eitaa logo
یوحِنا
15 دنبال‌کننده
55 عکس
33 ویدیو
0 فایل
جانِ هر زنده‌دلی زنده به جانی دِگر است!
مشاهده در ایتا
دانلود
انتظارات بالا ندارم ولی واقعا از طرف مقابلم انتظار ندارم نامردی رو در حقم تموم کنه
یوقتیه آدم با یکی سرلجه بعد اون یکاری می‌کنه که حالت بد بشه این عادیه
ولی این که باعث ناراحتیت اون کسی بشه که همیشه دوسش داشتی و حامی و پشتیبانت بوده خیلی درد داره
یوحِنا
ولی این که باعث ناراحتیت اون کسی بشه که همیشه دوسش داشتی و حامی و پشتیبانت بوده خیلی درد داره
مشخصه وقتی اون حالش بده و ناراحت میشی فرق داره،اونجا اگه ناراحت نباشی انسان نیستی
احساسات من خیلی مسخره‌ن!
تو را جانم صدا کردم،ولیکن بهتر از جانی!
صدای ورق خوردن صفحه گوشم را پر کرده.خط‌های یکی در میان سیاه شده سررسید جلوی چشمم ورق می‌خورند و جایشان را به یکدیگر می‌دهند.خاطرات که دیگر قرار نیست برگردند مگر نه؟حتی تلخ‌ترینشان تکرار ندارند.دل به نوشته‌ها می‌دهم‌.پادکست شهادت حاج‌قاسم،روز به‌هم خوردن کلاس،دلنوشته شهادت سیدحسن،متن‌های کوتاه فاطیما پسند،لغت‌نامه تجلی.دستم روی برگه آخر ثابت می‌ماند؛شهادت رهبر. به ناگاه همه‌چیز به هم می‌ریزد و رنگ سیاه‌وسفید به خود می‌گیرد؛حتی نوار قرمز پایین تصویر.صدای شیون مادر در خانه پیچیده.مجری برنامه همسایه با ماه،رسالت بوذری روی میز گرد استودیو خم شده.گریه امانش نمی‌دهد.نوار خبر فوری در مردمک چشمم بزرگ می‌شود و کل صفحه را می‌گیرد.دست‌هایم شروع به لرزیدن می‌کند و گره روسری از زیر گلویم باز می‌شود.قدم‌های لرزانم قبل از رسیدن به پذیرایی سست می‌شود.مادر جیغ می‌زند.من هم همراه با او جیغ می‌زنم. نگاهم برمی‌گردد روی صفحه نصفه.چه‌شد که ادامه‌اش را ننوشتم؟رنگ روزها خاکستری بود؛شب‌ها هم مشکی پرکلاغی،بدون ستاره،بدون روشنی نورماه،تاریک تاریک،سرد سرد.فصل‌ها انگار کوتاه شده بودند؛به اندازه یک ماه.یک ماه زمستان بود و یک ماه بهار.گاه به یک ماه هم نمی‌رسید و گاه فصل‌ها ترتیبشان را از دست می‌دادند.بیست‌و‌پنج روز بهار بود و پس از آن پاییز سر می‌رسید. خزان شده بود.زمین گرمایش را از دست داده بود.رواق کشوردوست جمع شده بود.خبر تشییع همه‌جا پیچیده بود و نوای مهدی رسولی"یکی بهم بگه دروغه".پاییز از پس آفتاب گرم تیرماه رسیده بود.تهران بزرگ و چند شب وداع و یک صبح تشییع."رهبر برای همیشه از تهران می‌رود!" وقتی مادر سراسیمه آمد و گفت به تهران می‌رویم باز هم چیزی ننوشتم.منِ مجنونِ همیشه قلم به دست از نوشتن فرار می‌کردم.یک خط در بالای برگه‌ای سرتاسر سفید"ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود!" چشم‌هایم را که در کنار ایستگاه متروی دروازه دولت باز کردم فهمیدم تقدیر فاصله بوده و بالاجبار. تهران قیامت بود.سوزن می‌انداختی به زمین نمی‌رسید.تابوت رهبر و زهرا کوچولو روی سینه‌اش.شام غریبان دوباره تکرار شده‌بود؛اینبار زیر آسمان آبی.فاصله بین میدان امام‌حسین و آزادی شده بود فاصله بین دو کشور.آزادیِ دست‌نیافتنی!لحظه لحظه از تهران دورتر می‌شویم."دیدارت هیچوقت قسمت من نشد!نه در زمان حیات و نه روی دست مردم" سرعت حادثه‌ها بیشتر شده.دنیا روی دور تندش افتاده.کسی که حالا روی استیج میدان حرف می‌زند راست می‌گوید؛سرعت دنیای واقعی بیشتر از مجازی شده.دیگر زمان معنایی ندارد! نگاه پرحسرتم را می‌اندازم به صفحه سیاه شده از جوهر خودکار.اگر ندوی زمان تو را با خودش می‌برد.من اما در میان اینهمه حادثه،گیر کرده‌ام در صبح شهادتت.کاش‌ها را نمی‌شود کنار گذاشت،دیدارمان پشت سر مهدیِ فاطمه! زینب/بیست‌وپنج مرداد چهارصدوپنج
یوحِنا
صدای ورق خوردن صفحه گوشم را پر کرده.خط‌های یکی در میان سیاه شده سررسید جلوی چشمم ورق می‌خورند و جایش
کسی خواست بخونه،حس کرد طولانیه چرته وقتشو میگیره نخونه،توجهی نکنه منتی نیست
بدنمم قاطی کرده یه لیوان قهوه میخورم انگار نه انگار بعد تو نسکافه نوک قاشق قهوه میریزم قلبم هول ورش میداره:))))))
؟❤️‍🩹
نصفه شب هر دردی به اوج خودش می‌رسه.