شهیدمصطفیصدرزاده:
سخنانمقاممعظمرهبری
راحتماگوشکنید،قلـب
شمارابیدارمیکندوراه
درسترانشانتانمیدهد...))))🌱
#شهید_مصطفی_صدر_زاده
ر؋ـقاے همقبله🏴
بعد مدرسه رفتم دکتر💊🩺 همین الان برگشتم
الان من باید مدرسه می بودم....
ولی ساعت ۹ و نیم از خواب بیدار میشم و میفهمم مادر بیدار نکرده منو😐
چون مریض بودم باید تو خونه میخوابیدم
#پارت ۱۳
#نگاه_خدا
اصلاً از حرفاش هیچی نفهمیدم ،
تا شب که بابا بیاد خونه مادر جون حرفی نزدم
بابام که اومد زود شام خوردیم و برگشتیم خونه
منم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم ، تا صبح به خاطر حرفهای مادر جون حرص خوردم و نخوابیدم دم دمای صبح بود که خوابم برد
صبح که بیدار شدم نزدیکای ظهر بود بلند شدم که برم یه چیزی برای خودم درست کنم که یه کاغذ روی آینه اتاقم دیدم
دست خط بابا بود:
سارای عزیزم میدونستم
حال خراب دیشبت به خاطر چی بود باید بهت بگم که من تا وقتی تو رو دارم به هیچ چیز و هیچکس فکر نمیکنم
پس به خاطر حرفهای جونت ناراحت نباش صبحانتو آماده کردم حتما بخور
البته اینم میدونم چون دیشب تا صبح بیدار بودی تا ظهر خوابی
دوستت دارم سارای بابا
_وایی بابایی عاشقتم♡
با خوشحالی رفتم تو آشپزخونه و دست و صورتمو شستم و مشغول خوردن شدم
صدای زنگ اومد
رفتم دعا کردم دیدم عاطفه است داره گریه میکنه
قفل درو زدم دیدم چمدون دستشه همینجور داره گریه میکنه
رفتم دم در
_چی شده؟
+اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نا مهربان بودیم و رفتیم
_خندم گرفت:خل شدی به سلامتی؟!
سارا اومد جلو بغلم کرد و گفت
+وایییییی سارا دارم میرم خوابگاه چجوری دوریتو تحمل کنم من
_ولم کن خفه شدم دیوونه نمیری که بمیری همین بغل گوشمی یه سوت بزنم رسیدی اینجا
+سارا تو بدون من چکار میکنی؟
_هیچی یه بسته تخم سیاه میخرم میخورم کیفشو میکنم
زد به بازوم+خیلی دیوونه ای
_حالا با کی میخوای بری؟
+با شاهزاده رویاهام😂
_عه!سلام برسون بهش پس
دوباره پرید بغلم
+واییی دلم برای خل بازی هات هم تنگ میشه