هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
دنبال دنیای سریالهای ایرانی میگردی؟ 😼💪
اینجــا «پـردهنـقـرها»ـه؛ خونهی سکانسهای ماندگار و لحظههای خاطرهانگیز 🎬✨
از سریالای قدیمی تا محبوبای امروز، هر سکانس یه خاطره، هر داستان یه حس ☕️❤️
❀ᒍOIN→ https://eitaa.com/joinchat/3263628594C6da154b7ca
📌مطمئنم سنجاق کانالات میشههه💘
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
وقتی فرار، تو رو درست جلوی سرنوشتت میرسونه...
دخترِ یک خان،
همهچیز رو پشت سرش جا میذاره و نصفهشب از خونه فرار میکنه؛
بیپول، خسته و بیپناه...
تا به جایی میرسه که فکر میکنه بالاخره قراره نجات پیدا کنه؛
اما صاحب اون خونه برای موندنش فقط یک شرط داره:
«باید با پسر من ازدواج کنی.»
مردی که بعد از مرگ همسرش،
دیگه به عشق و احساس اعتقادی نداره...
مردی با غرور زیاد، سکوت سنگین و گذشتهای که هیچکس ازش خبر نداره.
قرار بود این ازدواج فقط یک معامله باشه...
اما وقتی دو آدم با دو دنیای کاملاً متفاوت
مجبور میشن کنار هم زندگی کنن،
دیگه هیچ قانونی نمیتونه جلوی احساسی رو بگیره که کمکم بینشون شکل میگیره...
https://eitaa.com/joinchat/281019646C2749e1d56d
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
پسره به دختره بی پناه پناه میده در عوض اینکه عقدش کنه و براش وارث بیاره
https://eitaa.com/joinchat/281019646C2749e1d56d
این رمان برای هرسنینی مناسب نیست ❌😭👆
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
مادرم تازه خاک شده بود که دعوای سهم و ارث شروع شد...
ـ خونه رو بفروشیم، سهم همهمون مشخصه!
با بغض گفتم:
ـ من تمام این سالها خرج دوا و دکتر مامان رو دادم، شب و روز کنارش بودم، حالا سهمم شده «نشستن توی خونه»؟!
برادرم با تمسخر گفت:
ـ کی مجبورت کرده بود؟ ۳۶ سال سن نشستی پای مامان آره دختر خوبه مامان شدی معلوم نیست هر شب کدوم قبرستونی بودی و چه گندی بالا آوردی که تا الان ازدواج نکردی!
فکر کردی میخوای باور کنیم که تو دختر خوبهای؟!!
با عصبانیت از خونه زدم بیرون و همون شب با ماشین یه مرد غریبه تصادف کردم...
چند روز بعد، همون مرد برای پس دادن ماشینم و تسلیت وارد خونه شد.
تا چشمم بهش افتاد، خشکم زد:
ـ شما؟!
ـ ظاهراً دوباره همدیگه رو دیدیم، خانم گلزار.
اما دیدار دوبارهمون کافی بود تا حرفها شروع بشه:
ـ پس تنها با هم قرار میذاشتید؟!
ـ لابد بینشون خبریه!
هنوز فرصت دفاع از خودم رو پیدا نکرده بودم که برادرم گفت:
ـ حالا که مهندس فرهمند رو شناختی، فکر کردی میتونی با این بهونهها خودتو صاحب خونه کنی؟!
البرز که تا اون لحظه ساکت بود، بالاخره گفت:
ـ به نظرم بهتره مراعات حرف زدن بکنید!
گلزن خانم نامزد منه و یه مدت که بگذره به احترام مادرتون بعدش علناً ازدواج میکنیم!
همه ساکت شدن.
من فقط با تعجب نگاهش میکردم؛ نمیفهمیدم چرا مردی که تقریباً غریبهست، اینطور ازم دفاع میکنه...
_بار آخرتون باشه اینجوری در موردش حرف میزنید برای ارث و میراثم با وکیلم حرف میزنم دیگه نمیخوام در مورد هیچ چیز با زنم حرف داشته باشید!
https://eitaa.com/joinchat/3209037284C73814a92c4
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
به محض اینکه مادرمون فوت کرد خواهر برادرام ریختن سرم من یه دختر ۳۶ ساله که به خاطر مادرم ازدواج نکردم الان هزار یک ننگ رو من گذاشته بودن و میخواستن خونه رو از چنگم در بیارن... اون شب از شدت عصبانیت تصادف کردم با مهندس فرهمند ی یکی از شناختهترین مهندسهای تهران...
یک هفته بعد وقتی که برای عزاداری و برگرداندن ماشین به خونه ما اومد برادران شروع کردن تهمت زدن...
در کمال ناباوری مهندس طرف من ایستاد و خیلی جدی با تن صدایی که سعی میکرد کنترل بشه گفت :
https://eitaa.com/joinchat/3209037284C73814a92c4
یه عاشقونای طنز خیلی هیجانی مهندسمون دلباخته دختر سرتق داستانمون شده از موقعیت سوء استفاده میکنه و برمیگرده اعلام میکنه که اون دوتا با همدیگه...🙊😂☝️