#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۵
« خواهش میکنم اصلا حرفشم نزن. وظیفه ی من اینه که تورو از بین دخترا بکشم بیرون تا روی هدفمون تمرکز کنی.»
کاوه چند قدمی به طرفش برداشت و فاصله ی میانشان را کمتر کرد. چیزی در آسنا وجود داشت که مرد را به سوی خودش میکشید.
زن بی پروا و شجاع بود.
دقیقا برخلاف نود درصد زنان و دخترانی که کاوه تا به حال با آنها معاشرت داشته.
فقط یک بار توانسته بود او را خام کند و آن هم مربوط میشد به پنج سال پیش که هر دو جوانانی بیتجربه بودند.
احساس میکرد خوش شانسی اش در مقابل آسنا تبدیل به بدشانسی میشود.
« من باهاش مشکلی ندارم تا زمانی که تو ...»
جمله اش را ادامه نداد و ترجیح داد به جای این کار انگشتانش را دور موهای مشکی و مواج او بپیچاند.
عاشق این بود که موهایش را به بازی بگیرد، گونه های سرخش را با انگشت به داخل فشار دهد و بعد تا میتواند او را در میان بازوان خودش بچلاند.
البته که چنین چیزی تنها در خیالاتش ممکن بود.
آسنا اخم غلیظ چند لحظه ی پیش را روی پیشانی اش برگرداند و آمرانه گفت:
« دست نزن!»
کاوه در حالت عادی به راحتی کنار میکشید اما این بار حرصش گرفته بود.
« تو هر وقت که بخوای ابراز علاقه میکنی و من نمیتونم هر وقت که خواستم انجامش بدم. ظالمانه است!»
باد تندی که وزید گرد و خاک را به بالا کشید و هوای سرد در لباس هایشان نفوذ کرد.
آسنا دستانش را در هم فرو برد و لب هایش را برچید.
« لازم به ذکره که بگم هر کاری زمان خودشو داره. تو پاک فراموش کردی میخوایم برای چه کاری بریم کجا! هر وقت برگشتیم خونه میتونی با دخترای گروه وقت بگذرونی. همونایی که برات می میرن.»
« همه برام میمیرن.»
کاوه فکر میکرد با این جمله میتواند لبخند را بر لب دختر بیاورد اما نتیجه چیزی کاملا معکوس بود.
« نه کاوه همه برات نمیمیرن! از فکر و خیال بیا بیرون. داریم میریم به مهسر! خواهش میکنم ازت.»
آنها همیشه کنار یکدیگر خوب بودند. شبیه زوج ها به نظر میرسیدند و زمانی که بحث مبارزه به میان کشیده میشد جوری همکاری میکردند که انگار یک روح در دو بدن هستند.
اما این فقط درباره ی بعضی مواقع صدق میکند.
کاوه تن صدایش را پایین آورد.
« فکر میکنی این کارا برام مثل شوخیه؟! خیال میکنی تو تنها کسی هستی که اهمیت میده؟»
آسنا حتی برای جواب دادن مکث هم نکرد.
« همینطور فکر میکنم. به اندازه ی کافی مسائل رو جدی نمیگیری!»
مرد خنده ای سر داد و با دست موهای درهمش را به عقب راند.
« تو هم هیچ وقت رابطه مون رو جدی نگرفتی.»
نمیخواست به این مکالمه ادامه دهد بنابراین وانمود کرد همه چیز مثل قبل است و به طرف اولین تخت تزئین شده رفت.
خودش را روی فرش دستبافت قرمز رنگ انداخت و به پشتی تکیه داد.
آسنا پوزخند زد.
« من از هیچ چیز برای دوستی مثل تو دریغ نکردم.»
بوی کباب در آسمان پیچید و به زودی همه جا را پر کرد.
کاوه چشمانش را با بیمیلی در کاسه چرخاند و گفت:
« کجای این رابطه شبیه دوستیه؟ همون شبی که تصمیم گرفتی یکی از ما باشی فکر میکردم...»
