eitaa logo
ر؋ـقاے همقبله
147 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
3 فایل
بسم ِ رب ِخـٰامنہ‌ایےشهیـد❤️‍🩹 . ـ نحن‌ُشيعَةعلي‌بن‌ابي‌طالب...؛🌱 کپی؟ روزمرگی‌ها،خیر ، پستا یـہ صلوات براے آقا امام زمان بزار کنارش بعـد🙃 ؋ـقط کُل کانال کپے نشـہ https://eitaa.com/yasmangoi لینک کانال #أَللّٰھُـمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلِیِّڪَ‌ٱلْفَرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
در ماه تولدش هیچ شهادتی نیست در ماه شهادتش هم هیچ تولدی نیست _یا حسین(ع)
اشکالات مارو لطفا تو همین ناشناس بگید برطرف کنیم☺️👌
چیبگم.. همه تلاشمو میکنم تا بتونم شرایطو بهتر کنم
و در اخر ما میمانیم و مسجدِ خالی از هیچ... که فردا مراسم سراسری داریم و باید به کارا برسیم🥲
میدونم حس کنجکاوی در بعضی ها داره بپر بپر میکنه😁 چی میخواید بدونید از ما؟ تو ناشناس بگید در حد توان جواب داده میشه
دوسِتان میلاد مبارک✨❤️‍🩹
۳ _مامان فاطمه توروخدا چشاتو بازکن سارا بدون تو میمیره ماماااااااااااان دکتر و و پرستارا با صدای جیغ و داد من اومدن داخل _آقای دکتر به پاتون میوفتم توروخدا مامانمو برگردونین دکتر:لطفا این دخترو ازینجا ببرید بیرون به زور منو بردن بیرون خاله زهرا اومد منو بغل کرد اینقدر جیغ کشیدمو گریه کردم که از هوش رفتم چشامو که باز کردم صبح شده بود بابا داشت بالا سرم قرآن میخوند (واسه کی قرآن میخونی؟اونی که میخواستیم پیشمون بمونه رفت) بابا که منو دید اومد بالاسرم(ازچشاش معلوم بود حسابی گریه کرده) بابا رضا:خوبی باباجان؟ هیچ حرفی نمیزدم فقط اشک از چشمام میومد سرمم که تموم شد بابا منو برد بهشت زهرا کل فامیل اونجا جمع شده بودند مادرجونم هی به سر و صورتش میزد و از حال میرفت اما من فقط به خاک زل زده بودم و با نگاهم مامانمو بدرقه خاک میکردم (مامانی که هیچ وقت باهام تندی نکرد ، همیشه لبخند میزد ، هیچ وقت چیزی رو بهم تحمیل نکرد ، با اینکه خودش عاشق حجاب و دین بود اما منو مجبور به قبول اونا نکرد ، فقط حرفای قشنگ راجع به حجاب میزد اما گوشای من نمیشنید) یه دفعه دستی رو شونم نشست دیدم دایی حسینمه نویسنده:خانم فاطمه باقری
۴ بغض کرده بود یه دفعه ای محکم منو تو آغوش گرفت (دایی حسین بهترین رفیقم تو زندگی بود ، خیلی دوستم داشت ، همیشه میگفت با اینکه اهل نماز و روزه نیستی ولی یه چیزی تو درونت منو جذب خودش میکنه) دایی حسین:ساراجان قربونت برم چرا گریه نمیکنی؟گریه کن عزیزم با مامانت خداحافظی کن سارا جان دلم میخواست حرفی بزنم ، دلم میخواست فریاد بزنم و گریه کنم ولی نمیشد دایی حسین اینقدر حالش بد بود که دایی هادی و چند نفر دیگه اومدن بردنش مراسم تموم شد اما من یه دل سیر مامانمو ندیدم بغلش نکردم بوش نکردم نرگس جون زن دایی حسین اومد بلندم کرد مادرجون:حاج رضا بزارید سارا بیاد خونه ما حالش بهتر شه یکم رفتم به پیراهن بابا رضا چنگ زدم و بهش فهموندم نمیخوام برم مادرجون فهمید و گفت مادرجون:باشه ساراجان ولی توروخدا مواظب خودت باش توی راه بابا اصلا حرف نزد وقتی رسیدیم خونه اومدم زودتر برم خونه که چشمم به سجاده مامان افتاد رفتم اونجا نشستم زبونم باز شد: یعنی اینقدر بد بودم که حتی صدامو نشنیدی؟ندیدی حال و روزمو؟مگه چی ازت خواستم؟دیگه نمیخوامت تمام زندگی من الان زیر خاکه دیگه هیچی نمیخوام جیغ زدم و سجاده رو پرت کردم اونور و تسبیح مامانو پاره کردم بابا صدامو شنید و اومد تو بغلم کرد و گفت بابا رضا:آروم باش بابا آروم باش عزیزم نویسنده:خانم فاطمه باقری
ک اینطور😐 برو حستو عوض کن اخوی اشتباه میکنه
خیر😐 تیکه تیکه نشو برادر😂
درسته ک ایشون نوشته های توی دفترش جذابه ..ولی یواشکی خوندن کار قشنگی نیست شاید خصوصی باشه!