#پارت ۴
#نگاه_خدا
بغض کرده بود
یه دفعه ای محکم منو تو آغوش گرفت
(دایی حسین بهترین رفیقم تو زندگی بود ، خیلی دوستم داشت ، همیشه میگفت با اینکه اهل نماز و روزه نیستی ولی یه چیزی تو درونت منو جذب خودش میکنه)
دایی حسین:ساراجان قربونت برم چرا گریه نمیکنی؟گریه کن عزیزم با مامانت خداحافظی کن سارا جان
دلم میخواست حرفی بزنم ، دلم میخواست فریاد بزنم و گریه کنم ولی نمیشد
دایی حسین اینقدر حالش بد بود که دایی هادی و چند نفر دیگه اومدن بردنش
مراسم تموم شد اما من یه دل سیر مامانمو ندیدم بغلش نکردم بوش نکردم
نرگس جون زن دایی حسین اومد بلندم کرد
مادرجون:حاج رضا بزارید سارا بیاد خونه ما حالش بهتر شه یکم
رفتم به پیراهن بابا رضا چنگ زدم و بهش فهموندم نمیخوام برم
مادرجون فهمید و گفت
مادرجون:باشه ساراجان ولی توروخدا مواظب خودت باش
توی راه بابا اصلا حرف نزد
وقتی رسیدیم خونه اومدم زودتر برم خونه که چشمم به سجاده مامان افتاد
رفتم اونجا نشستم
زبونم باز شد:
یعنی اینقدر بد بودم که حتی صدامو نشنیدی؟ندیدی حال و روزمو؟مگه چی ازت خواستم؟دیگه نمیخوامت
تمام زندگی من الان زیر خاکه دیگه هیچی نمیخوام
جیغ زدم و سجاده رو پرت کردم اونور و تسبیح مامانو پاره کردم
بابا صدامو شنید و اومد تو
بغلم کرد و گفت
بابا رضا:آروم باش بابا آروم باش عزیزم
نویسنده:خانم فاطمه باقری
ر؋ـقاے همقبله
...
جوری که شما اطلاعات میدین ادمین که علم غیب نداره بشناسه شمارو🙄