روزا یکی یکی میگذره،سال جدید میگذره،اعیاد،روزای غم و شهادت،سال های پیاپی
و تو یروز به خودت میای و میفهمی چقدر دلت برا خودت تنگ شده💔
یوحِنا
روزا یکی یکی میگذره،سال جدید میگذره،اعیاد،روزای غم و شهادت،سال های پیاپی و تو یروز به خودت میای و م
کمتر کسی اینو درک میکنه ولی...یروز بشین با خودت مرور کن گذشتتو،اتفاقایی که افتادنو،اونوقته که میبینی با یسریشون میخندی،با یسریشون گریه میکنی،یسریشونو که به یاد میاری میگی چقدر اون روزا احمق بودم
بین اون خاطراته که خودتو پیدا میکنی،رشدت رو متوجه میشی،میفهمی چقدر علاف دنیا بودی،چقدر دنیا تورو تو خودش غرق کرده با خودش برده هرجا که خودش دوست داشته و تو یه روز هم نتونستی با خودت خلوت کنی،تو تو تموم این سالها خودت نبودی،شاید قبلنا بیشتر خودت بودیا ولی...الان خودتو گم کردی
به قول امیرحسین قیاسی ممکنه چندوقت دیگه بشینی فکر کنی چقدر الان احمق بودم،پس چرا همین الان یکاری نمیکنی که بعدا این فکرو نکنی؟الان خود واقعیت باش الان خودتو زندگی کن
دنیا همین رنج و سختی ها و خوشیها و شادیهاست که زودگذره و تو اگه بشینی فقط غصه خودتو بخوری کوچیک میشی،اگه غصه جهان رو خوردی اونوقته که بزرگ میشی دنیا آدمای کوچیکو تو خودش غرق میکنه
سخته ازین روضهها زنده بیرون میام،زشته دیگه اشکی ندارم که برات بریزم مادر تورو به همون پهلوی شکستهت قسم اشکامو ازم نگیر
و اما عزیزِ من!
شبی که نفسهایم به شماره افتاد،لحظهای نگاهت را از من نگیر،من با چشمهایت زندهام!
اما عزیز من
مرگ من همان روزی اتفاق افتاد که وقتی نگاهم به نگاهت گره خورد،چشمهایت از من رو گرفتند!