یوقتا انقدر از زمین و زمان خستهام که فقط یکی باید شونههامو تکن بده بگه به خودت بیا زینب،پاشو به زندگیت برس!
گاهی وقتا فقط یکی باید محکم بغلم کنه تا تو بغلش گریه کنم
دلیل نخواد ازم
فقط بغلم کنه و آروم آروم برام حرف بزنه
تو نمیتونی از آدما گلایه کنی که چرا حواسشون به تو نیست و بهت توجه نمیکنن،اونا هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارند!
مثل یک داده دورافتاده شدهام،میان همه و بی ربط به همه!
مانند یک مداد سفید در جعبه مدادرنگی که در زندگی هیچکس نقشی ندارم!
با همه پیچیدگی شخصیتی و تودار بودن،آدما نبض زندگی منن،کسایی که برام از جونم باارزش ترن