از چهارشنبه دارم فکر میکنم به اینکه کدام معلمم در زندگی من نقش پر رنگی داشته و کدوم رو هنوز خیلی دوست دارم . من معمولا بچه خوبه ی کلاس بودم و رابطه همه معلم ها باهام خوب بود چیزی ذهنم رو قلقلک نمی داد اومدم عقب تر تا رسیدم به پیش دبستانی!
بابام من رو تو بهترین پیش دبستانی شهر ثبت نام کرده بود، اسمش مهد کودک شکوفه بود، از شیر خوارگاه تا پیش دبستانی رو داشت و امکانات خوبی هم داشت اما متاسفانه رفتار درست با کودک رو نیاموخته بودن. من از لحظه ورود به اونجا تحت فشار و اذیت بودم وقتی سراغ بابام رو میگرفتم که کی میاد دنبالم بهم میگفتن بابات دیگه نمیاد دنبالت و تو تا شب باید اینجا بمونی و منِ بی پناه شروع میکردم به گریه و باز اونا دعوام میکردن که گریه نکنم.
یادم نیست چند روز شد برای من خیلی طولانی گذشت بابام یه روز وسط خمیر بازی ها و خوراکی خوردن های بچه ها اومد دنبالم و دستم رو گرفت و برای همیشه از اونجا برد. بعدترش بهم گفتن که مدیر اونجا گفته دختر شما مشکل ذهنی داره و بابام گفته بود همین دختری که شما میگید دو جزء از آخر قرآن حفظه اونم سوره های کوتاه و با واژگان سخت جزء سی! اون ها هم متعجب و متحیر مونده بودن .
یه مدتی که گذشت بابام من رو برد یه جای دیگه موسسه جامعه القرآن که تازه فعالیتش رو شروع کرده بود من اولش برای رفتن مقاومت میکردم اما اگر نبود مهربونی و محبت های مادری مربی اونجا خانم قرخلو من شاید دیگه هیچ وقت سمت آموزش نمیرفتم. اونجا خوندن و نوشتن قرانی رو یاد گرفتم، یک جزء دیگه قران حفظ کردم تو مسابقات کشوری حفظ خردسال مقام دوم آوردم و شروع شد هر انچه که تو زندگیم بدست آوردم...
سال ۹۶ تو تدارک جشن عروسی ام به هر دری زدم تا خبری از خانم قرخلو بگیرم بالخره با تلاش های خواهرم با وجود اینکه فامیلیشون رو هم عوض کرده بودن، تونستیم پیداش کنیم. یه مهد قرآنی خصوصی باز کرده بود. با مامانم رفتیم که کارت عروسیم رو بهش بدیم. تو نگاه اول مادرم رو شناخت و بعدش من رو😍
دیگه اینجوری شد که مربی پیش دبستانی ام شد مهمان ویژه عروسی ام و چقدر برامون لذت بخش بود .
#به_قلم_فاطمه_تقوی
#نظر_شما_دوست_عزیزم
@yaremehrabanema