مثل یک داده دورافتاده شدهام،میان همه و بی ربط به همه!
مانند یک مداد سفید در جعبه مدادرنگی که در زندگی هیچکس نقشی ندارم!
با همه پیچیدگی شخصیتی و تودار بودن،آدما نبض زندگی منن،کسایی که برام از جونم باارزش ترن
ولی دارم محبتشونو از خودم دریغ میکنم!
خودمم نمیفهمم جدیدا دارم با زندگیم چه غلطی میکنم که همه رو پس میزنم و انقدر اذیتشون میکنم.
دارم به اسم اینکه اونا عذاب نکشن بدترین بلاهارو سر خودم میارم.ابایی نیست!
اگه اینجوری راحتتر و خوشحالترن که بهتر!مهم نیست خودم بمیرم!
چندوقته ویرانم.
کسی به دادم نمیرسه.اتفاقا خیلیا میخوان کمکم کنن ولی خودم نمیخوام نمیدونم چرا
وجودم یه علامت سوال بزرگ شده!
آخرین کارم هم باهات تموم شد!
دیگه باهات کاری ندارم.
دلم خیلی برات تنگ میشه،مراقب خودت باش:)!