یوحِنا
صدای ورق خوردن صفحه گوشم را پر کرده.خطهای یکی در میان سیاه شده سررسید جلوی چشمم ورق میخورند و جایش
کسی خواست بخونه،حس کرد طولانیه چرته وقتشو میگیره نخونه،توجهی نکنه
منتی نیست
بدنمم قاطی کرده
یه لیوان قهوه میخورم انگار نه انگار
بعد تو نسکافه نوک قاشق قهوه میریزم قلبم هول ورش میداره:))))))
از نزدیکیها بیشتر میترسم،یمدت که یه آدم خیلی کنارت باشه بعداً نبودش یا کمتر بودنش خیلی اذیتت میکنه