« فکر میکردی خامت شدم؟ دوستت دارم؟ چون صرفا یه آدم خوش شانس هستی که هیچ زنی بهش نه نگفته؟»
صدای مرد در گلویش گیر کرد. برای لحظاتی ساکت ماند و بعد از جا بلند شد.
« اگه تا این حد روی اعصابتم تنهایی به راهم ادامه میدم. تو هم راهت رو بکش و برو همون سمتی که میخوای.»
زن خنده ی آرامی کرد و به نشانه ی تأسف سر تکان داد.
« داری بچه بازی در میاری. لج کردی؟ فقط چون یه چیز توی دنیا وجود داره که باب میلت پیش نرفته؟»
اما کاوه اینبار واقعا اهمیتی نمیداد. بدون اینکه سر بچرخاند، با دستانی مشت شده به طرف اصطبل رفت.
باران را برداشت و در مقابل چشمان همسفرش از کاروانسرا بیرون زد.
گرد و خاک پشت سرش به هوا برخاست.
زن ابرو در هم کشید و ناله ای آرام از میان لب هایش به بیرون پرید.
« خدای من!»
مدت زیادی از آشنایی شان با یکدیگر میگذشت و آسنا با او خو گرفته بود.
میدانست چه زمانی بهم ریخته و نقاب بر چهره دارد.
درک میکرد اگر گاها بخواهد شیطنت هایی نابهجا انجام دهد اما هر دفعه که میخواست رهایش بگذارد یاد همان شبی میافتاد که برای اولین بار لمسش کرده بود.
گرمای دستانش را دور بازوانش حس میکرد و برایش حریص تر میشد.
همه اش را میخواست.
تمام کاوه میبایست مال خود او باشد و مرد اهمیتی به این موضوع نمیداد.
وقتش را با هر دختر بی سر و پایی هدر میداد و باز هم از آن لبخند های ساختگی میزد.
آسنا عصبی بود. عصبی از این بابت که کاوه مسیر دیگری را برای ابراز نگرانی و ترس درونش در پیش گرفته.
دارد به بیراهه میرود.
نمیخواست به او اعتراف کند که دوستش دارد؛ اعتراف به اینکه در نگاه اول یک دل که نه صد دل عاشقش شده.
چاره ای نداشت. کاوه نباید فکر کند همیشه خوش شانس است.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۶
***
نفسش با دیدن صحنه ی پیش رو، در سینه حبس شد.
خرابه های کاخ سلطنتی هرکدام گوشه ای افتاده و نیمی از سقف فرو ریخته بود.
بادی که میوزید پرده های ابریشمی ارزشمند را که روزی به رنگ سفید بودند، در هوا تکان میداد.
این اولین بار نبود که آسنا به مهسر سفر میکرد و خرابه های کاخ قدیمی را میدید اما برای اولین بار هیچ نشانی از زندگی درونش نمیدید.
هیچکدام از آن آدم های سیاه پوشی که قبلا در گوشه کنار اینجا دیده بود، دیگر حضور نداشتند.
نکند خیلی دیر کرده باشد؟!
خورشید درحال غروب بود و پرتو های سرخ رنگ خورشید بر روی تکه سنگ ها میتابید.
از کاخی که یک روز نشاندهنده ی سلطهی پرقدرت و بیهمتای شاهدخت سلسیانا بود حالا فقط ستون های خاک گرفته و کثیف باقی مانده.
دقیقا هجده سال پیش زمانی که گروه زادگان تاریکی دست به شورشی تمام عیار علیه سلطنت نورایال زد، ولیعهد کاریان به خواهرش سلسیانا شک کرد.
خیلی سریع عواقب شک و بدبینی خودش را نشان داد.
همسر شاهدخت به دار مجازات آویخته شد.
سلسیانا به سختی توانست پا به فرار بگذارد و مفقودالاثر شود.
دربارهی نوزادی که تازه چشم به جهان گشوده و از هیچ خبر نداشت شایعاتی متفاوت وجود دارد.
