دیروز کلاس قرآن داشتم.
مامان زودتر رسیده بود و داشتم ازشون قرآن میپرسیدم
زنگ در زده شد
طبق معمول به دخترم فاطمه گفتم درو باز کنه.
درب خونه باز شد و من سر برگردوندم سمت در و دیدم چهار تا از خانومای بزرگوار کلاس قرآنمون پشت سر هم قرار گرفتن و همه با صورت های شاد و بشاش هرکدوم چیزی در دست دارن و به سمتم گرفتن
نفر اول یک سبد پر از گل محمدی که دیدنشون چشامو اینجوری کرد😍
نفر دوم یک کیف زیبا
نفر سوم یک دسته گل پر از گل های صورتی با گلدونی به رنگ بنفش بادمجونی یعنی همون رنگ های مورد علاقه ام
نفر آخرم یک دسر خوشمزه😋
وقتی با تک تکشون روبوسی کردم و روز معلم رو بهم تبریک گفتن واقعا داشت گریه ام میگرفت...
خیییلی خوشحال و سوپرایز شدم
و از همه مهم تر اینکه میدونید اینکه آرزوی خودتو زندگی کنی یک حس خاصی داره...
واقعا اشکی شدم از اینکه یک عده منو معلم قرآن خودشون میدونستن و روز معلم رو بهم تبریک گفتن...
شیرینی اون لحظه تا همین الان تو دلمه.
دیشب ک همسرم اومد با شوق براش تعریف کردم که چطور خانومای کلاس قرآن این لطف رو داشتن و اینجوری سوپرایزم کردم.
حس و حال الانم فقط شکره.
خدایا شکرت...
شکرت که توفیق معلمی بهم دادی
البته که همه ی ما همیشه و تا ابد شاگردان محضر قرآنیم❤️
#زندگی_نوشت
#اردیبهشت_۴۰۳
#روز_معلم_مبارک
#احساس_نوشت #خوشحالی #شکر_گزاری
#قرآنِ_دوست_داشتنی ❤️
@yaremehrabanema
دیروز مامان میگفت یکی از شاگردای مهدکودکشون بعد از کلی پیگیری ایشون رو پیدا کرده و بهشون پیام داده و گفته که مامان رو به عنوان یکی از بهترین مربی ها و معلم های دوران کودکیش به یاد میاره.😍
ایشون الان یک آقای ۳۶ ساله هستن که همسر و بچه دارن☺️
برای من خیلی جالب بود که یک معلم با خاطرات خوبش میتونه اینجوری در ذهن یک کودک ۶ ساله ثبت بشه که بعد از این همه سال هنوز به یادش باشه.
همه ی ما توی دوران تحصیلی مون یک معلم اینجوری داشتیم...
یه معلمی که خیلی برامون خاص بوده.
و هنوزم وقتی به گذشته نگاه میکنیم اونو پررنگ تر از هر معلمی به یاد میاریم و یک لبخند بزرگ روی لبمون میشینه.
ازتون میخوام که اون معلم رو به یاد بیارید و اگر یادتونه اسمشون رو و پایه تحصیلی یا درسی که باهاشون کلاس داشتید رو بگید و از همه مهم تر اینکه بگید دقیقا چرا اون معلم بعد از این همه سال هنوز در خاطرتون مونده؟
چه خصوصیت خاصی ایشون رو در ذهنتون ویژه کرده؟
اینجا بهم بگید👈@Pooneh_rsz
#سوال
@yaremehrabanema
عکس رو باز کنید که متنش کامل دیده بشه.👆
آقای نوروزی، خانم رحیمی، خانم بدری
روزتون مبارک معلم های عزیزی که بعد از گذشتن ۲۰ و چند سال هنوز شاگردی از شاگردانتون از شما با خاطره ای خوش یاد میکنه❤️
#نظر_شما_دوست_عزیزم
@yaremehrabanema
عکس رو باز کنید متنش کامل دیده بشه👆
ممنونم رفیقم از لطفی که نسبت به مامانم داری❤️😘
#نظر_شما_دوست_عزیزم
@yaremehrabanema
ریحانه جانم که متن قبلی رو نوشته قدیمی ترین دوستمه که رفیق دوران راهنمایی منه.
یادش بخیر روزهایی که سر کلاس آقای جورکی مینشستیم
واقعا اشکی شدم از تصویر دقیقی که ریحانه از اون روزها و معلم ریاضی عزیزمون ترسیم کرده😢
آقای جورکی عزیز هر جا که هستی سلامت باشی...
