#پارت ۱۳
#نگاه_خدا
اصلاً از حرفاش هیچی نفهمیدم ،
تا شب که بابا بیاد خونه مادر جون حرفی نزدم
بابام که اومد زود شام خوردیم و برگشتیم خونه
منم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم ، تا صبح به خاطر حرفهای مادر جون حرص خوردم و نخوابیدم دم دمای صبح بود که خوابم برد
صبح که بیدار شدم نزدیکای ظهر بود بلند شدم که برم یه چیزی برای خودم درست کنم که یه کاغذ روی آینه اتاقم دیدم
دست خط بابا بود:
سارای عزیزم میدونستم
حال خراب دیشبت به خاطر چی بود باید بهت بگم که من تا وقتی تو رو دارم به هیچ چیز و هیچکس فکر نمیکنم
پس به خاطر حرفهای جونت ناراحت نباش صبحانتو آماده کردم حتما بخور
البته اینم میدونم چون دیشب تا صبح بیدار بودی تا ظهر خوابی
دوستت دارم سارای بابا
_وایی بابایی عاشقتم♡
با خوشحالی رفتم تو آشپزخونه و دست و صورتمو شستم و مشغول خوردن شدم
صدای زنگ اومد
رفتم دعا کردم دیدم عاطفه است داره گریه میکنه
قفل درو زدم دیدم چمدون دستشه همینجور داره گریه میکنه
رفتم دم در
_چی شده؟
+اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نا مهربان بودیم و رفتیم
_خندم گرفت:خل شدی به سلامتی؟!
سارا اومد جلو بغلم کرد و گفت
+وایییییی سارا دارم میرم خوابگاه چجوری دوریتو تحمل کنم من
_ولم کن خفه شدم دیوونه نمیری که بمیری همین بغل گوشمی یه سوت بزنم رسیدی اینجا
+سارا تو بدون من چکار میکنی؟
_هیچی یه بسته تخم سیاه میخرم میخورم کیفشو میکنم
زد به بازوم+خیلی دیوونه ای
_حالا با کی میخوای بری؟
+با شاهزاده رویاهام😂
_عه!سلام برسون بهش پس
دوباره پرید بغلم
+واییی دلم برای خل بازی هات هم تنگ میشه
#پارت ۱۴
#نگاه_خدا
_خل خودتی
بعدم اینقدر حرف نزن برو شاهزاده منتظره
+سارا زنگم بزنی ها من آخر هفتهها برمیگردم حتماً میام بهت سر میزنم
_باشه وقت داشتم حتماً واست زنگ میزنم
+خیلی لوسی! راستی تو نرفتی برای ثبت نام؟
_نه فردا میرم
+باشه خیلی دوست دارم مواظب خودت باش
_الهی قربونت برم من توام مواظب خودت باش
عاطی که رفت فهمیدم چقدر تنهام راست میگفت چقدر دوری از او سخت بود
فردا صبح زود از خواب بلند شدم خیلی سخت بود که چشمامو باز کنم ولی مجبور بودم به خاطر ثبت نام دانشگاه برم
مانتو سرمه ای که بابا خریده بود با مقنعه سرمهای و پوشیدم یکم آرایش کردم یک ذره از موهای خرماییم هم ریختم بیرون
(به به چه جیگری شدم من)
رسیدم دانشگاه وارد محوطه دانشگاه شدم دیدم یه عالمه دختر و پسر دارم با هم حرف میزنن و چقدر با هم صمیمیان
(از بچگی حس خوبی از پسرا نداشتم با اینکه همش میرفتیم خونه خاله زهرا و خاله دو تا پسر داشت ولی من ازشون فراری بودم همیشه)
ثبت نام انجام دادم انتخاب واحدم کردم سعی کردم کلاسامو بعد ساعت ۱۰ بردارم که به خاطر خواب اذیت نشم اما یک کلاس رو مجبور شدم ساعت ۸ بردارم کل کلاسها هم از شنبه تا چهارشنبه گرفتم که تو خونه حوصلم سر نره
کارامو انجام دادم و رفتم خونه لباسمو عوض کردم و رفتم
