eitaa logo
یاس نبی
816 دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
412 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از یاس نبی
💐: جشن ولادت امام علی (ص) و روز پدر 🎤:سخنران :سرکار خانم زمانی 🎤مداح :مداحان :خانم تاج الدینی و بدلی پور وعلیپور ⏰: دو شنبه :۱۴۰۲/۱۱/۲ از ساعت ۱۴/۳۰ الی ۱۶/۳۰ 🕌 : مکان:خ :بهار :خ:خرمدل میدان دیزج مسجد ولایت بهار
هدایت شده از یاس نبی
باسلام وعرض ادب، برنامه هیئت فاطمیه بمناسبت میلاد امام جوادعلیه السلام 🌸☘🍃🌸☘🌸 سخنران سرکارخانم زمانی بامولودخوانی ذاکرین اهلبیت عصمت وطهارت(ع) زمان دوشنبه ۲بهمن بعدازظهرساعت ۲:۳۰ مکان ازطرف سه راه امین👇 ادرس سه راه امین جنب ایستگاه مترو  بالاتراز دبیرستان شهیدقاضی طباطبایی اولین کوچه جنب آزمایشگاه رهبری پلاک ۵۸ نزدیک مهدقرآن ازطرف فردوسی👇 خیابان فردوسی کوچه اردبیلی ها پایین ترازمسجداستادشاگردپلاک ۵۸ https://eitaa.com/joinchat/4229431345C0ef3f2e2e1
هدایت شده از یاس نبی
با سلام وعرض ادب: به استحضار میرسانیم هر هفته روزهای دوشنبه کلاس روخوانی،روانخوانی ومعنی قران،توسط استاد گرامی سرکار خانم میرحسینی، از ساعت ۹:۳۰ الی ۱۲ظهر،در مسجد حاج مصطفی برگزار خواهد شد. آدرس:خیابان مفتح،نرسیده به میدان امام حسین،مسجد حاج مصطفی
🖤🕊🖤🕊🖤🕊🖤🕊 🖤انا لله و انا الیه راجعون 🕊 🕊اروج شهید گونه جانباز شیمیایی ۸ سال دفاع مقدس و مدافع حرم آل الله و استاندار محبوب و محترم استان آذربایجان شرقی 🖤سردار سرفراز زین العابدین رضوی خرم 🕊محضر امام زمان(عج) و نائب برحقش امام خامنه‌ای عزیزمان تسلیت می گوییم و از خدای عزیز صبر برای خانواده اش درخواست می کنیم 🕊امشب لیلة الدفن سردار زین العابدین رضوی خرم فرزند خداداد است 🖤سرداری که شاهد تمام رشادت‌ها و فداکاری ها و بی ریا فعالیت و زندگی‌شان بودیم در زمانی که اکثرا مسئولین از سفره انقلاب خودشان و خانواده و اطرافیانشان چپاول و غارت می کنند سردار عزیز استاندار محترم هزار تومن از بیت المال نخوردند و حتی فرزندانشان هم در پست ومقام دولتی مشغول کار نیستند 🕊مانند دوستان شهیدشان با درد و رنج روزی هزاربار جلوی چشمان خانواده عزیزشان شهید می شودند ما همه مدیون هستیم و حق سردار در گردنمان هست 🖤بیایید امشب برای آرامش سردار و صبر خانواده عزیزشان نماز وحشت بخوانیم و حتما مطمئن باشید پیش اهل بیت(ع) و دوستان شهیدشان دعاگوی ما هستند🤲 🖤🕊شادی روح سردار زین العابدین رضوی خرم فاتحه‌ای هدیه کنیم 🙏 🖤🕊🖤🕊🖤🕊🖤🕊 🕊خادمین هیئت نورالانوار تبریز را در غم از دست دادن عزیزتان شریک بفرمایید 😥🙏 🖤🕊 واحد اطلاع رسانی هیئت نورالانوار تبریز 🖤🕊@Hnoorolanvar_tabriz🕊🖤
1_9281737738.mp3
8.85M