چه معلم با اخلاق و وارسته ای بودی که بعد از این همه سال هنوز تو ذهن دانش آموزانت موندی!
معلم دوست داشتنی ای که اون روزها برای دانش آموزانی که هیچ دیدگاهی در مورد کتاب و کتابخوانی نداشتن از کتابهای جبران خلیل جبران میخوندی و ما بچه های یازده دوازده ساله رو غرق در احساسات خوب میکردی.
چقدر بهمون شخصیت میدادی!
تنها معلمی بودی ک طوری باهامون رفتار میکردی که حس میکردیم واقعا کسی هستیم و چقدر بزرگ شدیم و سعی میکردیم سر کلاستون ب بهترین شکل رفتار کنیم.
هنوز یادمه که وقتی میخواستی برگه های امتحانی تصحیح شده مون رو بدی چطور یکی یکی با احترام صدامون میکردی تا بیایم پیشتون!
چطور باهامون حرف میزدی!
اگر امتحان رو خراب کرده بودیم نمیذاشتی حس خجالت و شرم شدید رو تجربه کنیم. بهمون امید میدادی. نقاط مثبتمون رو میگفتی. اگر امتحان رو خوب داده بودیم یک جوری با رضایت نگاهمون میکردی و ازمون تعریف میکردی ک دوست داشتیم همه تلاشمونو بکنیم که بازم اون موفقیت رو تکرار کنیم.
آقای جورکی با مرام و با معرفت و دوست داشتنی روزت مبارک که معلمی بی نظیر و شایسته بودی❤️
ما شاگردانتون نه تنها طعم شیرین ریاضی رو بلکه طعم شیرین اخلاق مداری و انسانیت رو سر کلاس شما چشیدیم🙏🌹
#روز_معلم_مبارک
@yaremehrabanema
یار مهربان
دیروز مامان میگفت یکی از شاگردای مهدکودکشون بعد از کلی پیگیری ایشون رو پیدا کرده و بهشون پیام داده و
به #پوریا هم گفتم که به این #سوال جواب بده👆
اینجوری نوشت:
پونه جان اول اومدم بنویسم شبیه به یک انشاء شد با موضوع دوران تحصیل. خیلی. طولانی شد و حوصله نکردم ادامهش رو بنویسم. تازه دبستان رو نوشته بودم و رسیده بودم به راهنمایی. بعد به نظرم رسید کلاً دارم از موضوع دور میشم و اينجوري خيلي متن طولاني ميشه. خلاصه بخوام بگم، راستش من معلمهای خیلی خوبی نداشتم. بیشتر در طول تحصیلم معلمهای بد داشتم. چون من سر کلاس خیلی شوخی میکردم و تحمل معلمها مثل این زمان نبود. همیشه میفرستادنم دفتر اگرچه شر به معنای خرابکار نبودم ولی خب طرح درس معلم انگار خراب میشد. همه معلمهام رو با خرده خاطراتی به خاطر میارم که برام اون خاطره از اون معلم پررنگه و متأسفانه دوران تحصیل من پر از خرده خاطراتهای بد و اذیت کنندهایه که هنوز هم به طور احمقانهای برام گاهی مرور میشه و آزارم میده. خانم گلاوی قدیمیترین معلمیه در خاطراتم كه دوستش دارم. معلم اول دبستانم در سرخس اما متأسفانه خاطره پررنگی ازش یادم نیست ولی وقتی بهش فکر میکنم حس خوبی دارم و این نشون میده معلم بامحبت و دلسوزی بوده. یه خاطره که ازش دارم اینه که نمیدونم چرا اصرار داشت ما یک سوره بلند قرآن رو هر روز صبح بخونیم. اگر درست خاطرم باشه سوره محمد بود که برای ما اندازه بقره طول میکشید. هرچند به نظرم با آزار نمیخوندیم و واقعاً هم آخراش حفظ شده بودیم. فقط هنوز برام سؤاله چرا اون سوره رو انتخاب کرده بود! من بهترین معلمهام، استادهای دانشگاهم بودن و یه جورایی همین الان هم هستن. بهخصوص در دانشگاه هنر. فارغ از اختلافنظرهای سیاسی و اعتقادی که باز من با اینا داشتم و توی این اتفاقات اخیر کشور (ززآ) پررنگتر شد و رابطهمون بالا و پایین داشت ولی در نهایت بهترین رفتارها و انرژي رو در طول تحصيل من از اینا دیدم و گرفتم. من هیچ وقت فکر نمیکردم میشه با یک استاد دوست و رفیق بود. توی دانشگاه هنر، بیشتر اساتید جایگاهشون رو فراموش میکنند و با دانشجوها رفیق میشن. از همون روز اول میشه فهمید که اينا فرق دارن و کلاً رابطه استاد و دانشجویی توی این دانشگاه فرق میکنه...