شایعاتی که امروزه همه داستانوار درباره اش حرف میزدند.
برای عموم مردم جا افتاده که آسیلورا همان شب توسط کاریان به قتل رسیده و عده ای محدود میگویند این حرف ها معنی ندارند.
سلسیانا میتوانست فرزند چند روزه اش را جا بگذارد و با بیخیالی فرار کند؟
این دقیقا همان چیزی بود که گروه زادگان تاریکی به آن باور داشت.
آسیلورا هنوز زنده است.
یک روز برمیگردد و با نشان متفاوت اش به همه ی مردم اثبات میکند که هم از خاندان سلطنتی است و هم نشان تاریکی را بر روی ساعد دستش حمل میکند.
آن دختر میتوانست کلید باشد. کلیدی برای باز کردن در عدالت. برای اتحاد.
باد خنک پوست صورت زن را نوازش میکرد. جسمش میان خرابه ها و سوار بر اسب بود درحالی که ذهنش روبه روی ناویرا ایستاده و براندازش میکرد.
از زمان شورش بزرگ، هجده سال میگذرد. ناویرا نیز هجده سال دارد. نشان تاریکی روی دستش واضح و مشخص است.
مهم تر از تمام این ها، او گردنبند گوزن را با خود به همراه دارد.
گردنبندی که فقط میتوانست از آن سلسیانا باشد.
آسنا درحالی که به آرامی از کنار ستون های استوار عبور میکرد زیر چشمی به نماد کلهی گوزن چوبی خیره شد.
کثیف شده و یکی از شاخ هایش شکسته بود اما همچنان محکم و پابرجا خودنمایی میکرد. انگار در گوش هر رهگذری که از آن اطراف عبور میکرد، فریاد میکشید و می غرید که من هنوز هستم.
زن زمزمه وار گفت:
« هر بچه یه حیوون متفاوت داره.»
ذهنش خیلی سریع از روی ناویرا بر روی شاه کاریان چرخید.
نماد شیر برای شخص خودش بود. روباه برای برادر دوم، دارشور.
اولین شاهدخت سلسیانا، نماد گوزن را داشت و دومین دختر، شاهدخت میرلا نشانه ی آهو.
آخرین فرزند که کوچک ترین برادرشان بود توانست نماد گرگ را به چنگ بیاورد.
آسنا دستی درون موهای پریشان صاعقه کشید. اسب با بیقراری سم هایش را به زمین میکوفت و دائما سرش را تکان میداد.
این قطعا هشداری برایش بود.
اما آسنا با خود اندیشید که احتمالا حیوان زبان بسته با دیدن وضعیت کنونی ترسیده و وحشت کرده.
« هیس! آروم تر پسر خوب. چیزی تهدیدمون نمیکنه.»
به آرامی چشم چرخاند. علف های هرز در جای جای باغ بزرگ روییده بودند؛ از ستون ها به بالا پیچ و تاب میخوردند و از دور شبیه به مار های بزرگی بودند که به قصد شکار از در و دیوار بالا میروند.
صدایش را ناگهان بالا برد:
« کسی اون داخل هست؟!»
صدایش در سرسرای بزرگی که به سختی سرپا بود، طنین انداخت.
انعکاسش در گوش خودش فرو رفت و اخم روی پیشانی اش غلیظ تر شد.
وقت نداشت که اینگونه هدرش بدهد. اگر دیر به گروه زادگان میرسید نمیتوانست از خطرات آینده حفظشان کند.
زیر لب غرید:« لعنت بهش. فکر کردم هنوزم همینجان.»
خواست به پهلوی صاعقه ضربه بزند تا دوباره راه بیفتد که صدای هقهق بچه ای از میان ستون های محکم و دیواره های فروریخته به بیرون درز کرد.
آسنا افسار اسب را کشید و بدون فکر از روی زین پایین پرید. صاعقه شیهه ای سر داد و با بیقراری در جایش تکان خورد.
« کسی اونجاست؟»
زن گردن بالا کشید.
