#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۴۳
نگاه دختر به برق خنجر قفل شد. برای لحظاتی مانند کسی که فلج شده باشد دست از تکان خوردن برداشت و بعد دوباره تقلا کرد تا خودش را از زیر آژمان آزاد کند.
مرد اما بیش از قبل زانو اش را روی دست او فشار داد.
خنجر را به گلویش نزدیک کرد.
نزدیک به اندازه ای که لبه ی تیزش به نشانه ی تهدید مقداری از پوست و گوشت را ببرد.
نفس های ناویرا تند تر شد. با وحشت دستی که آزاد مانده بود را بلند کرد تا دسته ی خنجر را بگیرد که آژمان وسط راه نگه اش داشت.
وضعیت جالبی نبود.
دختری که با پهلویی زخمی روی زمین افتاده و مردی که چندین برابر او زور دارد، رویش خیمه زده.
دو دستش را قفل و او را عملا روی زمین میخکوب کرده است.
« بیا فرض کنیم نمیتونی از دستات استفاده کنی باشه؟ چکار میکنی تا منو متوقف کنی؟»
ناویرا فراموش کرده بود چگونه باید گریه و زاری کند.
چشمان سرد و توخالی آژمان جلوی چشمان بود.
فاصله ی بین صورت هایشان کمتر از این نمیشد.
« سهارا فعلا نمیرسه. اگه دیر بجنبی حتی اونم نمیتونه از دنیای بعد از مرگ نجاتت بده.»
دختر به این اندیشید که دستش نمیرسد.دستش دوباره به هیچ چیز نمیرسید. نه میتوانست خنجر ها را بگیرد و نه حتی آنقدر زور داشت که او را به عقب هل دهد.
این درحالی است که قبلا درخواستش را از اهورامزدا کرده.
از او خواسته بود به او موهبتی بدهد تا دستش به هر چیزی که میخواهد برسد. توانسته بود شاخه را جابهجا کند.
باید میتوانست خنجر را نگه دارد.
چشم هایش چرخید و چرخید تا روی دسته ی خنجر قفل شد.
اشک بیوقفه بیرون میغلتید. نمیتوانست درست ببیند. چیزی در گلویش میخروشید.
ناخودآگاه غرشی از بین دندان های قفل شده اش سر داد. ابروهایش درهم فرو رفته و برق امید در چشمان خیسش مشهود بود.
دست آژمان ذره ای عقب تر رفت. اول اینطور به نظر میرسید که مرد از کرده اش پشیمان شده و میخواهد عقب بکشد اما بعد ناویرا در کمال تعجب چیزی دیگر دید.
آژمان به همان اندازه که او برای پس زدن خنجر زور میزد، تلاش میکرد تا آن را نزدیک گلوی دختر نگه دارد.
ناویرا لب هایش را روی هم فشرد.
بدنش زیر دست مرد به آرامی تکان میخورد.
میتوانست پاهایش را جابهجا کند. دندان روی هم بکوبد و با چشمانش خنجر را پس بزند.
دستی نامرئی را میدید که روی دست آژمان نشسته و او را وادار میکند تا سلاحش را کنار بگذارد.
دهانش را باز کرد و با درد جیغ کشید:
« عوضی!»
درست در همین لحظه خنجر به سریع ترین حالت ممکن از دست مرد خارج و چند متر آن طرف تر روی زمین پرت شد.
هر دو نفس هایشان را در سینه حبس کردند. برای لحظاتی انگار زمین و زمان از حرکت ایستادند.
و بعد دوباره بدن ناویرا لرزید.
اشک هایش به پهنای صورت پایین ریختند.
آژمان دستانش را رها کرد اما قبل از اینکه از روی زمین بلند شود اخطار داد:
« هیچ وقت سعی نکن شیء خارجی رو در بیاری. نه تیر، نه شمشیر و نه حتی یه خنجر کوچیک. قبل از اینکه بفهمی از خونریزی میمیری.»
جوری حرف میزد انگار اکنون در جایگاه یک استاد ایستاده و هنرجو اش را آموزش میدهد؛ دختر هم اصلا در وضعیت وخیم قرار ندارد و به سختی نفس نمیکشد.
صدای قدم های دو نفر از دور بلند شد.
آژمان دستی بر لباس هایش کشید و خاکی که روی شلوارش نشسته بود را با چند ضربه ی دست پخش و پلا کرد.