@yaremehrabanema
یک خاطره تلخ هم یکی از اعضای کانال نوشتن و برام فرستادن که میخوام باهاتون به اشتراک بذارم.
اگر چه من دوست داشتم که با سوالی که پرسیدم بیشتر از معلم های خوبتون یاد کنید تا هم تقدیری کرده باشیم از معلمان خوبمون و هم ببینیم کدوم ویژگی ها دقیقا باعث میشه که حس و حال و خاطره خوبی از طرف یک معلم برای شاگردش بمونه؟
ولی فکر میکنم که شنیدن خاطراتی از این دست هم خوب باشه چون حداقل شاید برای یکسری از مخاطبین کانال که معلم هستن راهگشا باشه و بدونن که فارغ از تخصصی که دارند و آموزشی که به شاگردان ارائه میدن رفتارشون چه اثری میتونه در وجود یک انسان بذاره که با گذر این همه سال هنوز یادآوری اسم یا تصویر یک معلم میتونه موجب رنجش عمیق اونها بشه😔
بله...
درسته که معلمی شغل انبیاست و این روزها برای تقدیر از مقام معلمی است ولی یادمون باشه که یک معلم بیش از هر چیز با روح و روان و احساس یک انسان در ارتباطه و ب همین دلیل باید بسیار مراقبت داشته باشه در نحوه ی گفتار و رفتارش...
@yaremehrabanema
دخترک 11 ساله ای بودم که تجربه ی حضور در هیچ جمع غریبه ای را نداشتم مخصوصاً فضای به این بزرگی و اینهمه غريبه !
مدرسه ی روستای ما خیلی کوچکتر بود!
مدیر مدرسه را عمو صدا می زدم چون از اقوام نزدیک بود!
معاون مدرسه هم همینطور! همکلاسی هایم کم بودند و همه را قبل از مدرسه می شناختم؛ یا در مراسم های عروسی و عزای اقوام دیده بودمشان یا در شب نشینی های فامیلی!
از روستای کوچکی که همه همدیگر را می شناختیم پریده بودم وسط مدرسه ای که تعداد دانش آموزان یک کلاسش اندازه ی تمام دانش آموزان مدرسه ی قبلی ام بود.
با سفارش مادرم همراه دختر همسایه شدم و با هم وارد مدرسه شدیم.
اولین روز مدرسه بود و حس و حال عجیبی داشتم؛
غریبگی، خجالت، گوشه گیری، ترس ...
چقدر خدا خدا کردم تا با دختر همسایه همکلاس باشم شاید کنار او بودن کمی ترسم را کم کند.
اسم هایمان را که خواندند نفسی کشیدم. و همراه او وارد کلاس شدم.
یادم نیست یک روز یا چند روز در آن کلاس بودم که ناظم مدرسه آمد و نامم را صدا زد و مرا به کلاسی دیگر برد.
آنقدر حس های عجیب و غریب و ناراحت کننده گریبانم را گرفته بود که نه از کلاس چیزی می فهمیدم و نه از همکلاسی ها.
اولین جلسه درس در کلاس جدید بود که معلم با ورودش نامم را صدا زد!
هنوز چهره و نام معلم در ذهنم هست!
گفت : «تو چرا گفتی خانم فلانی بد درس می ده؟»
هاج و واج مانده بودم!
اولین بار بود می دیدمش!
حتی نتوانستم دفاع کنم و بگویم اولین باریست که در این کلاس آمده ام!
اولین باریست که شما را می بینم!
من حتی نام شما را الان از زبانتان شنیدم!
بقول آقای حامد عسکری فقط «اشک شدم»
من ایستاده و بارانی، او نشسته و عصبانی، همکلاسی ها همه تن چشم و نظاره گر ویران شدنم!
حسی همچون افتادن از پرتگاهی عمیق و تاریک تمام وجودم را در بر گرفته بود.
