eitaa logo
Your gift🤍
27 دنبال‌کننده
40 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
--- مکان تاریخی / نمادین: باغ‌های لوکزامبورگ (Jardin du Luxembourg)، پاریس، فرانسه 🇫🇷 — به خصوص اطراف فواره مدیسی (Fontaine Médicis) و صندلی‌های سبز معروفش. این مکان نماد آزادی اندیشه،زیبایی طبیعت، هنر (نقاشی و مجسمه) و مکان‌های دنج برای کتاب خواندن است. همچنین حس آرامش و مکانی برای تأمل دارد. --- – «رنگین‌کمان در میان صفحات» او، با پیراهنی به رنگ آبی آسمانی که انگار از صفحه‌ی اول یک رمان کلاسیک بیرون پریده بود، روی یکی از صندلی‌های سبز باغ لوکزامبورگ نشسته بود. در دستش، نه یک کتاب، بلکه دفتر طراحی‌اش بود که پر از طرح‌های نیمه‌کاره از شخصیت‌های خیالی و مناظر رؤیایی بود. او دائم بین دنیای داستان‌ها و دنیای رنگ‌ها در رفت و آمد بود. کنجکاوی‌اش او را به سمت هر کتابی می‌کشاند، و مهربانی‌اش باعث می‌شد در تخیلاتش، قهرمانان داستان‌ها را از هر گزندی نجات دهد. او آزادی را در هر صفحه و هر ضربه قلم‌مو جستجو می‌کرد. یک بعد از ظهر، در حالی که داشت از فواره مدیسی نقاشی می‌کرد، مردی با کت و شلواری شیک اما با گل سرخی که از روی عمد در جیبش جا داده بود، نزدیک شد. او هم عاشق کتاب بود، اما نه به اندازه‌ی او. بیشتر به شخصیت‌ها و داستان‌هایی که در کتاب‌ها شکل می‌گرفتند، علاقه‌مند بود— درست مثل «شوهر کتابی» که او در ذهن داشت. «چه منظره‌ی زنده‌ای از یک داستان خلق می‌کنید!» مرد با لبخندی گرم گفت. «من دارم سعی می‌کنم بفهمم چطور میشه بهترین داستان رو برای شخصیتم پیدا کنم؛ کسی که هم شجاع باشه، هم مهربون، و هم بتونه دنیای خودش رو رنگی کنه.» آن‌ها ساعت‌ها درباره‌ی شخصیت‌های مورد علاقه‌شان، کتاب‌هایی که دنیایشان را تغییر داده بود، و آزادی‌هایی که در فشن و هنر پیدا می‌کردند، صحبت کردند. او با قلم‌مویش به او نشان داد که چطور می‌تواند "رنگ" را به شخصیت داستانش اضافه کند، و او با معرفی کتاب‌های کمتر شناخته شده، دنیای او را گسترده‌تر کرد. عشق آن‌ها مثل یک *کتاب نقاشی* بود؛ جایی که هر صفحه، داستانی داشت و هر رنگ، احساسی را منتقل می‌کرد. آن‌ها با هم، «شوهر کتابی» مورد علاقه او را ساختند؛ شخصیتی که هم آزادی‌خواه بود، هم عاشق زیبایی، و هم با قدرت تخیل و مهربانی‌اش، دنیای اطراف را نقاشی می‌کرد. --- 📚 تقدیم به:https://eitaa.com/mournia
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: قلعه‌ی هوهنزولرن (Hohenzollern Castle) در آلمان 🇩🇪. این قلعه که بر فراز یک کوه ایستاده، شبیه قلعه‌های کارتونی و افسانه‌ای است. نمادی عالی برای مکانی که وظیفه و قلمرو را در خود جای داده است. --- – «پیمان زیر پرچم شکسته» «پرنسس لونا»، که موهایش به رنگ طلای مذاب بود و همیشه یک دستبند نقره‌ای شبیه شمشیر کوچک می‌بست، در بالکن بلندترین برج قلعه هوهنزولرن ایستاده بود. او شاهزاده‌ای بود که زیر سایه‌ی وظایف سنگین پادشاهی نفس می‌کشید. شوالیه او، "سِر آرتور"، فرمانده گارد سلطنتی بود. او نه یک اشراف‌زاده، بلکه کسی بود که قدرت و وفاداری‌اش را از صدق نیت و مهارتش کسب کرده بود. او تنها کسی بود که می‌توانست لبخند واقعی را روی لبان لونا بیاورد— لبخندی که بیشتر شبیه یک اشک شوق بود. آن شب، دشمنان قلعه را محاصره کرده بودند و وظیفه سِر آرتور این بود که در دروازه بماند و بجنگد، در حالی که لونا باید در پناهگاه مخفی می‌ماند. در حین آخرین خداحافظی در راهرویی با پرچم‌های شکسته، لونا به جای دادن یک دستور سلطنتی، یک شیء کوچک و معنوی به او داد: یک تکه از پارچه‌ی لباس سلطنتی‌اش که با نخ ابریشمی سبز دوخته شده بود (رنگی که او در انیمه‌ها دوست داشت). «این را بگیر. اگر بازگشتم، این پارچه را با خودت خواهی داشت،» لونا نجوا کرد، چشمانش پر از نگرانی بود. «و اگر بازنگشتم، بدان که شجاعت تو، داستان عشق ما را برای همیشه در این قلعه زنده نگه می‌دارد.» آرتور زانو نزد، بلکه در مقابل او تعظیم کرد و با لحنی که سرشار از وفاداری بود، سوگند خورد: «من نه برای پادشاهی، بلکه برای آن لحظه‌ای که خندیدی، می‌جنگم.» نبرد آغاز شد، و در آخرین لحظه، آرتور شمشیرش را بالا برد. در زیر نور مهتاب، تکه پارچه‌ی سبز رنگی که لونا به او داده بود، از زره‌اش آویزان بود و نوری غیرمنتظره به او بخشید، نه برای پیروزی، بلکه برای خوش‌شانسی برای بقا. او پیروز شد، و عشق آن‌ها در میان دود و شکوه آن شب، تثبیت شد— عشقی که بر پایه‌ی وظیفه شروع شد اما با فداکاری انسان کامل شد. --- 🏰تقدیم به :https://eitaa.com/maljja ---