سهارا با موهای بلند و پریشانش دوان دوان به آنها نزدیک میشد.
با اینکه پلک هایش مثل همیشه روی هم بودند ولی هیچ مشکلی برای دویدن از لا به لای سنگ ها و پیدا کردن ناویرا نداشت.
کنار دختر روی زمین نشست و قبل از هر چیزی تنفس خودش را مرتب کرد.
یانگ پشت سرش با سرعتی کمتر به جمع شان رسید.
نگاه نگرانش به بدن لرزان و خونی دختر بود.
شفادهنده دستش را روی دسته ی خنجر محکم کرد و بدون اینکه کوچک ترین کلمه ای به زبان بیاورد، آن را بیرون کشید.
دقیقا همان موقع ناویرا موج دیگری از خون را از میان لب هایش بیرون داد.
دیگر جانی برای سر و صدا کردن نداشت. نمیتوانست ناله کند.
دنیا پیش روی چشمانش تیره و تار میشد. فکر میکرد آخرین تصویری که قرار است ببیند نگاه خیره ی آژمان است که حتی در این وضعیت هم رهایش نمیکند.
چشمان خالی مرد حالا از اشتیاق عجیبی پر شده بودند.
برقی نهفته درونشان روشن شده بود. انگار میتوانست با همان چشم ها کل وجود او را یک باره ببلعد.
سهارا در کارش حرفه ای بود.درمان تمام زخم ها و حتی رفع مشکل خونی که از دست رفته بود برایش مثل آب خوردن میمانست.
به صورت رنگ پریده و عرق کرده ی ناویرا ضربه ای زد تا او را هشیار نگه دارد.
دختر پلک هایش را به تندی باز کرد. درحالی که آژمان با خونسردی به طرف مقصدی نامشخص به راه افتاده بود، او خودش را وادار میکرد تا روی زمین بنشیند.
سهارا دوستانه لبخند زد.
« شاهدخت، الان حس بهتری دارید؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۴۴
کلمات در هوا معلق میشدند و به گوش ناویرا نمیرسیدند.
این لقب مسخره را هر روز خدا یدک میکشید و هرگز احترامی که در شأن یک شاهدخت باشد را دریافت نمیکرد.
یک نفر لحظات پیش قصد کشتنش را داشت صرفا به این خاطر که میخواست موهبتش را ببیند.
« بهت نشون میدم!»
سهارا به آرامی دستانش را پایین آورد. زمزمه کرد:
« شاهدخت؟!»
ناویرا که حالا از همه لحاظ به حالت عادی برگشته بود برخاست تا به طرف خنجر رها شده خیز بردارد.
حتی نیاز نبود واقعا انجامش دهد. هر وقت که میخواست دستش میبایست به هر چیز برسد.
آن را بالا آورد.
با چشم فاصله ی میان خودش و مرد را که داشت با بی تفاوتی راه میرفت تخمین زد و بعد آرنجش را صاف کرد.
انتهای انگشتانش را به سوی گردنش گرفت.
خنجری که در هوا معلق مانده بود ناگهان با سرعتی اعجاب آورد به طرف آژمان حرکت کرد.
درست در لحظه ای که همه فکر میکردند با هدف خود برخورد خواهد کرد، مرد روی پاشنه ی پا چرخید و دسته اش را در هوا نگه داشت.
آن را با رضایت خاطر در کمربندش جا داد و دستش را بالا گرفت.
« ممنون که پسش دادی.»
ناویرا احساس کرد اشتباه میبیند. ممکن بود واقعا درد زیاد بر رویش اثرات بد گذاشته باشد؟
آژمان داشت لبخند میزد.
پوزخند نبود. نمیشد گفت حتی کنایه وار است.
صادقانه لبخند میزد. موهای سیاهش جلوی چشمانش را میگرفتند.
دختر نمیدانست چه واکنشی باید داشته باشد. صدایش را بالا برد و غرید:
« ازت متنفرم!»
هزار جمله ی بهتر در ذهنش ردیف کرده بود تا بگوید. انواع ناسزا ها جلوی چشمانش رژه میرفتند.
اما زبانش نمیچرخید. شاید به خاطر آن لبخند باشد یا شاید چون در نگاه مرد برای اولین بار برق اشتیاق را دیده بود.
«برای شروع همینم خوبه.»
مرد این دفعه برگشت و دیگر هرگز سر نچرخاند.آنقدر پیش رفت که لابه لای درختان سربه فلک کشیده گم شد.
