#پارت ۱۰
#نگاه_خدا
یکم بعد بابا اومد
تو دستش غذا بود و یه دسته گل مریم
من عاشق گل مریم بودمممم
_سلام بابایی
واییییییی گل مریم برا منه؟؟؟
+سلام باباجان
تو این خونه کی گل مریم دوست داره؟
_مننننننننننن
داخل یه گلدون آب ریختم و گل رو گذاشتم داخلش تا بعدا ببرم اتاقم
نشستم سر سفره
بابا هم اومد نشست
مشغول غذا خوردن بودیم که بابا گفت
+مبارک باشه باباجان قبول شدی
_ممنونم اما از کجا متوجه شدید؟
+حاج احمد میخواست تبریک بگه بهم گفت
_ببخشید بابا خودمم امروز فهمیدم اینقدر عاطفه هولم کرد که یادم رف بگم
+اشکالی نداره باباجان
شامو که خوردم رفتم اتاقم گل رو گذاشتم کنار عکس مامان و رو تخت دراز کشیدم
گوشیم زنگ خورد
شماره خونه مادرجون بود
_الو سلام مادرجون خوبین؟
+سلام عزیز دلم ممنون تو خوبی؟
_ممنون آقاجون خوبه؟
+خوبه ولی خیلی دلتنگته چرا نمیای سری به ما بزنی؟
_الهی قربونتون برم چشم فردا حتما میام
+پس فردا منتظرتم عزیزم
اینقدر خسته بودم که بعد از خداحافظی با مادرجون رفتم تو کُما
صبح نزدیکای ساعت ۱۰ بلند شدم رفتم دوش گرفتم
لباسامو پوشیدم و رفتم خونه مادرجون
با ورود به حیاط تمام خاطرات برام زنده شد و دلم برای مامان تنگ شد
نویسنده:فاطمه باقری
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیـــــــــــــروز
امـــــــــــــــــــــــــــــــــــروز😎
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقد قشنگ دلـــــــــــــم برا امام رضـــــا تنگ شد
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچههای خوبی بودن کارشون توی همون ون راه افتاد :)