از همان روز بود که حالم از مدرسه به هم خورد. نسبت به همه ی معلم ها بدبین شدم نه فقط بخاطر آن یک نفر! بلکه بخاطر اینکه از همان روز از نگاه هیچکدامشان محبت چکه نکرد، من بودم و همان غریبگی و خجالت،
همان ترس و گوشه گیری،
همان تنهایی ...
تمام آن روز را همچون ابر بهاری باریدم، نفس کم آورده بودم. همه ی راه مدرسه تا خانه را دویده بودم؛
انگار دویدن و هر قدم دور شدن از مدرسه راه تنفسم را باز می کرد، لحظه ای که جمله ی معلم بر سرم آوار شده بود مدام در ذهنم تکرار می شد و هر بار سیل می شد و از چشمانم می بارید.
وقتی رسیدم هر چه بود و شد همانطور سیل وار برای مادر گفتم.
آنقدر دغدغه و نگرانی داشت که فرصت همدردی با دخترک نازک نارنجی بی دفاعش را نداشت و فقط با گفتن «عیبی نداره فردا بهش بگو تو تازه رفتی اون کلاس و همچین چیزی نگفتی و احتمالاً بچه ها به اشتباه اسمتو گفتن » به ظاهر همه ی ماجرا را حل و فصل کرد.
اما خرابه ای که بر سر من آوار شده بود نه تنها تا آخر آن سال بلکه تا آخر دوران راهنمایی آباد نشد...
#به_قلم_مجاور_آقا
#نظر_شما_دوست_عزیزم
@yaremehrabanema
از چهارشنبه دارم فکر میکنم به اینکه کدام معلمم در زندگی من نقش پر رنگی داشته و کدوم رو هنوز خیلی دوست دارم . من معمولا بچه خوبه ی کلاس بودم و رابطه همه معلم ها باهام خوب بود چیزی ذهنم رو قلقلک نمی داد اومدم عقب تر تا رسیدم به پیش دبستانی!
بابام من رو تو بهترین پیش دبستانی شهر ثبت نام کرده بود، اسمش مهد کودک شکوفه بود، از شیر خوارگاه تا پیش دبستانی رو داشت و امکانات خوبی هم داشت اما متاسفانه رفتار درست با کودک رو نیاموخته بودن. من از لحظه ورود به اونجا تحت فشار و اذیت بودم وقتی سراغ بابام رو میگرفتم که کی میاد دنبالم بهم میگفتن بابات دیگه نمیاد دنبالت و تو تا شب باید اینجا بمونی و منِ بی پناه شروع میکردم به گریه و باز اونا دعوام میکردن که گریه نکنم.
یادم نیست چند روز شد برای من خیلی طولانی گذشت بابام یه روز وسط خمیر بازی ها و خوراکی خوردن های بچه ها اومد دنبالم و دستم رو گرفت و برای همیشه از اونجا برد. بعدترش بهم گفتن که مدیر اونجا گفته دختر شما مشکل ذهنی داره و بابام گفته بود همین دختری که شما میگید دو جزء از آخر قرآن حفظه اونم سوره های کوتاه و با واژگان سخت جزء سی! اون ها هم متعجب و متحیر مونده بودن .
یه مدتی که گذشت بابام من رو برد یه جای دیگه موسسه جامعه القرآن که تازه فعالیتش رو شروع کرده بود من اولش برای رفتن مقاومت میکردم اما اگر نبود مهربونی و محبت های مادری مربی اونجا خانم قرخلو من شاید دیگه هیچ وقت سمت آموزش نمیرفتم. اونجا خوندن و نوشتن قرانی رو یاد گرفتم، یک جزء دیگه قران حفظ کردم تو مسابقات کشوری حفظ خردسال مقام دوم آوردم و شروع شد هر انچه که تو زندگیم بدست آوردم...
سال ۹۶ تو تدارک جشن عروسی ام به هر دری زدم تا خبری از خانم قرخلو بگیرم بالخره با تلاش های خواهرم با وجود اینکه فامیلیشون رو هم عوض کرده بودن، تونستیم پیداش کنیم. یه مهد قرآنی خصوصی باز کرده بود. با مامانم رفتیم که کارت عروسیم رو بهش بدیم. تو نگاه اول مادرم رو شناخت و بعدش من رو😍
دیگه اینجوری شد که مربی پیش دبستانی ام شد مهمان ویژه عروسی ام و چقدر برامون لذت بخش بود .
#به_قلم_فاطمه_تقوی
#نظر_شما_دوست_عزیزم
@yaremehrabanema