هدایت شده از 𝗩𝗶𝗽 𝘔𝘪𝘬𝘦
💬 :: پرامپت سلفی با مستر بیست تو مت گالا ؟؟
🌀 ⎯@︭︭ꨭ𝗵𝘁𝘁𝗽𝘀://𝗲𝗶𝘁𝗮𝗮.𝗰𝗼𝗺/𝗷𝗼𝗶𝗻𝗰𝗵𝗮𝘁/
𝟰𝟭𝟬𝟬𝟱𝟴𝟴𝟵𝟳𝟯𝗖𝗱𝟱𝟵𝟵𝟱𝟰𝟭𝟴𝟰𝟬
تو هم میخوای با مستر بیست سلفی داشته باشی ؟؟
هدایت شده از ' 𐙚 Ghazal |غـــ☆ـــزل
بیشتر آدمهایی که یکبار وارد این کانال شدن، موندن...💘
نه چون مجبور بودن، نه چون هر روز پست میذاریم؛ چون اینجا بین شلوغیِ روزمره، یه حس آشنا پیدا کردن.
📻 Querencia📻
جایی برای آدمهایی که هنوز با یک جمله، یک عکس یا یک آهنگ، حال دلشون عوض میشه.🎧
اینجا خبری از محتوای تکراری نیست... فقط انتخابهایی که با حوصله کنار هم نشستن:🫂
📻 متنهای کوتاه اما ماندگار
🩰 عکسهایی با حالوهوای خاص
🎞 ویدیوهای سینمایی و نوستالژیک
🎧 موزیکهایی که تا مدتها از ذهنت بیرون نمیرن💘
🤍 حسهایی که شاید هیچوقت نتونستی به زبون بیاری.🎼
اگر از کانالهای شلوغ و بیروح خسته شدی، شاید اینجا همون جایی باشه که دنبالش بودی.🔋
یکبار وارد شو... شاید این تنها کانالی باشه که بعد از دیدن اولین پست، دلت نخواد ازش خارج بشی. 🦢✨
🗯 پرامــــپت سلـــفی𐨆𐨆 بـا star boy مـعـــروف ؟؟
کـلی𐨆𐨆 پــرامپت تــرند کـه بـه کـمکش میــتونی𐨆𐨆 کلـی𐨆𐨆 عـکـس بـزاری اسـتوری𐨆𐨆 :: 😝
𓊆ᩘᩘ้𝗵𝘁𝘁𝗽𝘀://𝗲𝗶𝘁𝗮𝗮.𝗰𝗼𝗺/𝗷𝗼𝗶𝗻𝗰𝗵𝗮𝘁/
𝟰𝟭𝟬𝟬𝟱𝟴𝟴𝟵𝟳𝟯𝗖𝗱𝟱𝟵𝟵𝟱𝟰𝟭𝟴𝟰𝟬
هدایت شده از 𝗩𝗶𝗽 𝘔𝘪𝘬𝘦
خانومꥇیֹ استاتیك هایֹ ترندبرایֹ اکانتٮ݁݁݁ نمیخوایֹ؟؟
🍓 ::: @𝖺𝘦ડ𝗍𝗁𝖾𝗍𝗂𝖼 ͡ ྀ์ @𝖺𝘦ડ𝗍𝗁𝖾𝗍𝗂𝖼
همه پلیر هایֹ ایتا اینجا جویꨭꨲن هسٮ݁݁
سٮ݁݁݁ استاتیك هاشوꨭꨲن رو دیدیֹ
هدایت شده از Tb Julica💛
❤️🔥::بهترین انیمه شاپ؟!
https://eitaa.com/joinchat/2153055642Ca7fd2b2fe8
قطعا ناگے شـــــــاپ 🌠
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
شوه*رم فکر میکرد نازام برای همین جلوی همه گفت میخواد زن دوم بگیره، اما خبر نداشت حام*له ام شبونه فرار کردم و سالها بچهشو ازش پنهون کردم تا اینکه..
https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460
با پاهای لرزان وارد سالن اصلی شدم با صدایی لرزون داد زدم: _ دلوین کجایی..
بغضم رو قورت دادم و نگران سمته ساره برگشتم
_ساره بچه ام نیستش..
ساره نگرات گفت:
_ آروم باش همینجاهاس جایی نمی تونه رفته باشه که..
_ ساره نیسـ...
حرفم تموم نشده بود که صدای گریهی ضعیفی به گوشم رسید. هراسان به سمته صدا دویدم به محض اینکه در سالن رو باز کردم سینه به سینهی شخصی شدم.
سرمو بالا گرفتم ببخشیدی بگم که نگاهم میخ صورت مردِ رو به روم شد.
با دیدنش بند دلم پاره شد.. امیر!!
صدای گریون و «مامان» گفتن دلوین از فاصلهی کمی تو گوشم پیچید. با دیدن دلوین تو بغلِ امیر دنیا روی سرم آوار شد. نگاهم ترسیده سمت امیر برگشت که چهرهش پر از تردید و سوال بود. با شک لب زد:
_این مامانته پرنسس خانم؟
دلوین با بغض نالید:
_آره مامانمه..
برای ادامه رمان رد خو،،ن وارد کانال زیر بشید👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
من آیسان ام، دختری که بخاطرِ نجات مادرم از قـ،،ـصاص تن به ازدواج اجباری با مردی سنگدل و بی ر،حم دادم. اما درست وقتی فهمیدم حامله ام جلو همه بهم تـ،،ـهمت زد برای تلافی شبونه فرار کردم و سالها بچه اشو ازش پنهون کردم تا اینکه.. 😱🔥
https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460
سرگذشت واقعی و عاشقانه ی رد خو،،ن