بادی سرد برگ ها را تکان داد. همگی در یک جهت مشخص به حرکت درآمدند.
چن یانگ جلو آمد و نفسش را با خیالی راحت بیرون داد.
« اهورامزدا رو شکر!»
سهارا دوباره وقار همیشگی اش را به دست آورده بود. لبخندی محو بر لب داشت و سعی میکرد موهای شلخته اش را مقداری مرتب کند.
« پس بالاخره مشخص شد شاهدخت سرنوشت ساز چه موهبتی گیرش اومده.»
ناویرا تا مدتی کوتاه در جایش ماند، بعد به تندی برگشت و جوری راه رفت که شانه اش به بازوی یانگ بخورد و او را تکان دهد.
آن موشاینی میتوانست این را نشانه ای برای اعتراض تلقی کند.
اعتراضی خاموش به وفاداری شکسته شده ی میانشان.
بعد با قلبی شکسته دستش را روی پهلویش گذاشت. هنوز میتوانست در ذهن آن درد وحشتناک را حس کند.
سردی خنجر و سوزش دنده هایش. خونی که بالا آورده بود و نفس های گرم آژمان که بر پوست صورتش مینشستند.
با تصور مجدد آن چیزی که رخ داده، پوست بدنش مور مور شد.
تمام ناسزاها در دلش خاموش شده بود. چرا؟
چون آن لبخند مسخره را برای اولین بار دیده و آن نگاه سرد جایش را با نگاه گرم و پرشور عوض کرده بود؟
نمیدانست سهارا و یانگ دنبالش میکنند یا نه.
نمیخواست هم بداند.چیز های مهم تری وجود داشتند.
موهبتش چه چیزی میتوانست باشد؟ اینکه دستش به همه چیز برسد...
به کف دست هایش خیره شد و نامطمئن زمزمه کرد:
« دورکنترلی...»
مستقیما چنین چیزی نخواسته اما حالا این قدرت نصیبش شده بود. اهورامزدا منظورش را اینگونه تعبیر کرده؟
خورشید حالا کاملا خودش را بالا کشیده و پرقدرت به وظیفه اش عمل میکرد.
ذهن دختر خیلی سریع به سوی آسنا کشیده شد.چشمان تیره ی زن و آن لبخند صمیمانه را چگونه فراموش میکرد؟
کمی بعد قامت هیکلی کاوه جلوی چشمانش آمد. به پارچه هایی اندیشید که برایش خریده بود.
از آن موقع تا به حال ذره ای هم دوخت و دوز انجام نداده بود.
چقدر عالی میشد اگر آنها اکنون کنارش بودند.
جلوی رفتار های خودسرانه ی آژمان را میگرفتند و بلااستثنا از او حمایت میکردند.
سرش را بالا آورد و دستانش را در هم قفل کرد.
اجازه داد باد صبحگاهی بر گونه هایش سیلی بزند.
حالا که موهبتش را اینگونه نصفه و نیمه به دست آورده بود، چه میشد؟
احساسی درونش میگفت که قرار نیست از دست آژمان خلاص شود.
پوست لب خود را کند و اجازه داد تا خوشحالی و حس انتقام در وجودش شعله ور شوند.
« هیچ کس یه شاهدخت ضعیف رو نمیخواد.»
کلمات بیش از آنچه تصور کند بار داشتند.
خودش هم نمیدانست با زدن این حرف چه مسئولیت سنگینی را متحمل شده.
***
آسنا جلوی خودش را برای زدن یک مشت جانانه به استخوان گونه ی مرد خیکی گرفت.
میتوانست همانجا او را به خاطر عوضی بودنش، هلاک کند.
زبان آن پرحرف بیبته را درمیآورد و به او نشان میداد یک من ماست چقدر کره دارد.
در عوض رو به آریو چرخید و ادای احترام کرد.
« چه چیزی شما رو به اینجا کشونده؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
https://eitaa.com/nazareto_app/app?startapp=o8dmztcn&btn=پاسخ.به.پرسشنامه
🔺 عنوان پرسشنامه: سلام علیکم ✨🦜
همین حالا شروع کنید! 🔥
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
https://eitaa.com/nazareto_app/app?startapp=o8dmztcn&btn=پاسخ.به.پرسشنامه 🔺 عنوان پرسشنامه: سلام عل
گایز، بیاید نظر بدید برنده ی چالش مشخص بشه خب؟! ☺️