این شبا وقتی میرسم خونه خیلی خسته ام.
ولی یه چیز حالمو خوب میکنه !
اینکه طلا بخواد خالص بشه باید بره تو کوره...
نوبت طلا شدن ماهم میرسه انشالله، فعلا از کوره باید لذت برد
یه آقاییه تو محله ما میاد صندوق صدقات رو جمع میکنه از خونه ها و مغازه ها.
یه چند روزیه یه فست فودی راه انداختم تو محلمون که کنار کارای دیگه مثل انگشتر فروشی یه آب باریکه ای باشه برا خودم و سه چهارتا از رفقا که یه شغلی برسن .امروز در مغازه بودم و چون اول کاره و خیلی شلوغ پلوغی داره ،خیلی سخت مشغول راست و ریست کردن کارا بودم .به این زنگ بزن به اون زنگ بزن،فلانی اینکارو کن فلانی اون کار چی شد پس و...
خلاصه غررررق بودم که این آقا اومد در مغازه.
به یه بهونه ای یه چیزی گفت.
گفت آخرش باید هممون بمیریم!
هیچ راه فراری هم نداریم !
پس اینهمه استرس چرا؟
یـهطلبـه . . !
یه آقاییه تو محله ما میاد صندوق صدقات رو جمع میکنه از خونه ها و مغازه ها. یه چند روزیه یه فست فودی ر
آقا من فکر میکردم دیگه کارای فست فودی تموم شد و راحت شدیم🙃
ولی انگار فکر غلطی بوده
اینکه با تلاش و لطف خدا به جایی برسی که دوستا و نزدیکان از کاری که تو شروعش کردی نون ببرن سر سفرشون و دعات کنن...
اما خیلی دلم میخواست این شبا بیشتر خدمت به حضرت زهرا سلام الله علیها کنم.یه نمایشگاهی نزدیک خونمون باز میشه هر سال به اسم کوچه های مادری. دلم میخواست وقت کنم و کامل اونجارو برم ،اما نشده.
فقط وقت میشه یکی دوساعت آخر برم یه چایی بریزم یا استکانی بشورم.
فقط تا ۱۵ ام وقت هست که بشه یه خدمتی کرد .هرچند خیییییییلی کوچک.