#پارت ۸
#نگاه_خدا
_باشه چشم
نرگس جون هم بغلم کرد خداحافظی کرد و اروم زیر گوشم گفت داری دختر عمه میشی
از خوشحالی اشک تو چشمم جمع شده بود اخه بعد ۱۲ سال بچه دار شده
_الهی قربونتون برم مبارکتون باشه
سرمو داخل ماشین کردم به دایی حسین گفتم :دایی جون یه شیرینی بدهکاری به مناااا
دایی حسین:با روی چشششم یه سارا که بیشتر نداریم
دایی حسین اینا که رفتن منم رفتم داخل که درو ببندم دیدم یکی داره بوق میزنه
درو یه کم باز کردم از لای در نگاه کردم عاطفه اس
رفتم بیرون و نگاهش کردم
_عاطفه تویی؟
عاطی:نه عممه
_ماشینو از کی گرفتی؟
عاطی:از شاهزاده رویاهام
_عع چه خوب یه شاهزاده واسه مام پیدا کن پس
عاطی؛نه خیر تو اخلاقت گنده هرکسی نمیاد سمتت
_بی مزه بگو از کی گرفتی
عاطی:از حاج بابا گرفتم گفتم میخوام دختر دوستشو ببرم هوا خوری یه بادی به اون کله مغزش بخوره سوییچو دو دستی تقدیمم کرد
بپر بالا بریم
_صبر کن برم کیفمو بردارم میام
حرکت کردم رفتیم پاتوق همیشه گیمون سعی میکردیم همیشه جاهایی بریم که خلوت باشه
_خوب حالا ببینم توهم قبول شدی؟
عاطی:معلومه که شدم حوزه حلمیه جامعه الزهرا
_خیلی خوشحالم توهم قبول شدی
عاطی:اوهوم منم ولی چجوری دوریتو تحمل کنم ..؟
نویسنده:فاطمه باقری
ر؋ـقاے همقبله
#پارت ۸ #نگاه_خدا _باشه چشم نرگس جون هم بغلم کرد خداحافظی کرد و اروم زیر گوشم گفت داری دختر عمه می
امشب نمیشد بزارم
زودتر یکی دیگه از ادمینا زحمتشو کشید
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مصطفی علیخانی
قلبــــــــــــــم🥀🖤
#آشوب404
ر؋ـقاے همقبله
چی بگویم؟ اگه قصد خاصی دارید بفرمایید خب با کی و چرا
چرا دارم نمیفهمم😂