متن شعر مناجات - حجت الاسلام میرزامحمدی: من زمین گیرم ، گرفتارم.. دعایم کن حسین از خودم والله بیزارم ..دعایم کن حسین ناظر من بودی و من ملتفت بودم ولی.. باز هم آلوده رفتارم ..دعایم کن حسین روبه موتم چون که باشد دردهایم لا علاج سال های سال بیمارم..دعایم کن حسین می کنم توبه ولی دنبال عصیان می دوم به خدا خسته ز تکرارم ...دعایم کن حسین نیستم پیش تو و پشتم به جایی گرم نیست در بیابان بوته ای خارم....دعایم کن حسین هرچه من بد می کنم تو مهربانی می کنی من به تو خیلی بدهکارم....دعایم کن حسین از تو دورم که رفیق خلوتم شیطان شده زخم خورده از همین یارم ..دعایم کن حسین تو نگاهم می کنی و من خجالت می کشم نوکرم..افسوس سربارم!! دعایم کن حسین صبر کن حرفی است که مانده درون سینه ام هر چه باشم دوستت دارم..دعایم کن حسین خورده بر کارم گره با دست تو وا می شود حاجت کرب وبلا دارم..دعایم کن حسین
هدایت شده از یاس نبی
34.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنرانی سرکار خانم زمانی هیئت فاطمیه روز دوشنبه مورخه ۱۴۰۲/۱۱/۲ 🆔 @yas_nabi
26.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنرانی سرکار خانم زمانی مسجد ولایت روز دوشنبه مورخه ۱۴۰۲/۱۱/۲ 🆔 @yas_nabi
روزی هارون الرشید بهلول را خواست و او را به سمت نماینده ی تام الاختیار خود به بازار بغداد فرستاد و به او گفت: اگر دیدی کسی به دیگری ظلم و تعدی میکند و یا کاسبی در امر خرید و فروش اجحاف میکند همان جا عدالت را اجرا کن و خطا کار را به کیفر برسان. بهلول ناچار قبول کرد و یک دست لباس مخصوص مُحتسبان پوشید و به بازار رفت ... اول پیرمرد هیزم فروشی دید که هیزمهایش را برای فروش جلویش گذاشته که ناگهان جوانی سر رسید و یک تکه از هیزمها را قاپید و بسرعت دور شد. بهلول خواست داد بزند که بگیریدش که جوان با سر به زمین افتاد و تراشه ای از چوب به بدنش فرو رفت و خون بیرون جهید. بهلول با خود گفت: حقت بود. راه افتاد که برود، بقالی دید که ماست وزن میکند و با نوک انگشت کفه ترازو را فشار میدهد تا ماست کمتری بفروشد. بهلول خواست بگوید چه میکنی؟ که ناگهان الاغی سررسید و سر به تغار ماست بقال کرد و بقال خواست الاغ را دور کند تنه الاغ تغار ماست را برگرداند و ماست بریخت و تغار شکست. بهلول جلوتر رفت و دکان پارچه فروشی را نگاه کرد که مرد بزاز مشغول زرع کردن پارچه بود و حین زرع کردن با انگشت نیم گز را فشار میدهد و با این کار مقداری از پارچه را به نفع خود نگه میدارد. جلو رفت تا مچ بزاز را بگیرد و مجازاتش کند ولی با کمال تعجب دید موشی پرید داخل دخل بزاز و یک سکه به دهان گرفت بدون اینکه پارچه فروش متوجه شود به ته دکان رفت. بهلول دیگر جلوتر نرفت و از همان دم برگشت و پیش هارون رفت و گفت: محتسب در بازار است و هیچ احتیاجی به من و دیگری نیست ! ✺ نشـC᭄ـر، صـღـدقه جاریه است ✺