درحالی که با دقت از روی پله های ترک خورده به جلو حرکت میکرد، به کاوه اندیشید.
اگر او اکنون اینجا بود اوضاع را آسان تر میکرد.
بلااستثنا یک لطیفهی خنده دار تعریف میکرد و جو سنگین را از بین میبرد.
« بچه جون کاریت ندارم. کمکت میکنم تا مادر و پدرت رو پیدا کنی. تنهایی؟!»
صدای هق هق بچه قطع میشد و دوباره به گوش میرسید.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد).
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۷
نمیتوانست انتظار داشته باشد یک بچه به او پاسخی درست و حسابی بدهد.
با حواسی جمع از لا به لای آوار گام های سبکش را به جلو برداشت.
در سرسرای خالی انعکاس صدای قدم هایش را میشنید.
همه چیز به طرز دیوانه واری در گوش هایش پخش میشد.
صدای گریه ی بچه، صدای گام های سبکی که برمیداشت و صدای فیش فیش سوت مانندی که احتمال میداد ناشی از چرخاندن سریع قلاب سنگ باشد.
چند ثانیه ی بعد صدا به اتمام رسید. با اینکه نمیدانست آن بچه اکنون کجا پنهان شده اما صدای رها شدن سنگ از چوب و کش را تشخیص میداد.
اگر به موقع سرش را پایین نیاورده بود، سنگ دقیقا وسط پیشانی اش میکوبید و به احتمال زیاد او را بیهوش میکرد.
نفسی عمیق وارد ریه هایش کرد و یک نظر سنگ درشتی که کمی آن طرف تر افتاده بود را از پشت پلک هایش گذراند.
« من که گفتم کاری باهات ندارم. دشمن نیستم. اومدم برای کمک!»
« برو گمشو عوضی!»
صدا در سرسرا لرزید.
کمی بعد هم دوباره هقهق به پا خاست.
آسنا انگشتش را زیر چانه زد و بالای پله ها را نگریست.
کسی که بتواند سنگ را در قلاب بچرخاند و با آن نشانه گیری دقیق پرتاب کند، حتما دید خوبی به همه چیز دارد.
مسیر بالای پله ها در سایه ای از تاریکی فرو رفته و به طور وهم انگیزی برای هر فرد خارجی تهدیدکننده بود.
« تنها نیستی مگه نه؟»
زن با خود اندیشید که صدای فریاد احتمالا از آن یک پسر تازه به بلوغ رسیده است. کلفت، دورگه ولی ناپایدار.
با این حال صدای هق هق از آن شخص دیگری است. شاید یک بچه ی کم سن و سال تر.
« اگه اجازه بدی بیام بالا هر مشکلی که پیش اومده رو حل میکنم. بدون اینکه کسی رو قضاوت کنم. اجازه میدی؟!»
« بهت گفتم راهتو بکش برو!»
دوباره صدای فیش فیش بالا گرفت. یک سنگ دیگر آماده ی پرتاب بود و آسنا باید از دل آن ظلمات مسیرش را حدس میزد و جاخالی میداد.
خودش را آماده کرد که ناگهان هیبت کوچکی را بر روی پله ها دید.
به معنای واقعی کلمه بچه بود.
پسربچه ای کوچک که تماما سیاه به تن کرده و داشت با چشمانی سرخ از روی پله ها پایین میدوید.
صدای بم تر ناگهان فریاد زد:
« کجا داری میری ساشیا؟ صبر کن!»
این گونه به نظر میرسید که پسر از چرخاندن سنگ دست کشیده و به دنبال پسربچه ی گریان دویده است.
هرچند قبل از اینکه به او برسد، آسنا این کار را کرده بود.
با عجله پسربچه ی سه ساله را که به سختی بر روی دو پایش میدوید، قاپید.
سرش را بالا آورد و با چشمان مصمم یک پسر نوجوان رو به رو شد.
