نوشتههایم بوی نم گرفتهاند؛ انگار سالها در گوشهای رها شده بودند و باران بیخبر بر آنها باریده بود.
مگر باران چیز بدی است؟
برای من چرا؛ چون هر قطرهاش دریچهای به خاطراتی است که مرا به زمانی میبَرد که خودم را گم کرده بودم.
میگویند آن روزها زیبا بودند، چون در عشقی غرق شده بودم که تا مرز فراموشیِ خویش میرفت.
اما مسئله زیبایی یا زشتی نیست؛ مسئله عمریست که میان گذشته و آینده گیر کردهام.
نه توان جلو رفتن دارم، نه توان بازنویسی آنچه گذشته است.
زمان برای من در نقطهای ثابت مانده و من، تنها، حرفهایم را در سکوت با خود زمزمه میکنم.
دردی در جانم رسوخ کرده که نمیتوان آن را نام گذاشت.
زمان نمیگذرد، اما موهایم سفیدتر میشود، صورتم چین میخورد و دستانم میلرزد.
باران که میبارد، انگار پیریام تندتر میشود، اما زمان کندتر میگذرد.
باران انگار منتظر است تا مرا به خاک بسپارد؛ شاید تا قلبی که سالهاست خسته شده، جایی دیگر دوباره جوانه بزند.
اما آن روز دیگر من نیستم.
پس چه کسی قرار است بار دیگر سیب حوّا را بردارد و داوطلبانه پا در جهنمِ عشق بگذارد؟
+ نوشته ِ / #مهدیفیضی -
درود، اگر قابل بودید این دوتا پست رو فور بزنید داخل چنل هاتون و من هم به دلخواه همین کارو متقابل انجام میدم!🤍
@Yasnahose