eitaa logo
Your gifts🪽
27 دنبال‌کننده
40 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ‌‌ ‌𝒟𝗂𝖺𝗆𝗈𝗇𝖽 ‌ᮢຼั 
هدایت شده از ‌‌ ‌𝒟𝗂𝖺𝗆𝗈𝗇𝖽 ‌ᮢຼั 
هدایت شده از ‌‌ ‌𝒟𝗂𝖺𝗆𝗈𝗇𝖽 ‌ᮢຼั 
_🐈‍⬛️🐾_ 𝐹𝑂𝑅:https://eitaa.com/love505 𝐹𝑅𝑂𝑀:https://eitaa.com/joinchat/51119485C21dd8fb804
هدایت شده از ‌‌ ‌𝒟𝗂𝖺𝗆𝗈𝗇𝖽 ‌ᮢຼั 
--- مکان تاریخی / نمادین: باغ‌های لوکزامبورگ (Jardin du Luxembourg)، پاریس، فرانسه 🇫🇷 — به خصوص اطراف فواره مدیسی (Fontaine Médicis) و صندلی‌های سبز معروفش. این مکان نماد آزادی اندیشه،زیبایی طبیعت، هنر (نقاشی و مجسمه) و مکان‌های دنج برای کتاب خواندن است. همچنین حس آرامش و مکانی برای تأمل دارد. --- – «رنگین‌کمان در میان صفحات» او، با پیراهنی به رنگ آبی آسمانی که انگار از صفحه‌ی اول یک رمان کلاسیک بیرون پریده بود، روی یکی از صندلی‌های سبز باغ لوکزامبورگ نشسته بود. در دستش، نه یک کتاب، بلکه دفتر طراحی‌اش بود که پر از طرح‌های نیمه‌کاره از شخصیت‌های خیالی و مناظر رؤیایی بود. او دائم بین دنیای داستان‌ها و دنیای رنگ‌ها در رفت و آمد بود. کنجکاوی‌اش او را به سمت هر کتابی می‌کشاند، و مهربانی‌اش باعث می‌شد در تخیلاتش، قهرمانان داستان‌ها را از هر گزندی نجات دهد. او آزادی را در هر صفحه و هر ضربه قلم‌مو جستجو می‌کرد. یک بعد از ظهر، در حالی که داشت از فواره مدیسی نقاشی می‌کرد، مردی با کت و شلواری شیک اما با گل سرخی که از روی عمد در جیبش جا داده بود، نزدیک شد. او هم عاشق کتاب بود، اما نه به اندازه‌ی او. بیشتر به شخصیت‌ها و داستان‌هایی که در کتاب‌ها شکل می‌گرفتند، علاقه‌مند بود— درست مثل «شوهر کتابی» که او در ذهن داشت. «چه منظره‌ی زنده‌ای از یک داستان خلق می‌کنید!» مرد با لبخندی گرم گفت. «من دارم سعی می‌کنم بفهمم چطور میشه بهترین داستان رو برای شخصیتم پیدا کنم؛ کسی که هم شجاع باشه، هم مهربون، و هم بتونه دنیای خودش رو رنگی کنه.» آن‌ها ساعت‌ها درباره‌ی شخصیت‌های مورد علاقه‌شان، کتاب‌هایی که دنیایشان را تغییر داده بود، و آزادی‌هایی که در فشن و هنر پیدا می‌کردند، صحبت کردند. او با قلم‌مویش به او نشان داد که چطور می‌تواند "رنگ" را به شخصیت داستانش اضافه کند، و او با معرفی کتاب‌های کمتر شناخته شده، دنیای او را گسترده‌تر کرد. عشق آن‌ها مثل یک *کتاب نقاشی* بود؛ جایی که هر صفحه، داستانی داشت و هر رنگ، احساسی را منتقل می‌کرد. آن‌ها با هم، «شوهر کتابی» مورد علاقه او را ساختند؛ شخصیتی که هم آزادی‌خواه بود، هم عاشق زیبایی، و هم با قدرت تخیل و مهربانی‌اش، دنیای اطراف را نقاشی می‌کرد. --- 📚 تقدیم به:https://eitaa.com/mournia