پسر قد خوبی داشت، خودش را در جامه ای تیره پوشانده و با پارچه ای مجزا نیمی از صورتش را پنهان کرده بود.
در یک دست قلاب سنگ چوبی را نگه داشته و در دست دیگر چند سنگ کوچک و کارآمد را.
زن میتوانست بدون هیچ زحمتی نماد تاریکی را روی ساعدش ببیند.
درحالی که پسربچه با بغضی فرو خورده صورت خودش را به سینه ی آسنا میچسباند، او داشت با نگاه تهدیدکننده اش برایش خط و نشان میکشید.
« بذارش زمین. همین الان.»
« بهم توضیح بده چی سر گروهتون اومده؟ مختصر و مفید!»
این کاخ قبل از اینکه به این وضع اسفناک بیفتد، مقر یکی از گروه های فرعی زادگان تاریکی بود.
گروهی که چند روز پیش خبر مرگ رهبرش را آورده بودند.
اصلا برای همین است که سایه سالار دو نفر از بهترین سربازان افتخاری اش را فرستاده.
یک گروه بزرگ هرگز کوچک ترین اعضایش را از یاد نمیبرد. نمیتوانستند بگذارند شاهزاده ی دوم گردن همه ی شان را از زیر تیغ بگذارند.
« به تو مربوط نیست.»
«هست!»
حوصله ی سر و کله زدن با یک نوجوان سرکش را نداشت.
دستش را تکان داد تا آستین لباس کنار برود.
نشان چشم بسته همچون یک راز شوم خودش را به دنیا اعلام کرد.
چشمان پسر از زیر آن پارچه ی ضخیم درخشید.
شانه هایش شل شد و آثاری از راحتی اجزای صورتش را در بر گرفت.
« برای کمک اومدی؟ سایه سالار تورو فرستاده؟»
حالا صدایش دچار تزلزل شده بود. داشت به آرامی میلرزید اما نمیخواست نشان بدهد چقدر تا لحظاتی پیش آماده ی رویارویی با مرگ بوده و چقدر از این بابت ترسیده.
آسنا لبخندی محو زد و پسربچه ای که سکسکه میکرد را بیشتر به خودش چسباند.
« پرتاب های خوبی بود پسر. اسمت چیه؟ برام تعریف کن چه اتفاقی افتاده. نگران نباش. همه چیز رو باهم دیگه درست میکنیم.»
پسر با دست پارچه ای که دور بینی و دهانش بود را پایین کشید.
موهای درهم برهم و ژولیده اش با آن چهره ی تازه به دوران رسیده در اوج هماهنگی بود.
« اسمم ثیرونه. خیلی دیر کردید. دیگه هیچی درست نمیشه. یه هفته است که رهبر ما رو کشتن. از اون موقع به بعد هر روز ضعیف تر شدیم. اونقدری ضعیف که بتونن ردمون رو تا اینجا بزنن.»
مکثی کرد تا نفسی فرو دهد. چهره اش غمگین تر شد و با بیمیلی ادامه داد:
« اونا همه ی مردا رو با خودشون بردن. فقط من تونستم قسر در برم.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۸
« درباره ی زن و بچه ها چی؟»
آسنا به هیچ وجه تعجب نکرده بود.زیاد پیش میآمد که یک گروه شورشی تمام مبارز هایش را از دست بدهد.
البته تمام مبارز های مردش را. هیچ کس به قدرت زن ها برای مقابله با خطر ایمان نداشت.
« تقریبا بیست نفر یا کمتریم. یه عده از گروه جدا شدن. سعی کردیم متقاعدشون کنیم بمونن ولی فرار کردن. هرکس که نتونست بره اینجاست.»
با دست به جایی در بالای پله ها اشاره کرد. آسنا سری تکان داد و درحالی که پسربچه را به آرامی پایین میگذاشت گفت:
« راه رو نشونم بده. از بین زن ها کسی هست که سرباز افتخاری باشه؟»
ثیرون دست ساشیا را گرفت و به سمت پله های ترک خورده حرکت کرد.
