میکنیم.»
داشت آسنا را نادیده میگرفت. معمولا بعد از این اتفاق نادر، چیز جالبی رخ نمیداد.
زن لب خود را گزید تا حرفی نزند. اسبش را به دنبال باران دواند تا از جلوی چشم مردمی که با تعجب نگاهشان میکردند عبور کند.
وقتی وارد کاروان سرا شدند اوضاع یکم بهتر شد.
اینجا همه مسافر بودند و لباس های گوناگون بر تن داشتند. در میان این جمعیت نه اسب های ترکمن زیاد به چشم میآمدند و نه ابزار های جنگی شان.
به محض پایین آمدنشان یک پسر جوان آمد و اسب ها را تحویل گرفت. وقتی کاوه برایش سکه ای انداخت، در هوا قاپیدش و خوشحال لبخندی بر لب راند.
یک مرد از آن طرف به سویشان میآمد تا آنها را به طرف استراحتگاه راهنمایی کند.
چند زن هم دور هم جمع شده و با هیجان در مورد چیزی مهم صحبت میکردند.
آسنا یاد گرفته بود که از بحث میان چند نفر اطلاعات مهم و کلیدی را بیرون بکشد پس تظاهر کرد مشغول مرتب کردن لباسش است.
« تو چرا انگار از پشت کوه اومدی؟ خیلی وقته شاهدخت الارا تمریناتش رو تموم کرده. بعد از پدرش، اینجا اون قدرتمند ترینه.»
آنها به پایتخت منطقه غربی نورایال نزدیک بودند که توسط پسر دوم یا عملا شاهزاده ی دوم، برادر کوچکتر کاریان، اداره و کنترل میشد.
مردی چهل و چند ساله که دست راست برادرش در این سرزمین به حساب میآمد.
پنج زن داشت و هر کدام برایش بچه های بسیاری به دنیا آورده بودند اما او به طرز مسخره ای در عملی کردن اهدافش شکست خورده بود.
با اینکه خون سلطنتی در رگ تمام بچه ها جریان داشت ولی فقط دو نفر از فرزندانش توانسته بودند موفق شوند از تمام استعداد و موهبت هایشان به درستی بهره ببرند.
آریو و الارا، خواهر و برادری که شیوه ی مبارزه ی کثیف و ناعادلانه شان در همه جا معروف و زبانزد بود.
بحث میان زن ها بالا گرفت.
« این همه ذوق برای چیه؟! شاهدخت کسی نیست که بعد از پدرش قراره به سلطنت برسه. آریو فرزند ارشده.»
« اینقدر مطمئن نباش. آریو که فقط به خوشگذرونی اش میرسه. اونم تو جای خودش یه پسر خلفه. پدرش هیچ وقت اداره ی این منطقه رو دست همچین آدمی نمی...»
« ببخشید خانم های جوان، مزاحم بحث تون میشم، از کجا میتونم یکم غذا تهیه کنم؟»
چشمان آسنا با دیدن کاوه که یهویی جلو رفته و خودش را به جمع دختر ها رسانده بود، گرد شد.
از روی پیشبند های سفید شان مشخص بود در این کاروانسرای بزرگ و مخصوصا در قسمت مطبخ کار میکنند.
جمع ناگهان با ورود کاوه از هم پاشید و حرف ها در فضا معلق ماند. با اینکه مرد مزاحم شان شده بود اما هیچ کدام چندان ناراضی به نظر نمیرسیدند.
یک نفر با تته پته گفت:
« نه! اصلا.»
همه ی زنان جوان جذب لبخند بی نقص کاوه میشدند.
« ما فقط توی مطبخ آشپزی میکنیم. برای اقامت و غذا باید با مردی که اونجاست صحبت کنید.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)