امروز هوای خانه پر شد از صدای کلمهای
که ماهها منتظر شنیدنش بودم ، اما به
زبان آمدنش بندِ دلم را پاره کرد :)
علیرضای نه ماههمون امروز برای اولین
بار تو را صدا زد 💔 نمیدانستم باید از
ذوقِ شنیدن لحن شیرین و کودکانهاش
بخندم ، یا از اینکه نیستی تا جوابش را
بدهی و با ذوق در آغوشش بگیری ،
اشک بریزم . چقدر جای خالیات در
این ثانیه بزرگتر و سنگینتر از همیشه
بود . اما دلم گواه میدهد که بودی ..
میدانم که شنیدی و روح بزرگت همان
لحظه صورت کوچکش را بوسید . مگر
میشود بچهای که خون غیرت تو در
رگهایش میجوشد ، با چشم دلش
بابای شهیدش را نبیند ؟
امروز علیرضا ، بابایش را صدا زد و من
مطمئنم تو از همان جایگاه قشنگت ، با
همان لبخند همیشگیات به او گفتی :
جانِ بابا :)
#شهیدامیرمحمدعلیمحمدی