#پارت ۱۶
#نگاه_خدا
صبح با زنگ گوشی ساعتم بیدار شدم رفتم حموم یه دوش مختصر گرفتم و صبحانه خوردم و حاضر شدم و طبق معمول یه ذره آرایش کردم
سوئیچ ماشینو برداشتم و حرکت کردم
ماشین کنار دانشگاه پارک کردم و وارد دانشگاه شدم
کلاسمو پیدا کردم و رفتم در کلاسو باز کردم با دیدن وضع کلاس چشام چار تا شد
دخترا و پسرا یه جوری با هم صمیمی حرف میزدن که انگار چندین ساله همو میشناسن از وضع حجاب دخترا هم که نگم
همینجوری وایساده بودم که یکی از پشت سر گفت
+همینجوری میخوای مثل چوب خشک وایسی اینجا؟
برگشتم نگاش کردم یه پسر چهارشونه و هیکل ورزشی با تیشرت سبز جذب که رو دستش خالکوبی داشت
کنار رفتم و گفتم
_ببخشید
استاد اومد بعد از حضور و غیاب استاد فهمیدم فامیلش یاسری هست
کلاسم که تموم میشد میرفتم تو کافه مینشستم تا کلاس بعدی شروع شه
تو کافه نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد اما شمارش مال ایران نبود
_الو
(با شنیدن صداش فهمیدم دختر خالم سانازه که ۲۰ سالشه دختر خاله سودابه هست
که به خاطر شغل شوهرش رفته خارج که یه پسر به اسم سهیل داره اونم ۲۴ سالشه)
_وایییییی ساناز تویی خوبی؟
+خوبم قربونت برم تو خوبی حاجی خوبه؟
_مرسی چه عجب یادی از ما کردی!
+ما که همیشه به فکرتیم
شرمنده سرم شلوغ بود نتونستم موقع خاکسپاری همراه مامان بابا بیام
_اشکال نداره من انقدر حالم بد بود که حتی متوجه اومدن خاله سودابه نشدم از طرف من ازش معذرت خواهی کن
+عزیزم حق داری واقعاً فوت خاله همه ی ما رو شکه کرده بود
خب شنیدم دانشگاه قبول شدی اونم رشته برق