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: قلعه‌ی هوهنزولرن (Hohenzollern Castle) در آلمان 🇩🇪. این قلعه که بر فراز یک کوه ایستاده، شبیه قلعه‌های کارتونی و افسانه‌ای است. نمادی عالی برای مکانی که وظیفه و قلمرو را در خود جای داده است. --- – «پیمان زیر پرچم شکسته» «پرنسس لونا»، که موهایش به رنگ طلای مذاب بود و همیشه یک دستبند نقره‌ای شبیه شمشیر کوچک می‌بست، در بالکن بلندترین برج قلعه هوهنزولرن ایستاده بود. او شاهزاده‌ای بود که زیر سایه‌ی وظایف سنگین پادشاهی نفس می‌کشید. شوالیه او، "سِر آرتور"، فرمانده گارد سلطنتی بود. او نه یک اشراف‌زاده، بلکه کسی بود که قدرت و وفاداری‌اش را از صدق نیت و مهارتش کسب کرده بود. او تنها کسی بود که می‌توانست لبخند واقعی را روی لبان لونا بیاورد— لبخندی که بیشتر شبیه یک اشک شوق بود. آن شب، دشمنان قلعه را محاصره کرده بودند و وظیفه سِر آرتور این بود که در دروازه بماند و بجنگد، در حالی که لونا باید در پناهگاه مخفی می‌ماند. در حین آخرین خداحافظی در راهرویی با پرچم‌های شکسته، لونا به جای دادن یک دستور سلطنتی، یک شیء کوچک و معنوی به او داد: یک تکه از پارچه‌ی لباس سلطنتی‌اش که با نخ ابریشمی سبز دوخته شده بود (رنگی که او در انیمه‌ها دوست داشت). «این را بگیر. اگر بازگشتم، این پارچه را با خودت خواهی داشت،» لونا نجوا کرد، چشمانش پر از نگرانی بود. «و اگر بازنگشتم، بدان که شجاعت تو، داستان عشق ما را برای همیشه در این قلعه زنده نگه می‌دارد.» آرتور زانو نزد، بلکه در مقابل او تعظیم کرد و با لحنی که سرشار از وفاداری بود، سوگند خورد: «من نه برای پادشاهی، بلکه برای آن لحظه‌ای که خندیدی، می‌جنگم.» نبرد آغاز شد، و در آخرین لحظه، آرتور شمشیرش را بالا برد. در زیر نور مهتاب، تکه پارچه‌ی سبز رنگی که لونا به او داده بود، از زره‌اش آویزان بود و نوری غیرمنتظره به او بخشید، نه برای پیروزی، بلکه برای خوش‌شانسی برای بقا. او پیروز شد، و عشق آن‌ها در میان دود و شکوه آن شب، تثبیت شد— عشقی که بر پایه‌ی وظیفه شروع شد اما با فداکاری انسان کامل شد. --- 🏰تقدیم به :https://eitaa.com/maljja ---
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: کتابخانه سدهایی (Library of Celsus) در اِفِسوس، ترکیه 🇹🇷 (ویرانه‌های باستانی). این مکان نماد دانش فراموش شده، شکوه گذشته و تنهایی باشکوه است. نور شمع در برابر ستون‌های عظیم، تضاد بصری خیره‌کننده‌ای ایجاد می‌کند. --- «فرو می‌ریزد، اما می‌سوزد» او شب‌ها به خرابه‌های کتابخانه می‌آمد. نه برای مطالعه، بلکه برای گوش دادن به سکوت. تمام روز را در حال نوشتن شعرهایی بود که هیچ‌کس نمی‌فهمید، یا شاید هیچ‌کس نباید می‌فهمید. یک شب، باران شدیدی می‌بارید و او تنها یک شمع نفتی کوچک را در دست داشت که نورش به زحمت روی سنگ‌های مرمر می‌افتاد. ناگهان، سایه‌ای بلند و اثیری در مقابل طاق‌های شکسته ایستاد. او دیگری بود؛ کسی که در واقع، *شاعرِ اصلی* آن کتابخانه بود و در آنجا محبوس شده بود— نه با زنجیر، بلکه با کلماتی که هیچ‌وقت سروده نشدند. «تو هم شعرهایت را ناتمام گذاشتی، درست است؟» صدای آن سایه، مثل خش‌خش برگ‌های خشکیده بود. او پاسخ نداد، فقط شمعش را بالا گرفت. آن دو در میان ویرانه‌ها، درباره‌ی مرگ کلمات و وزنِ غم حرف زدند. عشق آن‌ها نه با بوسه، بلکه با تکمیل کردن یک مصرع ناتمام آغاز شد. هر کدام، بخشی از اندوه دیگری را با نور شمع‌شان روشن کردند. وقتی صبح شد، شمع ذوب شده بود و سایه ناپدید شده بود. اما در روی سنگی کهن، کلمه‌ای حک شده بود که تا به حال آنجا نبوده: "تا آخرین شعله..." --- 🕯تقدیم به:https://eitaa.com/Abyssos ---
