بالاخره بعد از ده روز خوابیدن با بچههای فسقلی فامیل ، امشب تو اتاق خودم در سکوت میخوابم
همینکه از کلمهی نالنگی رسیدیم به نائنگی ینی پیشرفت ،
بعد یه مشت حسود میگن کشور ما عقب موندس
الان ظاهرم مثل آدمیه که جدی و بی حوصلست ولی باطنم یه اسکل خستت که فقط میخواد مثل خرس قطبی بخوابه
چقد اشک تو چشممون جمع شد ولی به خودمون گفتیم حق نداری حتی یه قطره اشک هم بریزی !.
همیشه تو فامیل یه خر پول هست که پولاشو حرومه چیزای الکی میکنه . دندوناش مرتبه میره ارتودنسی میکنه ، دماغش عروسکیه میره عمل میکنه. فقط میخواد یه جوری این پولا خرج شه
همیشه اونی که ادعاش میشه خوب مشت و مال میده ، حتی نمیتونه جای دردو پیدا کنه که ماساژش بده
هر وخ میرم خونهی فامیل، نگاه سنگین مامانم که خاک تو سرت چرا کار نمیکنی منو عذاب میده
خوشبحالتون با کوچیک ترین چیز یاده عشقتون میوفتید. من از دیشب تالا بوی عطر کسی که ازش بدم میومد تو اتاقمه دیگه حالم داره بهم میخوره