« سرباز افتخاری رو نمیدونم ولی همسر رهبر قبلی تنها کسیه که قدرتش از بقیه ی مون بیشتره. این مدت که جیره ی غذایی رو به اتمام بود فقط سوزیار بود که برای شکار بیرون میرفت.»
آسنا زیر لب زمزمه کرد:
«سوزیار...»
پس او همسر زرمین بود.مردی که در راه آرمان هایش جان باخت. همه ی گروه حاضر بودند به خاطر آرمان هایشان بمریند جز آن عده ی سست عنصر که در مواقع سخت پا به فرار میگذاشتند.
جز مرگ چیزی در انتظار آنها نیز نیست. اگر وفادار بمانند حداقل با افتخار میمیرند.
در انتها پله ها تاریکی راه دیدشان را سد کرد.
ثیرون جوری قدم برمیداشت که انگار بار ها در تاریکی این مکان را گشته است.
صدایش را پایین آورد و توضیح داد:
« اینجا کز کردیم به این امید که بالاخره یه نفر بیاد تا نجاتمون بده. این ایده ی سوزیار بود. همه بهش گوش میدن.»
لب هایش را روی هم فشرد. انگار که از زدن آن حرف خجالت کشیده باشد. ناسلامتی یک مرد بود ولی مانند زن ها پنهان شده بود تا کمک از راه برسد.
درحالی که دست ساشیا را محکم تر میفشرد دستش را روی دیوار حرکت داد.
با کنار رفتن در چوبی، باریکه ی نور به تاریکی راهروی خاک گرفته نفوذ کرد. چند نفر از آن سوی در با تعجب صدایی بیرون دادند.
زن با کنجکاوی خودش را جلو کشید. این بالا چندین سالن مجلل دیگر داشت که توسط ستون های بلند محکم شده بودند.
پنجره های سراسری از سقف تا کف زمین را پوشانده و پرده ها به لطف بادی که از لابه لای شیشه های شکسته به داخل میزید، به هر سو تکان میخوردند.
جمعیت زیادی نبودند.
تعداد زن ها به اندازه ی انگشتان هر دو دست میشد و اگر شیرخواره ها را نادیده میگرفتند، سر جمع بیست نفر بودند. با ثیرون و ساشیا بیست و دو نفر.
مادری که درحال شیر دادن به فرزند چند ماهه اش بود با دیدن آنها ابرو بالا انداخت. با عجله لباس های خود را مرتب کرد و بدون اینکه اهمیتی به ناله های فرزندش بدهد از جا برخاست.
نگاهش بین آسنا و ثیرون جابهجا میشد.
سرآخر اخم هایش را در هم کشید.
« ثیرون پسرم! دلم هزار جا رفت.این خانم کیه با خودت آوردی؟»
آسنا نگاه خیره اش را به نوزاد دوخت. بچه که در ملحفه ای سفید رنگ پیچیده شده، با حرص و به سختی به بدنش پیچ و تاب میداد.
گرسنه بود و قطرات شیر بر روی گونه اش خشک شده بودند.
اجازه نداد احساس ترحم مانع کارش شود. صدایش را یک باره بالا برد تا توجه تمام کسانی که در گوشه گوشه ی سالن جا خوش کرده بودند به طرفش جمع شود.
« سوزیار کجاست؟»
زن ها برای لحظاتی بی دفاع با یکدیگر نگاهی رد و بدل کردند.
یک نفر که هنوز شنل بر تن داشت از جا برخاست. نگاه تیز و تندش را به ثیرون انداخت و به نحوی از او خواست تا همه چیز را توضیح دهد.
« ثیرون... یادم نمیاد بهت گفته باشم غریبه ها رو راه بدی داخل.»
پسر گلو صاف کرد و بدون اینکه ذره ای احساس پشیمانی کند، گفت:
« اون فرستاده ی سایهسالاره. من هیچ وقت یه غریبه ی پاپتی رو راه نمیدم داخل.»
