یوحِنا
اگه ایندفعه اینکارو بکنند از اونجایی که شکنندهتر شدم جلو چشمشون جون میدم
تو چه خیالی زینب؟اونا وایمیسن و تماشا میکنن،به یه ورشونم نیس!
[هزارودویستوهفتادوچهار روز بعدِتو]
باز هم نشستهام.در همین گوشه از اتاق،در همین ساعتِ شب،در کُنجِ تنهایی خودم.سردرد امانم را بریده.حالم پریشانتر از موهای آشفته روی شانههایم است!ضعف بر بدنم غلبه کرده.پتوی ژلهای آبی رنگم را تا روی شانههایم بالا کشیدهام.دیگر گریه نمیکنم،دیگر حتی گریه کردن هم در توانم نیست!خیلی شکنندهتر از قبل شدهام.رفتنت بدجوری کار دستم داده!
گوشه این اتاق شاید به انتظار فرشته مرگ نشستهام.دستهایم میلرزد.چیزی در اعماق قلبم تیر میکشد.زمینوزمان بازهم نبودت را به یادم میآورند،رفتنت را.بعد چهار سال.
فکر کردهای عادی شده برایم؟به هیچ وجه!چهارسال از رفتنت گذشته و من نشستهام به حساب کردن روزهای بدونِتو.ذهنم به حساب کردن ذهنی نمیکشد،قلبم همهچیز را به هم میریزد!
تقویم به دست گرفتهام و مانند کلاساولیها یکی یکی روزهای بعد تورا حساب میکنم.هزاروصدونودوهشت،هزاروصدونودونه.تحملم تمام میشود.انگار کوه را جابهجا کردهام!به راستی اگر کوه را جابهجا میکردم آسانتر از این بود.این روزها که به ساعت نمیگذرد،به ثانیه میگذرد،به یکصدم ثانیه!
هزارودویستوهفتادوچهار.هزارودویستوهفتادوچهار روز است که بدون تو طاقت آوردهام!شاید تابآوریام بالا بوده وگرنه که این روزها دیگر زندگی نمیکنم،فقط نفس میکشم!گاه حتی نفس هم کم میآورم.قلبم خودش را به درودیوار سینهام میکوبد و دیوانهوار میتپد.بدنم به رعشه میافتد.چشمهایم سیاهی میرود.آنوقت است که از زمینوزمان میبُرَم.منتظر میمانم تا پلکهایم روی هم برود،تا بیدغدغه چشمهایم را ببندم،تا از حال بروم.
میدانی عزیزِدلِمن!همه این بلاها را تو به سرم آوردی،!
من شدیدا آدم"چرا گریه میکنی؟بگو با هم گریه کنیم"ی هستم.گفتن "به چی میخندی؟بگو ماهم بخندیم"که آسونه