#پارت ۱۲
#نگاه_خدا
+بابات دیروز زنگ زد و گفت
مبارکت باشه باباجان انشاءالله موفق باشی
_ممنونم آقاجون
صدای مادرجون اومد که گفت
+اگه صحبتاتون تموم شد بیاین ناهار آماده است
_اومدیم
بوی قرمه سبزی همه جا پیچیده بود
منم که عاشق قرمه سبزی ام
ناهارو که خوردیم ظرفا رو شستم و اومدم کنار آقاجون نشستم
مادرجون از رو طاقچه یه چیز کادو کرده آورد
+سارا جان این کادوی دانشگاهته امیدوارم دوسش داشته باشی
کادو رو باز کردم چادر بود(من موقعی میخواستم چادر بزارم که مامانم سلامتیشو به دست بیاره وقتی خدا به قولش عمل نکرد من چرا عمل کنم)
لبخند زدمو گفتم
_دستتون درد نکنه خیلی زحمت کشیدید
آقاجون هم از تو جیبش یک سکه درآورد و گفت
+بیا عزیزم اینم هدیه من به تو
_دست شما درد نکنه آقاجون زحمت کشیدین
بعد نیم ساعت آقاجون رفت تو اتاقش یکم استراحت کنه
مادرجون گفت
+سارا جان میخوام یه چیزی بگم که گفتنش خیلی برام سخته
(نمیدونستم چی مینو میخواست بگه ولی دلم آشوب بود)
+عزیزم میدونی که حاج رضا وقتی پدر و مادرش فوت کردن از دار دنیا یه برادر داره و بس
الان وظیفه ماست که این حرفو بزنیم
_چی شده مادر جون چرا یه جوری حرف میزنین؟
+هر مردی نیاز به همدم داره درسته که تو هستی کنار بابا ولی جای همسرو پر نمیکنی براش
(اشک تو چشمام جمع شد هنوز دو ماه نگذشته بود این حرفو میزنن)
_مادرجون چطور راضی شدین این حرفو بزنین؟مگه مامان فاطمه دختر شما نبود؟چجوری میتونین واسه دامادتون زن بگیرین؟
+عزیز دلم این چرخه طبیعته هرکی یه روز میره و به جاش یکی دیگه به دنیا میاد
حضرت فاطمه با اون مقامش لحظه ای که تو بستر بیماریش بود وصیت کرد امام علی بعد اون هرچه سریع تر ازدواج کنه
نویسنده:فاطمه باقری
با هر کدوم از ادمین ها میتونید حرف بزنید فقط بگید کدوم ادمین
و نظر یا پیشنهادی که راجب کانال دارید رو بگید
ر؋ـقاے همقبله
راحیل هستم سلام
عزیزان هر وقت که خواستید تو ناشناس صحبت کنید حتما که نباید ما بگیم😐😅
ناشناس تبدیل به کویر شد😂😂