ساشیا در این لحظه دوان دوان خودش را به سوزیار رساند و شنل سیاهش را چنگ زد.
پس سوزیار مادر شده بود. آسنا پوزخند زد.
از آخرین باری که یکدیگر را دیده بودند چهار سال میگذشت.
آن زمان هر دو تازه وارد بودند.
کله هایشان به یک اندازه باد داشت.
هر دو قصد داشتند لقب اولین زن مبارز را کسب کنند اما سرعت پیشرفت سوزیار همیشه به میزان قابل توجهی کمتر از آسنا بود.
« خیلی وقته که ندیدمت. دقیقا از همون موقعی که تصمیم گرفتی ازدواج کنی و گروه مرکزی رو ترک کنی.»
بعد از مدتی سر و کلمه ی زرمین پیدا شد.
یک سرباز افتخاری نترس که همیشه سنگ گروه شورشی شان را به سینه می زد.
به محض انتخاب او به عنوان رهبر گروه غربی، سوزیار نیز به عنوان همسرش راهی این سفر شد.
سفری که در انتها او را به یک بیوه ی عزادار تبدیل کرده بود.
زن چشمانش را ریز کرد و آسنا را از نظر گذراند.
ناگهان انگار که گل از گلش شکفته باشد لبخندی پهن زد.
« آسنا! خدایا تو چقدر تغییر کردی!»
جلو آمد و بدون هیچ مقدمه ای زن را در آغوش کشید.
لحظاتی در این وضعیت گذشت و بعد او را از خودش جدا کرد.
« مو های بلندت کجان؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۹
آسنا با دقت صورت جوان ولی داغ دیده ی دوستش را از نظر گذراند.
زمانی که با یکدیگر مبارزه میکردند و برای هم کری میخواندند هرگز ذهنشان به چنین چیزی خطور نمیکرد.
« بعد از رفتنت کوتاهشون کردم.منو یاد گذشته میانداخت. نمیدونستم بچه داری!»
ساشیا با چشمانی سرخ به مادرش خیره بود.
زن دستی بر سرش کشید و شانه بالا انداخت.
« زرمین همیشه یه پسر شجاع میخواست... ساشیا هنوز خیلی بچه است ولی امیدوارم جوری بار بیاد که راه پدرش رو ادامه بده.»
آسنا به خونسردی او غبطه میخورد.
غم درون صدا و یا حتی درون چشمانش را میخواند اما سوزیار همچنان داشت لبخند میزد.
با جدیت و تحکم سخن میگفت و به نظر نمیرسید به این زودی ها از پا در آمده باشد.
آسنا رفت سر اصل مطلب.
« این گروه باید از نو بازسازی بشه. تصمیم سایه سالار این بوده که فعلا به گروه مرکزی بپیوندید تا آبا از آسیاب بیفته.»
همه ی بچه ها و زنان حالا دور آنها جمع و سراپا گوش شده بودند.
« به گروه مرکزی ملحق شیم؟»
یکی از زن ها این سوال را با صدایی بلند پرسیده بود.
دیگری یک قدم جلو آمد.
« پس شوهرامون چی میشن؟ پسرامون؟!»
آسنا به تندی سر تکان داد. یکی از دستانش را بالا آورده بود تا ساکتشان کند.
« هول نکنید! اینطور که به نظر میاد نه اسبی هست که بخوایم باهاش سفر کنیم و نه شمشیر و کمانی که دست به مبارزه برداریم. میخوام بدونم کسی اینجا هست که قدرت جابهجایی داشته باشه؟»
امیدوارم بود حداقل یک نفر دستش را بالا ببرد اما خیلی زود آب بر روی آتش امیدش ریختند.
مادر ثیرون بچه ی شیرخوارش را به آرامی تکان تکان میداد.
« اینجا حتی اگه قدرتی داشته باشیم بلد نیستیم درست ازش استفاده کنیم.»
سوزیار اضافه کرد:
« زرمین اجازه نمیداد زن ها مبارزه کنن. اینجا وضعیت مثل گروه مرکزی نبوده. همه ی ما کاملا خلع سلاح شدیم. حتی راهی برای پیوستن به گروه اصلی هم وجود نداره.»