--- مکان نمادین / مدرن: یک شهر بازی متروکه یا آرکید قدیمی (Arcade) که چراغ‌های نئونش هنوز چشمک می‌زند، مثلاً در لاس وگاس یا یک شهر ساحلی آمریکایی با تم *Miami Vice* قدیمی. اینجا نماد فرار از واقعیت و شیرینی هیجان لحظه‌ای است. --- – «باگ در سیستم» آن‌ها همدیگر را در آرکید "پلی‌تایم پلاس" دیدند؛ جایی که بوی پاپ‌کورن سوخته و موسیقی الکترونیک قدیمی قاطی شده بود. او با هدفون‌های بزرگ وایرد و تاپ طرح‌دار نئونی (بویژه صورتی و سبز لیمویی) مشغول شکستن رکورد بازی رقابتی بود. او، با شلوار جین زاپ‌دار و یک دوربین فیلم‌برداری کوچک که روی شانه‌اش آویزان بود، کنارش ایستاد. «هی! تو واقعاً با این اسکور می‌تونی برنده بشی؟» او فریاد زد تا صدایش از صدای بلند بازی‌ها رد شود. دخترک (یا پسرک) چرخید، با آن چشم‌های درشت و ریمل پررنگ، و خندید. خنده‌ای که انگار از یک موزیک ویدئوی MTV آمده بود. «فقط وقتی که نفر مقابلم سرش گرم بازی کردن با منه!» آن‌ها تمام شب را به چالش‌های احمقانه گذراندند: مسابقه آب‌نبات خوردن، فرار از پلیس‌ها در بازی *Need for Speed* نسخه قدیمی، و ساختن سلفی‌های تار با فلش دوربین آنالوگ در راهروی آینه‌ای. هر بار که یکی از آن‌ها برنده می‌شد، دیگری یک ژست خنده‌دار می‌گرفت و سریعاً فیلم می‌گرفت. عشق آن‌ها شبیه یک لگوی خراب بود که همه قطعاتش به طرز معجزه‌آسایی به هم می‌چسبیدند. در آخرین لحظه، وقتی شهر بازی داشت بسته می‌شد و چراغ‌ها کم‌نور شدند، او به او یک نوار کاست داد که روی آن نوشته بود: "بهترین راند تا ابد" و در آن موسیقی پاپ مورد علاقه‌شان پخش می‌شد. --- 🕹 تقدیم به: @ykgirvbhh
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: جزیره کرت (Crete)، یونان 🇬🇷 و افسانه‌های مربوط به آن — مخصوصاً میراث آتلانتیس یا هر شهر گمشده‌ای که زیر آب رفته باشد. اینجا نماد عمق احساسات و زیبایی‌های پنهان زیر سطح است. --- – «غواصی در شهر گمشده» آنها در ساحلی آفتابی در جزیره کرت همدیگر را دیدند، جایی که موج‌ها با ریتمی سریع و هیجان‌انگیز به ساحل می‌خوردند. او نه لباس محلی پوشیده بود، نه لباس فشن؛ فقط یک لباس شنای آبی نفتی که از دور شبیه لباس یک غواص حرفه‌ای بود. او گفت: «آرامش واقعی، در سطح نیست. باید عمیق‌تر بری تا انرژی رو حس کنی.» آن روز، تصمیم گرفتند به دنبال افسانه‌ی یک شهر گمشده در نزدیکی ساحل بروند. در زیر آب‌های فیروزه‌ای، جایی که نور خورشید به خطوط شکسته ستون‌های باستانی می‌رسید، او ماسکش را درآورد و اولین کلمه‌اش در زیر آب این بود: «اینجاست!» لحظه‌ای که اکسیژن کم بود و دنیا ساکت، او برای او دست زد و یک قلب ساخت. وقتی به سطح بازگشتند، دیگر انرژی دریا فقط در موج‌ها نبود؛ در نگاه‌هایشان بود. عشق آنها مثل جریانی زیرزمینی بود که حالا پیدا شده بود و دنیا را روشن می‌کرد. آنها فهمیدند که او، با تمام انرژی‌اش، در واقع همان شهر گمشده‌ای بود که منتظر بود تا او برایش غواصی کند. --- 🌀 تقدیم به : @kim_aymi ---