eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 « چی‌ می‌خواد بشه؟» آسنا مات و مبهوت پوزخندی زد و شانه بالا انداخت. جواب سوال را خودش کنایه وار داد: « جنابعالی می‌خوای رنگ و روی چند تا دختر دیگه رو ببینی مگه نه؟ ما کلی شهر رو رد کردیم. چرا به این یکی گیر دادی؟» مرد به آرامی به پهلوی باران زد و حیوان با شیهه ای که کشید، جوابش را داد. سم هایش را به زمین کوبید و مستقیما از تپه ای که مدتی آنجا متوقف شده بودند، به پایین حرکت کرد. « هر کس زودتر برسه، اون یکی رو نهار مهمون می‌کنه.» زن زیر لب ناسزایی گفت و بدنش را روی اسب جا به جا کرد. صاعقه نیز از اضطراب او خبر داشت. می‌دانست صاحبش ناراحت و ناراضی است. سرش را کج کرد و موهای سیاهش را در هوا تاب داد. آسنا دستی درون یال حیوان کشید و زمزمه کرد: « چرا دوباره داره مثل قبل رفتار می‌کنه؟» در دلش جواب را می‌دانست اما وانمود می‌کرد نمی‌داند. درست مانند کاوه که از درون پوسیده بود و همیشه ظاهرش را خوب و خندان نگه می‌داشت. « بریم پسر ...» صاعقه به دنبال باران دوید و طولی نکشید که در ورودی شهر از او جلو زد. اسب ها پا به پای یکدیگر از دروازه ی بزرگ عبور کردند و کاوه که از باخت ناگهانی اش شوکه شده بود با تعجب ابرو بالا انداخت. « تلاشت ستودنیه! تا این حد خسیسی؟!» زن بیخیال نگاه عجیب و غریب مردم بر روی خودش شد. عوام فکر می‌کردند آنها شبیه به راهزنان هستند حتی با اینکه شنل بر دوش نداشتند. « من پول ندارم و تو کلی ازش داری. دلت میاد لقب خسیس بذاری روم؟» کاوه که با ورود به شهر رنگ و رویش باز شده بود، با عجله سرش را به دنبال کاروانسرا به طرفین چرخاند. باید هرچه زودتر خودشان را به گروه زادگان می‌رساندند پس هرگز شب ها کاملا استراحت نمی‌کردند. درعوض ساعات مشخصی از روز را در نظر گرفته و زیر سایه ی درخت یا بوته ای دراز می‌کشیدند. باورش نمی‌شد بالاخره یک جای گرم و نرم گیرش می‌آید. با دیدن ستون های بلند کاروان سرا و سقف گنبدی شکل اش، خندید. « خب مکانمون هم مشخص شد. یکم استراحت می‌کنیم.» داشت آسنا را نادیده می‌گرفت. معمولا بعد از این اتفاق نادر، چیز جالبی رخ نمی‌داد. زن لب خود را گزید تا حرفی نزند. اسبش را به دنبال باران دواند تا از جلوی چشم مردمی که با تعجب نگاهشان می‌کردند عبور کند. وقتی وارد کاروان سرا شدند اوضاع یکم بهتر شد.‌ اینجا همه مسافر بودند و لباس های گوناگون بر تن داشتند. در میان این جمعیت نه اسب های ترکمن زیاد به چشم می‌آمدند و نه ابزار های جنگی شان. به محض پایین آمدنشان یک پسر جوان آمد و اسب ها را تحویل گرفت. وقتی کاوه برایش سکه ای انداخت، در هوا قاپیدش و خوشحال لبخندی بر لب راند.‌ یک مرد از آن طرف به سویشان می‌آمد تا آنها را به طرف استراحتگاه راهنمایی کند. چند زن هم دور هم جمع شده و با هیجان در مورد چیزی مهم صحبت می‌کردند. آسنا یاد گرفته بود که از بحث میان چند نفر اطلاعات مهم و کلیدی را بیرون بکشد پس تظاهر کرد مشغول مرتب کردن لباسش است. « تو چرا انگار از پشت کوه اومدی؟ خیلی وقته شاهدخت الارا تمریناتش رو تموم کرده. بعد از پدرش، اینجا اون قدرتمند ترینه.» آنها به پایتخت منطقه غربی نورایال نزدیک بودند که توسط پسر دوم یا عملا شاهزاده ی دوم، برادر کوچکتر کاریان، اداره و کنترل می‌شد. مردی چهل و چند ساله که دست راست برادرش در این سرزمین به حساب می‌آمد‌. پنج زن داشت و هر کدام برایش بچه های بسیاری به دنیا آورده بودند اما او به طرز مسخره ای در عملی کردن اهدافش شکست خورده بود. با اینکه خون سلطنتی در رگ تمام بچه ها جریان داشت ولی فقط دو نفر از فرزندانش توانسته بودند موفق شوند از تمام استعداد و موهبت هایشان به درستی بهره ببرند. آریو و الارا، خواهر و برادری که شیوه ی مبارزه ی کثیف و ناعادلانه شان در همه جا معروف و زبانزد بود. بحث میان زن ها بالا گرفت. « این همه ذوق برای چیه؟! شاهدخت کسی نیست که بعد از پدرش قراره به سلطنت برسه. آریو فرزند ارشده.» « اینقدر مطمئن نباش. آریو که فقط به خوشگذرونی اش می‌رسه. اونم تو جای خودش یه پسر خلفه. پدرش هیچ وقت اداره ی این منطقه رو دست همچین آدمی نمی...» « ببخشید خانم های جوان، مزاحم بحث تون میشم، از کجا می‌تونم یکم غذا تهیه کنم؟» چشمان آسنا با دیدن کاوه که یهویی جلو رفته و خودش را به جمع دختر ها رسانده بود، گرد شد. از روی پیشبند های سفید شان مشخص بود در این کاروانسرای بزرگ و مخصوصا در قسمت مطبخ کار می‌کنند. جمع ناگهان با ورود کاوه از هم پاشید و حرف ها در فضا معلق ماند. با اینکه مرد مزاحم شان شده بود اما هیچ کدام چندان ناراضی به نظر نمی‌رسیدند. یک نفر با تته پته گفت: « نه! اصلا.» همه ی زنان جوان جذب لبخند بی نقص کاوه می‌شدند. « ما فقط توی مطبخ آشپزی می‌کنیم. برای اقامت و غذا باید با مردی که اونجاست صحبت کنید.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
هدایت شده از 𝙉𝙚𝙙𝙖
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر و پدرت باهم قهر کردن؟! 😭 اینجوری آشتی شون بده 🤣 𝙇𝙞𝙣𝙠:https://eitaa.com/joinchat/3475964085Cb67e04819b ریلز های فان اینستا رو جمع کردیم تو این کانال 😜