آسنا این همه راه را نیامده بود که ناامیدشان کند. لبخند زد و زمزمه کرد:
« مهم نیست. یه جوری درستش میکنیم.»
در آن لحظه به امنیت آنها میاندیشید و در عین حال نقشه ها را پشت سر هم در ذهنش بررسی میکرد.
انتظار نداشت تا این حد بیدفاع و ضعیف شده باشند.
شنیدن این موضوع که حتی نمیتوانند به درستی از موهبتشان استفاده کنند، او را پریشان میکرد.
سوزیار بازویش را گرفت و او را از فکر در آورد.
« بیا بشین. راه زیادی اومدی. درسته چیز زیادی برامون باقی نمونده ولی حداقل میتونم برات چایی دم کنم!»
روی حرف دوستش نمیتوانست حرفی بیاورد.
در سکوت سری تکان داد و هر دو به سوی پنجره ها حرکت کردند.
باد سردی که میوزید خبر از آمدن شب میداد.
خورشید آخرین پرتوهایش را بر سرشان میکشید و مانند مادری که فرزندش را به تخت خواب میسپارد، خداحافظی میکرد.
تجمع زن ها سریع پراکنده شد. باید شام میخوردند. هر کدام به بچه ها چیزی میگفت و آنها را برای کمک به کار میگرفت.
چند نفر مشعل روشن کردند.
آسنا ناگهان در جایش چرخید. فکری در سرش جرقه زد که نمیدانست عاقلانه است یا نه.
ثیرون هنوز پشت سرش بود. با برگشتن بیخبر آسنا کم مانده بود به او بخورد. به سختی خودش را نگه داشت اما نتوانست گونه های سرخش را پنهان کند.
«ثیرون... میدونم دیر وقته اما ازت میخوام یه کاری برام انجام بدی.»
پسر چند قدمی عقب رفت تا بتواند دقیقا در چشمان عمیق آسنا نگاه کند نه جای دیگر.
در سکوت منتظر ماند تا زن حرفش را ادامه دهد.
آسنا با یک دست کف سرش را خاراند و نامطمئن گفت:
«شاید خواسته ی زیادی باشه اما ازت میخوام یه نفرو برام پیدا کنی.»
در مقابل چهره ی متعجب و گیج ثیرون لبخندی دلربا زد.
« اسمش کاوه است. احتمالا همین اطراف داره ولی میچرخه. اسبم اون پایینه. میتونی سوارکاری کنه دیگه نه؟»
« بله!»
« پس ممنون میشم همین اطراف یه گشتی بزنی. کاوه چهارشونه است. یکم زیادی قد بلنده، موهای قهوه ای داره و دو تا زخم به شکل ضدبدر روی صورتشه. تقریبا روی یکی از چشم هاش.»
درحالی که کلمه ی چهارشانه را برای وصف کاوه به کار میبرد دستانش را از هم باز کرد تا عرض و پهنای مرد را به صورت علنی به پسر نشان دهد.
نمیدانست فرستادن سراغ کاوه کار درستی است یا تنها اتلاف وقت است.
حتی شک داشت اکنون اینجا باشد اما یک چیز را خوب میدانست.
اینکه کاوه هرگز رهایش نخواهد کرد.
قبل از این نیز دعواهایی بدتر داشته اند که منجر به جدایی کوتاه مدت شان بشود.
همیشه برمیگشت. سراغش میآمد و او را پیدا میکرد.
ثیرون سری تکان داد و بدون حرف اضافه به سوی در چوبی به راه افتاد.
«کاوه؟! اونم اینجاست؟»
سوزیار با تعجب به دوست قدیمی اش زل زد. چهارسال پیش آسنا به عنوان یکی از جدی ترین زنان گروه شناخته میشد.
کار هایش را تنهایی انجام میداد و اغلب مرد ها را دک میکرد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)