ببینم برای ناهار چی درست کنم بابا ناهار خونه نمیاومد پس یه چیز ساده برای خودم درست کردم که برای شام یه چیز مفصل درست کنم
ساعت ۹ شب بود گوشیم زنگ خورد بابا رضا بود گفتم الان میگه من دیرتر میام تو شامتو بخور
_جانم بابا
+سارا بابا بیا دم در
_مگه کلید ندارین؟
+چرا بابا تو بیا کارت دارم
#پارت ۱۵
#نگاه_خدا
رفتم دم در درو بازم کردم واییییییییی یه هاچ بک آلبالویی داشت چشمک میزد
بابا رضا سمتم اومد
+اینم سوئیچش کادوی دانشگاهت
پریدم بغلش_واییییی باباجون عاشقتم نوکرتم دیوونتم
+اوووو چه خبرته مبارکت باشه
شما که خوردین به بابا شب بخیر گفتم رفتم اتاقم
زنگ زدم به عاطی
عاطفه خواب بود
_الو عاطی خوابی؟
+آره خیر سرم اگه جنابعالی میزاشتین داشتم یه خواب خوب میدیدم
_اوووو نکنه داشتی خوب شاهزاده تو میدیدی؟
+حالا چکارم داشتی مزاحم؟
_وایی باورت نمیشه بابام برام ماشین گرفته
انگار خوب از سرش پرید
+جان عاطی مرگ عاطی راست میگی؟
_مرگ شاهزادت راست میگم
+بیشعور مگه من به شاهزاده تو کار دارم که به شاهزاده من کار داری
_بابا توهم بیا شاهزاده منو تیر بارون کن اگه چیزی بهت گفتم
+اومدم باید منو ببری بیرون ها گفته باشم
_چشم الان برو ادامه خوابتو ببین عشقم
+آره راست میگی شب بخیر
یه هفته گذشت و فردا اولین روز دانشگاه بود توی یه هفته خاله زهرا مادر جون به بهونه ازدواج بابا میومدن خونمون
با شروع کلاسها خیالم راحت بود که تا اطلاع ثانوی دیگه نمیان
#پارت ۱۶
#نگاه_خدا
صبح با زنگ گوشی ساعتم بیدار شدم رفتم حموم یه دوش مختصر گرفتم و صبحانه خوردم و حاضر شدم و طبق معمول یه ذره آرایش کردم
سوئیچ ماشینو برداشتم و حرکت کردم
ماشین کنار دانشگاه پارک کردم و وارد دانشگاه شدم
کلاسمو پیدا کردم و رفتم در کلاسو باز کردم با دیدن وضع کلاس چشام چار تا شد
دخترا و پسرا یه جوری با هم صمیمی حرف میزدن که انگار چندین ساله همو میشناسن از وضع حجاب دخترا هم که نگم
همینجوری وایساده بودم که یکی از پشت سر گفت
+همینجوری میخوای مثل چوب خشک وایسی اینجا؟
برگشتم نگاش کردم یه پسر چهارشونه و هیکل ورزشی با تیشرت سبز جذب که رو دستش خالکوبی داشت
کنار رفتم و گفتم
_ببخشید
استاد اومد بعد از حضور و غیاب استاد فهمیدم فامیلش یاسری هست
کلاسم که تموم میشد میرفتم تو کافه مینشستم تا کلاس بعدی شروع شه
تو کافه نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد اما شمارش مال ایران نبود
_الو
(با شنیدن صداش فهمیدم دختر خالم سانازه که ۲۰ سالشه دختر خاله سودابه هست
که به خاطر شغل شوهرش رفته خارج که یه پسر به اسم سهیل داره اونم ۲۴ سالشه)
_وایییییی ساناز تویی خوبی؟
+خوبم قربونت برم تو خوبی حاجی خوبه؟
_مرسی چه عجب یادی از ما کردی!
+ما که همیشه به فکرتیم
شرمنده سرم شلوغ بود نتونستم موقع خاکسپاری همراه مامان بابا بیام
_اشکال نداره من انقدر حالم بد بود که حتی متوجه اومدن خاله سودابه نشدم از طرف من ازش معذرت خواهی کن
+عزیزم حق داری واقعاً فوت خاله همه ی ما رو شکه کرده بود
خب شنیدم دانشگاه قبول شدی اونم رشته برق