حقیقتا نمیدونم چمه و همین چومچم بودن داره بدجور تیشه میزنه به ریشهم
خودم نیستم،یهساله،دوساله و خیلی بیشتر که خودم نیستم،حوصله حساب کردن ثانیههایش را ندارم،خیلی زیاد،زیادتر از حد توان کسی که هنوز تلخی نسکافههم برایش زهرمار بود،تلخی دنیا به کنار!
باشه آقا سیدعلی...
از تشییعت فقط همین عکس و یه بطری آب "به یاد رهبر شهید" نصیب ما شد.
قسمت نبود حتی برای آخرین باری که اولین بار باشه شمارو ببینیم!
باشه آقا سیدعلی...
من وسط تهران تو میدون امامحسین و شما توی انقلاب موندی،وقتی رسیدی آزادی که من آخرین نفسهام رو تو فضای مرقد میکشیدم
باشه آقا سیدعلی...
این تو بودی که اون دختر رو رسوندی تا تن نیمهجون منو از متروی دروازه دولت بکشه بیرون و کنار دیوار بخوابونه
نفسام بالا اومد ولی دلیل نفس کشیدنم تو هوای خفه مترو رو ندیدم،نه برای اولین بار و نه برای آخرین بار.
و حالا...ای ساربان آهسته ران،کارام جانم میرود!
بابام دوتا پرچم از تهران گرفته و تو اون شلوغی میدون آزادی دستش بوده تا خونه چون بهش گفته بودیم پرچم پایه کوتاه میخوایم🛐
یوحِنا
چقدر حس عجیبی بهم داد یه لبخند تلخ رو لبام نشست ( : آه رقیه خاتون...
رقیه خاتون
این نوکر بیدستوپا خیلی برات دعا میکنه،این آدم روسیاه بهجات میره زیارت باباحسینت
تو حواست بهش باشه،تو براش دعا کن
من هرجا گیر کردم سهتا الهی به رقیه گفتم و همهچیو سپردم دست خودت
و شما خیلی به من لطف داشتی،شما خیلی هوامو داشتی