میدونم حس کنجکاوی در بعضی ها داره بپر بپر میکنه😁
چی میخواید بدونید از ما؟
تو ناشناس بگید در حد توان جواب داده میشه
#پارت ۳
#نگاه_خدا
_مامان فاطمه توروخدا چشاتو بازکن
سارا بدون تو میمیره
ماماااااااااااان
دکتر و و پرستارا با صدای جیغ و داد من اومدن داخل
_آقای دکتر به پاتون میوفتم توروخدا مامانمو برگردونین
دکتر:لطفا این دخترو ازینجا ببرید بیرون
به زور منو بردن بیرون
خاله زهرا اومد منو بغل کرد
اینقدر جیغ کشیدمو گریه کردم که از هوش رفتم
چشامو که باز کردم صبح شده بود
بابا داشت بالا سرم قرآن میخوند
(واسه کی قرآن میخونی؟اونی که میخواستیم پیشمون بمونه رفت)
بابا که منو دید اومد بالاسرم(ازچشاش معلوم بود حسابی گریه کرده)
بابا رضا:خوبی باباجان؟
هیچ حرفی نمیزدم فقط اشک از چشمام میومد
سرمم که تموم شد بابا منو برد بهشت زهرا
کل فامیل اونجا جمع شده بودند
مادرجونم هی به سر و صورتش میزد و از حال میرفت
اما من فقط به خاک زل زده بودم و با نگاهم مامانمو بدرقه خاک میکردم
(مامانی که هیچ وقت باهام تندی نکرد ، همیشه لبخند میزد ، هیچ وقت چیزی رو بهم تحمیل نکرد ، با اینکه خودش عاشق حجاب و دین بود اما منو مجبور به قبول اونا نکرد ، فقط حرفای قشنگ راجع به حجاب میزد اما گوشای من نمیشنید)
یه دفعه دستی رو شونم نشست
دیدم دایی حسینمه
نویسنده:خانم فاطمه باقری